لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 341 تا 354
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 341
-حالا چیکار کنیم؟ اخمهایش حسابی درهم بود. نظری به جاده و اطراف انداخت و لب زد: -نمیتونیم منتظر یدککش بمونیم. مجبوریم از وسط این جنگل میونبر بزنیم تا مسیر کوتاهتر بشه و زودتر برسیم اونطرف جاده. اونجا نزدیک روستای چمستانه. سپهر تو اون روستا مستقره. باید راس هفت صبح پیش سپهر باشیم و راه بی...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 342
سپس محتاطانه پا در مسیر جنگل که چند متر پایینتر از سطح جاده بود و حکم دره را داشت، گذاشت و دستش را سمتم دراز کرد. دست در دست او نهادم و پشت سرش وارد جنگل انبوه پیشرویم شدم. شانه به شانهاش در دل جنگل پیش میرفتیم. سکوت وهمآور جنگل را تنها صدای شکستن شاخ و برگ درختان زیر کفشهایمان و گاهاً حرک...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 343
بود تا سمت آن مردک یورش ببرد و او را تکهتکه کند. صدای منحوسش دوباره در گوشم طنین انداخت و لرز را مهمان پیکر بیجانم کرد. -عیب نداره؛ عوضش امشب اینجا کشته میشی و دروغت به راست تبدیل میشه. خیراتی هم که تو این چند روز ننه بابای بدبختت واسه تو کردن، هدر نمیره. قلبم چیزی نمانده بود از فرط وحشت...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 344
-فلزی نبود! تا مغز و اسـ...تخوونمو داره می...سوزونه. جنسش...جنسش از چوب بود. لب گزیدم. طاها از کجا توانسته بود تفنگی بیابد که گلولههایش چوبی است؟ آشغال عوضی! چون دفعهی قبل با گلولهی فلزی شلیک کرد و ما توانستیم فرار کنیم، اینبار نقشهی شومش را تغییر داده بود. کف دستم را روی زخمش گذاشتم. نفس...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 345
""بگو بابا." "بابا." "خب حالا بگو بابا اهورا." خندیدم. "آخه به کجای ریخت و قیافهی تو میآد بابا باشی؟" اخم شیرینی کرد. "باباها چه شکلیان مثلاً؟ سبیل چخمهای خوبه؟ یا اونایی که ریش پروفسوری میذارن و فاز بابای روشنفکر بودن برمیدارن؟" طرهای از موهایم را در دست گرفت و بالای لبش به نماد س...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 346
فریادهای دردمندش در آخرین دقایق هوشیاریام در مغزم اکو شد. حدس اینکه چه اتفاقی افتاده، سخت نبود. اما من به شکل بیمارگونهای امید داشتم که تمام ذهنیتم اشتباه باشد. اهورا زخمی بود، ولی او یک خوناشام بود. آن هم نه یک خوناشام معمولی، یک خوناشام دویست ساله. هزار برابر بیشتر از من و بنیامین قدرت داشت....
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 347
هرچند بعید بود این جسد مثله شده با یک جمله سرهم شود، اما من در آن لحظات حاضر بودم به هر ریسمانی چنگ بندازم تا او را دوباره سرحال ببینم. از اینرو با بغض گلوفشردهام نالیدم: -بابا... باباجونم من گُه خوردم پاشو. بعد از این هرچی تو بگی. تو رو جون آرتمیس قسمت میدم بابا. بـــابـــا... هیچ... چشم با...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 348
اینطور که پیداست شب قبل هم تبدیل شده. ولی این تبدیل شدن در اوج هوشیاری بوده یا بیهوشی، اطلاعی نداشت. تنها چیزی که توجهاش را جلب کرده بود، این بود که خبری از آن خوی وحشگیری در زمان تبدیل شدنش به انسان نبود. دیگر حتی سنگینی آن موهای زمخت را روی پوست صورت و بدنش حس نمیکرد. همان موهایی که بیرویه ...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 349
کاش میتوانست بگوید. کاش میتوانست اسم آن نفرین کذایی را بیاورد. بگوید او قاتل نامزدش است. بگوید یک ماه تمام درد کشید. هرشب به گرگی درنده تبدیل شد و عطش نوشیدن خون انسان تا مغز و استخوانش را سوزاند. بگوید شکنجهای که در این چندماه متحمل شده بود، هزار برابر سختتر از تمرینهای طاقتفرسای دانشگاه ا...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 350
گلویی صاف کرد، ولی همچنان صدایش گرفته بود. -بله. ستار لب زد: -چی به روزت آوردن باربد؟ روی نگاه کردن به ستار را نداشت. لباسهای مشکی رنگش به او دهنکجی میکرد. هنوز داغدار ستایش بود و در اوج بیخبری برای قاتل او ابراز نگرانی میکرد. سعی کرد نگاهش را به نقطهی مجهولی بدوزد تا با او چشم تو چشم ن...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 351
ستار پلک خواباند و رو گرفت. داغ خواهرش هنوز برایش تازه بود و باربد با دیدن این صحنه قلبش فشرده شد. با این حال ادامه داد: -بعد از اینکه بابامو رسوندم، رفتم تو خیابونها یکم گشت زدم. به خودم اومدم دیدم خارج از شهرم. زدم کنار تا یکم استراحت کنم و مغزم بیاد سر جاش که یک نفر به شیشهی ماشینم زد. یه ...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 352
ابتکار نفسش را عمیق از ریههایش بیرون داد. -هنوز مشخص نیست. پزشکی قانونی و اکیپ صحنهی جرم که اونجا رو بررسی کردن، احتمال دادن که هردو مورد حملهی یک حیوون وحشی قراره گرفته باشه. گرگ یا خرس. چشم بست و پر غیظ لبهایش را روی هم فشرد؛ این کار را هم کرد. پدرش را هم به قتل رساند. ستار به دنبالهی ص...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 353
بنیامین و اهورا از ندونم کاری من آسمانی شدند. بیچاره اهورا میگفت از دست کارهای من نهایتاً پنج سال دیگر عمر میکند. خبر نداشت که... که... دست خونیام روی دهانم نشست و از ته دل هق زدم. من چیکار کردم؟ چرا اینقدر دشمن برای خودم ساختم؟ گناه اهورا چی بود که پاسوز من عوضی شد؟ چرا جاننثاری کرد؟ چرا ...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 354
آن بوی خون هم احتمال میدادم زمانی که بالای سر اهورا بودم، بخشی از لباسم به خون طاها آغشته شده باشد. وگرنه در آن منطقه هیچ جنبندهای شبیه به انسان وجود نداشت که سنسورهای داخل بینیام عطر خونش را حس کرده باشد. خون اهورا هم چون یک خوناشام بود، تشنهام نمیکرد. اصلاً بوی خون خوناشامها کاملاً با انس...
بروزرسانی در : ۶۰۳ روز پیش
