لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 141
ولی حالا میفهمید منظور از آن جمله چه بوده؟ یک نفر تلاش داشته تا قلبِ گیلدا را به دست آورد و خود را تبدیل به خوناشام کند. یک نفر که میدانسته گیلدا خوناشام است و قصدِ جانِ او را داشته است. طاها پیشِ پای او زانو زد و اینبار کفری صدایش را کمی بالا برد: -واسه چی لال شدی پسر؟ حرف بزن دیگه؟ دختره ...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 142
خیرِ سرش پلیس بود و باید محافظِ جانِ انسانها میشد. نه اینکه یکییکی آنها را به قتل برساند و ککش هم نگزد. -نه؛ یا گیلدا، یا پدرِ خوناشامیش. از اونجا که دسترسی به پدر خوناشامی گیلدا نداریم و اصلاً نمیدونیم کیه، میمونه گیلدا. میدونم واسهت سخته، ولی اگه این کارو نکنی، تا آخر عمرت مجبوری شب ...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 143
اگر گروه تجسس دل به کار میدادند، رد و نشانهایی در آن سوئیت وجود داشت که باربد را مجرم نشان دهد. باید به پسرش کمک میکرد تا بیگناه بالای دار نرود! هرچقدر هم برای پلیس و قاضی میگفتند که باربد این قتل را غیرعمد مرتکب شده، باز هم طنابدار دور گلویش حلقه میشد. آخر کدام پلیس و قاضیای باور میکر...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 144
برای او که آبرو حرف اول را میزد و مهر طلاق را تبلِ بیآبرویی میدانست، ازدواج دخترهایش سختترین قسمت زندگیاش بود. آخر شب هم هرکسی به خانهی خودش برگشت. امیرعلی اصلاً پیشنهاد نداد دقایقی را پیش هم تنها بگذرانیم. از همان ابتدا مثل یک بچه ننه به پدر و مادرش چسبیده بود. آخر شب هم حس کردم مادر امیر...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 145
حق داشت اهورا که میگفت از این مرد باید بترسم؛ تا دهان باز کرد، من لال شدم. حالا اگر با آن ابهت جلو میآمد، قطعاً از زورِ ترس پس میافتادم. بندِ کولهام را میانِ مشتم فشردم و نامحسوس عقب رفتم. نگاهش موشکافانه بود و انگار در وجودِ من به دنبالِ انگیزهای برای قتلِ برادرش میگشت. یک دستش را داخلِ ...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 146
دیگر فاصلهای با من نداشت. شک نداشتم که صدای گرومپ گرومپِ قلبم را میشنود و هر آنی ممکن است رسوا شوم. هنوز با سوءظن من را مینگریست. همانجا فاتحهی خودم را خواندم. این مرد زرنگتر از آن بود که من بتوانم از دستش بگریزم. از یک فیلم سیاه و سفیدِ دوربین و تابلوبازیهای من، حدسش به قاتل بودنِ من رفت...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 147
قسمت اون مرتیکه فرزاد همین بوده دیگه. فکر کن انتقام شش تا از همجنسهات که فرزاد بهشون تجاوز کرد و بعدم بیآبروشون کرد رو گرفتی. چه عذابی واسه اون مرتیکهی مریض بدتر از اینکه دستِ یه دختر کشته شد. یه لحظه فقط یه لحظه به این فکر کن اونشب عطش خوناشامیت رو نمیشد، فرزاد چه بلایی سرت میآورد؟ هان؟...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 148
البته این شرایط باعثِ خوشحالیِ مریم بود. نمیدانم چرا ولی احساس میکردم از اینکه من روزی خوشبخت شوم، میترسد! شاید چون خودش هیچوقت بخت و شانس باهاش یار نبوده، دلش نمیخواهد هیچ دختری طعم خوشی و خوشبختی را بچشد. دوست داشت امیرعلی مستبد باشد، من را دوست نداشته باشد، دست به زن داشته باشد و اگر اع...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 149
امتحاناتِ خردادماه را هم با موفقیت طی کردم. خیلی بیشتر از قبل به درس و مشق رو آورده بودم. قبلاً امیدی به دانشگاه رفتن نداشتم چون بعید میدانستم بابا این اجازه را بدهد. خصوصاً دانشگاه در شهرهای بزرگ مثل تهران یا اصفهان. درس خواندن در این دو شهر یکی از آرزوهای من بود و میترسیدم بابا روی آن خط قرمز...
بروزرسانی در : ۸۳۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 150
با بغضی که در گلویم جا خوش کرده بود، به سختی لب زدم: -شب بخیر. و بدون آنکه منتظر جوابی از سمت آنها باشم، با دو خودم را به اتاقخواب رساندم. بغض در گلویم چنبره زده بود و هر آنی ممکن بود بشکند. نمیخواستم بابا فکر کند از این ازدواج ناراضی هستم. باید خیالش راحت میشد که با رضایت خودم راهی تهران ...
بروزرسانی در : ۸۳۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 151
-خبر خاصی نیست. همه از بابت این وصلت خوشحالن، غیر از عروس و داماد. داماد که رسماً شده جن و منم شدم بسمالله! تا چشمش بهم میخوره، ناپدید میشه. یهجوری رفتار میکنه انگار به دست و پاس افتادم تا منو بگیره. از اینکه اینقدر حقیرم میکنه، ازش نفرت دارم. -بیخیال بابا؛ یه سال به عنوان شوهر ازش استفا...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 152
قلب مرد تو سینهی مرد، قلب زن تو سینهی زن. سنِ میزبان نباید از قلب بیشتر باشه. کمتر باشه مشکلی نیست ولی بیشتر بودنش باعث مرگ میشه. و از همه مهمتر گروه خونیِ قلبها باید با گروه خونی میزبان یکی باشه. اینا رو فهمیدم و تونستم قلبِ آرتمیس رو تو سینهی تو بذارم. حالا فقط پنج قلب دیگه مونده که باید ...
بروزرسانی در : ۸۲۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 153
هوا را عمیقاً درونِ ریههای جا داد. به طور کامل سمتم چرخید و سعی کرد لبخندی روی لبش بنشاند تا حکم نقابی را داشته باشد که من نتوانم احساساتش را از چهرهاش بخوانم. دستش سمتم دراز شد و طرهای از موهایم که روی صورتم افتاده بود را با سر دو انگشت وسطی و سبابهاش کنار زد. نگاهش را مستقیم درونِ چشمهای ...
بروزرسانی در : ۸۲۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 154
-چی چی رو میخوام بخوابم؟ ناسلامتی عروسیته خانوم. لباس عروس رو که تحویل نگرفتی، ساعت یازده هم باید آرایشگاه باشی. بعد میخوای بخوابی؟ پاشو، پاشو ببینم هنوز باید بری دوشم بگیری. خواب بیخواب. یه دوش آب سرد به حدِ کافی هوشیارت میکنه. پوفی کشیدم و روی تخت نشستم. پیراهن راحتی و سادهای به تن داشت ...
بروزرسانی در : ۸۲۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 155
خواستم بیتوجه به او مسیر آشپزخانه را پیش بگیرم که صدایم زد: -گیلدا این رو ببین. سمتش چرخیدم؛ جغجغهی بچگانه دستش بود و تکانش میداد. چشمهایش از شوق میدرخشید و سعی در پنهان کردن هیجانش نداشت. -دیشب مهدی اینا رو آورد. ببینشون؛ مامانم خریده. فقط مونده سرویس چوبش که چون تا الان جا نداشتیم، نگر...
بروزرسانی در : ۸۲۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 156
آخرین دیدارمان همان روزی بود که مثلاً خواستم متقاعدش کنم حرفم را باور کند و دستم را روی دستش گذاشتم. اهورا درموردِ او به من بارها و بارها اخطار داده بود. اگر واقعاً باربد از گروهِ شکارچیها باشد و من ناخواسته او را تبدیل به یک گرگینه کرده باشم، چطور باید به نیروانتظامی بفهمانم که او برای من خطرنا...
بروزرسانی در : ۸۲۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 157
واردِ حیاطِ بیمارستان که شدیم، چشمم به امیرعلی خورد. ماشینش را نزدیک در ورودی بیمارستان پارک کرد و پیاده شد. هنوز در نگاهش شرمساری موج میزد، اما در کنارِ آن امواجی از امیدواری را هم شاهد بودم. یعنی جدی جدی آنقدر احمق بود که امید داشت بعد از آن کاری که با من کرد، ببخشمش و حتی عاشقش شوم؟! در عق...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 158
-توقع که نداری بذارم با این حالت خودت راه بری؟ دکتر گفت هنوزم احتمال خونریزی داخلی هست، پس باید عینِ چشمام مراقبت باشم که باز چیزیت نشه. وگرنه به قرآن این دفعه دق میکنم من! جای هیچ حرفی نمیماند. مامان همیشه دوست داشت مادرانههایش را با پرستاریهای افراطی جبران کند. هنوز بهخاطر خودکشی من عذاب...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 159
برای آنکه خیالش را کمی راحت کنم بلکه دست از سرم بردارد، گفتم: -باشه مامان جان؛ یکم بهم فرصت بده، قول میدم همه چیز درست بشه. تازه یه ساعته از بیمارستان اومدم خونه، طول میکشه اتفاقاتی که پیش اومده رو هضم کنم و ذهنم آروم بگیره. بهم چندروزی فرصت بدین، بهتر میشم. با آنکه همچنان نگرانی در دو چش...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 160
قبل از آنکه فرصت کند دوباره دهان باز کند، قاطعانه میانِ کلامش پریدم: -الکی خودتو به در و دیوار نزن؛ خودت یه دیوارِ بتنی جلوی پیشرویِ رابطهمون کشیدی، این دیوار هیچ جوره خراب نمیشه چون جنسش از نفرته! تو این دیوار رو ساختی، همون روزی که من رو جلوی اون ساختمون نیمهکاره پیاده کردی و گفتی مشکلم ر...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
