لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 261 تا 280
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 261
البته تا جایی که من فهمیده بودم، او حتی دوست نداشت با خانوادهاش تلفنی صحبت کند. پدر و مادرش هم تمایلی به حرف زدن با او نداشتند و من کنجکاو بودم بفهمم دلیلِ این بیمهریها چیست؟ به جز سفر با آزادشهر، به هیچ بهانهی دیگری پایم را از خانه بیرون نمیگذاشتم. اهورا مدعی بود که بهتر است صبر کنم تغییرا...
بروزرسانی در : ۷۲۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 262
-خجالت بکش. کاری نکن دمت رو بگیرم و پرتت کنم از خونه بیرون. بیحیا. پوزخندش به خندهای بدل شد که به زور سعی داشت جلوی آن را بگیرد و با لحنی که رگههایی از خنده در آن مشهود بود، پرسید: -از کجام بگیری بندازیم بیرون؟ دیگر نتوانستم در برابر بیحیاییاش سکوت کنم. پلک بستم و از ته دل جیغ زدم: -اهور...
بروزرسانی در : ۷۲۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 263
با اینکه قرار بود بینمان فقط یک طبقه فاصله باشد، ولی چنان به او و حضور گرم و حمایتهای پدرانهاش عادت کرده بودم که انگار همان یک طبقه برای من فرسنگها فاصله بود. تعللم را که دید، با ملایمت بازویم را کشید و کنار گوشم لب زد: -تو مسیر وقت زیاده راجعبه این موضوع حرف بزنیم. الان یکی از همسایهها ...
بروزرسانی در : ۷۱۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 264
به قدری ذوقزده شدم که به کل یادم رفت حداقل روی حساب تعارف یک نه خشک و خالی بیاورم. هیجانزده گفتم: -جدی میشه؟ -چرا نشه؟ هیچ کاری نشد نداره مادمازل. حالا کمربندت رو ببند و سفت بشین که میخوایم بزنیم به دل جاده. تمام غم و اندوهام با این پیشنهاد او از بین رفت. به معنای واقعی کلمه زانوی غم بغل ...
بروزرسانی در : ۷۱۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 265
مغرورانه نگاهش را به من دوخت: -کدوم پشهای جرئت میکنه به یه خوناشام حمله کنه؟! لبخند روی لبهایم کمرنگ شد و با تردید پرسیدم: -یعنی پشهها ما رو نیش نمیزنن؟ از جا برخاست و پشت لباسش را تکان داد: -بیشتر از یه ساعته داری تو این جنگل راه میری. حسِ گزیده شدن بهت دست داد؟ چشمهایم از شدت تعجب ...
بروزرسانی در : ۷۱۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 266
صدای یک مرد بود، مردی که داشت تا سرحد مرگ درد میکشید. به مچ دست اهورا چسبیدم و داد زدم: -بدو، بدو بریم. صدا از اینور میاد. و به همان سمتی که صدا را شنیده بودم، او را دنبال خودم کشیدم. پا به پایم دوید. هرچه جلوتر میرفتیم، سر و صداهای بیشتری به گوش میرسید. انگار یک نفر بود، چند نفر بودند. ص...
بروزرسانی در : ۷۱۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 267
تصمیم سختی بود، اما انسانیترین کار از نظرم در آن لحظه این بود که به او یک فرصت زندگی دوباره را هدیه دهیم. جوان بود و بیشک آرزوهایی برای خودش داشت. اینکه چه کرده بود که اینطور سلاخی شده، ربطی به من نداشت. باید نجاتش میدادیم. اصلاً شاید قسمت این بود که من و اهورا در این سمت از جنگل کمپ دو نفر...
بروزرسانی در : ۷۱۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 268
بیتوجه به هشدارش با لحنِ کنترل شدهای پرسیدم: -واقعاً میخوای دست و پاش رو بشکنی؟ زیپِ کاور را گشود و از لابهلای بوتهها راهی به سمت جلو باز کرد: -نترس؛ الان که مرده و هیچ دردی نمیفهمه. بعد از تبدیل شدنشم هر جای بدنش که زخم یا شکستگی داشته باشه، ترمیم میشه. هی با خودت تکرار کن که راهی غیر...
بروزرسانی در : ۷۱۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 269
بیمعطلی لباسش را هم از تنش در آورد. پشت تیشرتش هم خونی بود، اما دیگر نمیشد کاری کرد. دسترسی به چمدان لباسهایش سخت بود و از طرفی هم نمیتوانست لخت رانندگی کند. باقی لوازم را نیز روی صندلی عقب گذاشتیم و او پشت فرمان نشست. من هم صندلی جلو جا گرفتم و حرکت کردیم. روی صندلی عقبگرد کردم و به کاور ...
بروزرسانی در : ۷۱۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 270
تای ابرویم بالا پرید. فهمیدم چیزی از صاحب این قلب در گذشته وجود داشته که توانسته اهورا را اینطور بهم بریزد.چیزی که حسابی کنجکاوم کرده بود تا سر از آن دربیاورم. ولی نه الان که اهورا کلافه و عصبی است. شاید بعد از تبدیل شدن بنیامین... به قولِ اهورا ما حالاحالاها فرصت داشتیم که در سر و کلهی هم بز...
بروزرسانی در : ۷۱۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 271
مانتوی اسپرتم را از تن درآوردم و روی تخت گذاشتم. پایین شلوار جینم گلی شده بود و دوست نداشتم با آن سر و وضع روی تخت بنشینم. چمدانم داخلِ صندوق عقب ماشین بود. لحظهای تصمیم گرفتم سروقت اهورا بروم و از او بخواهم چمدانم را برایم بیاورد تا لباسهایم را عوض کنم، اما پشیمان شدم. فرصت زیاد بود؛ بهتر بود...
بروزرسانی در : ۷۱۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 272
این همان احساسی بود که هربار که یادم میآمد مرده بودم و دوباره زنده شدم، سروقتم میآمد و کلافهام میکرد. به اتاقِ اهورا رفتم و لباسهایش که یک تیشرت ساده و یک شلوار اسپرت سفید بود را همراه حولهاش برداشتم و به اتاق خودم برگشتم. لباسها را جلوی در حمام روی زمین گذاشتم و چند تقه به در زدم. صدایش...
بروزرسانی در : ۷۱۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 273
نمیدانستم چرا اعلام حضور نمیکرد. انگار منتظر بود چرخش نگاهِ بنیامین روی او متوقف شود که همین هم شد. وقتی نگاهشان با یکدیگر تلاقی کرد، اهورا با جدیت گفت: -چه عجب بیدار شدی. اخمی کرد و دستش روی پیشانیاش نشست: -من کجام؟ اهورا سر بالا داد و گفت: -برزخ! مردی، الانم تو برزخی و منتظریم حکمت برس...
بروزرسانی در : ۷۰۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 274
از خنده سرخ شده بودم. اهورا این حرفها را از کجایش درمیآورد آخر؟ بنیامین خجل سر به زیر انداخت و لب زد: -ببخشید دیگه، جوونییه. -جوونییه و کوفت! چون جوونی هر گهی باید بخوری؟ الان باید بندازمت جهنم بگم ملکهی عذاب قیف رو فرو کنه تو ماتحتت از همون جا مواد مذاب رو چنان بچپونه تو تن و بدنت که آرو...
بروزرسانی در : ۷۰۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 275
دو دستی پاچهی شلوارِ اهورا را گرفت و ملتمس ضجه زد: -نه... شما واسطه شید، میشه. التماستون میکنم جناب عزرائیل... بیچاره رسماً به دست و پای اهورا افتاده بود و اهورا با بیرحمی به نقشش ادامه میداد. دیگر نتوانستم بیشتر از آن خودم را کنترل کنم و به اهورا توپیدم: -گناه داره دیگه اهورا، تمومش کن....
بروزرسانی در : ۷۰۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 276
نگاهم از گوشهی چشم سمت اهورا سوق خورد. ولی او در سکوت به بنیامین که از جا برمیخواست، زل زده بود. بنیامین سر جایش ایستاد و با ناباوری دستی روی بدنش کشید. سپس به تزلزل و ترس لب زد: -من زخمی بودم، یادمه. چندتا خفتگیر وسط جاده خفتم کردن و من رو بردن تو اون جنگل. یادمه اول با مشت و لگد افتادن به ...
بروزرسانی در : ۷۰۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 277
اهورا به پشتی مبل تکیه زد و چندباری دستی روی تهریشش کشید. سپس با کلافگی پرسید: -انشالله فیلم ومپایر رو که دیدی؟ بنیامین کف سرش را خاراند و جواب داد: -چهار پنج فصلش رو دیدم. بقیهش حوصله سربر بود دنبال نکردم. اهورا پوزخندی زد: -آخه سلیقه هم نداری! از لای دندانهای کلید شدهام به او توپیدم: ...
بروزرسانی در : ۷۰۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 278
صدای فرو خوردنِ آب دهانش را شنیدم. چقدر این مرحلهی توضیح دادنِ هویت سخت بود. اهورا چطور میخواست مقابلِ تکتکِ خوناشامهای احیا شده بنشیند و برایشان توضیح دهد که دیگر انسان نیستند؟ دستی به صورت اصلاح شدهاش کشید. بدون آنکه سر بالا دهد، دو چشمش را سمت ما سوق داد و پرسید: -چجوری احیام کردین؟ ن...
بروزرسانی در : ۷۰۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 279
بنیامین از گوشهی چشم نظری حوالهام کرد، سپس جواب داد: -خُب آره، این قصه واسه من تخیلیتره! از وقتی یادمه تو گوشمون خوندن که عزرائیل یه روزی جونمون رو میگیره و بعد مرگ نامهی اعمالمون بررسی میشه و تو عالمی به اسم برزخیم و از این شر و ورها. کسی به من نگفته ممکنه بعدِ مرگ دو نفر جلو روم بشینن...
بروزرسانی در : ۷۰۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 280
همینکه پا به پذیرایی گذاشتم و بنیامین متوجهام شد، سریع از جا برخاست. لحظهای از این عکسالعمل یکبارهاش متعجب مکث کردم که هولزده گفت: -را... راضی به زحمت نبودیم...اممم... کمی مکث کرد سپس پرسید: -ببخشید اسمتون چیه؟ جای من اهورا جواب داد: -گیلدا. اسمش گیلداست. الانم جای... پوفی کشید و ادا...
بروزرسانی در : ۷۰۲ روز پیش
