پارت دویست و بیست و هشتم :

بی‌تفاوت شانه بالا انداختم. من تشنه بودم و هرچیزی که تشنگی‌ام را رفع می‌کرد، حاضر بودم بنوشم.
حتی آن اعتقادهای عجیب و غریبم که می‌گفتم حاضر نیستم به‌خاطر رفعِ تشنگی‌ام به حیوانی آسیب بزنم، از یادم رفته بود.
تمام قوای تنم تحلیل رفته و حس می‌کردم عضلاتم بی‌رمق است.
تشنگی باعث شده بود حسِ انسان دوستانه‌ام به کل از بین برود و فقط طالبِ خون بودم.
نفهمیدم کی اهورا از کنارم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️