گیلدا به قلم مرضیه اخوان نژاد
پارت دویست و بیست و هشتم :
بیتفاوت شانه بالا انداختم. من تشنه بودم و هرچیزی که تشنگیام را رفع میکرد، حاضر بودم بنوشم.
حتی آن اعتقادهای عجیب و غریبم که میگفتم حاضر نیستم بهخاطر رفعِ تشنگیام به حیوانی آسیب بزنم، از یادم رفته بود.
تمام قوای تنم تحلیل رفته و حس میکردم عضلاتم بیرمق است.
تشنگی باعث شده بود حسِ انسان دوستانهام به کل از بین برود و فقط طالبِ خون بودم.
نفهمیدم کی اهورا از کنارم
لطفا صبر کنید...
