لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 281 تا 300
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 281
بنیامین که از همان موقع اخمهایش درهم گره خورده بود و جرئت نکرده بود گردنِ خم شدهاش را صاف کند، لب زد: -میشه اول یه سوال بپرسم؟ اهورا چایش را مزهمزه کرد: -بپرس. بزاق دهانش را فرو خورد و پرسید: -نسبت شما دو نفر باهم چیه؟ شباهت ظاهریتون زیاده، واسه اون پرسیدم. آخی! طفلی با عکسالعملی که ا...
بروزرسانی در : ۷۰۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 282
دستی زیر چشمش کشید تا نم اشک را پس بزند و با تردید پرسید: -پویای وجودم؟ لبخندِ کمرنگی لبهای اهورا را به دوطرف سوق داد: -اسم خوناشامی که قلبش تو سینهی تویه، پویا بود. تو سنِ بیست و پنج سالگی تبدیل شد. تو هم امشب بیست و پنج سالت میشه و پروسه تبدیل شدنت شروع میشه. اولین نشونه، عطش به خونه. هی...
بروزرسانی در : ۷۰۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 283
-چون باید افسارِ این رو بگیریم دستمون. اگه از ویلا بزنه بیرون و بره تو دل جنگل گم بشه، چه غلطی باید بکنیم؟ مگه تو این جنگلها میشه پیداش کرد؟ یا بدتر، بره سمتِ جاده و به یه انسان بیگناه حمله کنه چی؟ من دیگه طاقت این رو ندارم بشینم آبغوره گرفتنهای این رو از سر عذابوجدان تحمل کنم. امشب هردومون...
بروزرسانی در : ۶۹۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 284
هرچه بیشتر میگذشت، لرزش هیستریکش بیشتر میشد. ظاهراً دیگر قادر به کنترل کردنِ خودش نبود. با یک دست چنگی به میز ناهارخوری زد و با همان صدای لرزان کنار گوشِ اهورا چیزی را زمزمه کرد که باعث شد چشمهای اهورا از حیرت گرد شود و با ناباوری پرسید: -واقعاً؟ از این داری منفجر میشی؟ چشمهایش را محکم روی...
بروزرسانی در : ۶۹۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 285
دست به کمر زدم و با شیطنت گفتم: -پس خودتم مواظب باش حامله نشی! چپچپ نگاهم کرد: -دارم برات. فعلاً برم که هر آنی ممکنه یا این مرتیکه تخمهاش بترکه، یا بزنه تو دل جاده و همین امشب چندتا توله پس بندا... هنوز جملهاش کامل نشده بود که صدای نعرهی بنیامین دیوارهای خانه را لرزاند. حیران چشمهایم گرد...
بروزرسانی در : ۶۹۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 286
لاقید شانه بالا دادم: -کی بود؟ چجوری مرد؟ با هم صمیمی بودین؟ اونم تو جنگِ خوناشامها و شکارچیها کشته شد؟ پوفی کشید و رو به جلو متمایل شد. دستهایش را درهم قلاب کرد و با کلافگی گفت: -نه صمیمی نبودیم. از من بیست سالی کوچیکتر بود. تو یه خانوادهی فقیر هم زندگی میکرد. اون زمان من جزو ثروتمندای ...
بروزرسانی در : ۶۹۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 287
-چرا ازدواج نکردی؟ صد و اندی سال تنها زندگی کردی که تعهدت رو به همسرت نشون بدی؟ یعنی حتی یکبار هم عاشق نشدی؟ -دلِ مردا که اتوبانه! مگه میشه توی این صد و اندی سال عاشق نشده باشم؟ -خُب پس چه مرگته؟ زن میگرفتی و تنهایی اینقدر بهت فشار نمیآورد. تبسمی روی لبش شکل گرفت. پا روی پا انداخت و به صن...
بروزرسانی در : ۶۹۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 288
اخمهای اهورا درهم گره خورد. نگاهش را از من دزدید، به زیر دوخت و لب زد: -بعداً در این مورد صحبت میکنیم. فهمیدم حدسایتم تا حدودی درست است. وگرنه چرا اهورا اینطور بهم ریخت؟ با سوءظن پرسیدم: -ربطی به آرتمیس داشته؟ حریص پوفی کشید، روی رانهای دو پایش کوبید و از جا برخاست: -گفتم بعداً صحبت می...
بروزرسانی در : ۶۹۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 289
از این عکسالعملش خندهام گرفته بود. لب زدم: -صبح شما هم بخیر. و از آنجا که اهورا حسابی به من گوشزد کرده بود تا حد امکان با این موجود دائمالتحریک تنها نمانم، پرسیدم: -اهورا تو آشپزخونهست؟ بزاقِ دهانش را پر صدا قورت داد و به تأیید سر تکان داد. -باشه پس من میرم پیشش کمکش کنم. خواستم از کن...
بروزرسانی در : ۶۹۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 290
با تتمهی توان عقبگرد کردم؛ حدسم درست بود، اهورا بود که دست به سینه و طلبکارانه من را مینگریست. پای چپش را جلوتر از پای راستش گذاشته و با پنجههای پایش روی زمین ضرب گرفته بود که نشان از خشمش میداد. از اینکه من و بنیامین را در آن وضعیت دیده بود، دلم میخواست زمین دهن باز کند و من را ببلعد. ام...
بروزرسانی در : ۶۹۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 291
عاشقم بود؟ پس دلیلِ آن نگاههای زیر زیرکی و گرمی که به دور از چشمِ اهورا حوالهام میکرد، این بود؟ مردد لب زدم: -چرا نشد آرتمیس و پویا ازدواج کنن؟ در نگاهش فقط سرگردانی و پریشانی میدیدم. دوباره عقبگرد کرد و لحظهای بیرون را تحتِ کنترل گرفت، سپس رو به من گفت: -پویا عاشقت بود. از زمانیکه هفت...
بروزرسانی در : ۶۹۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 292
-برو تو اتاقت صبحونه بخور. من با این مرتیکه باید مرد و مردونه حرف بزنم. فرستادمش از ویلا بره بیرون، ولی فکر کنم کمکم سر و کلهش پیدا بشه. حالیش میکنم تو خط قرمزی و نباید از این خط قرمز بگذره. با زبون نفهمید، یکم مشت و مالش میدم تا حساب کار قشنگ دستش بیاد. سینی را از دستش گرفتم و در سکوت راهی ...
بروزرسانی در : ۶۹۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 293
اخمی کرد و کلامم را برید: -چه غلطی میکنه؟ صدایم ناخواسته بالا رفت: -الان صداش میکنم تا بیاد و بفهمی چه غلطی... نگذاشت حرفم کامل شود. کف دستش را روی دهانم گذاشت و من را با ضرب به دیوار پشت سرم تکیه داد؛ نفسم رفت. چشمهایم از فرط حیرت گشاد شد. خیره در مردمک آبی دو چشمم نفسزنان صورتش را در چن...
بروزرسانی در : ۶۸۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 294
نالان سمتِ آشپزخانه راه افتادم و لیوانی را از آب پر کردم. با خوردن مسکن درد را از تن رانده و دوباره به پذیرایی برگشتم. شب قبل چنان مست کرده بودم که اهورا و سپهر من را روی همین کاناپه به حال خودم رها کرده بودند. نمیخواستم اجازه دهم خاطراتی که با بنیامین در این خانه داشتم سر باز کند و مانند شب قب...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 295
دستم روی قفسهی سینهام نشست. پلک بستم و در دل نجوا کردم: -یکبار ناامیدت کردم، اینبار نمیکنم. قول میدم موانعِ سر راهمون رو بردارم. فقط کمکم کن پویا! من تو این مسیر تنهام. کمکم کن همه چیز به خیر و خوشی تموم بشه، اونوقت یه فرصت هست برای ما که بتونم بیدردسر عشقِ همدیگه رو لمس کنیم! فقط کمکم...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 296
چشم ریز کرد و جوریکه انگار با خودش سخن میگوید، نجوا کرد: -باید برید بیمارستان معاینه شید تا مطمئن شیم بهتون آسیبی نرسیده. سرگرد رستمی و سروان معینی که فقط بیهوش شده بودن و آسیب جسمی ندیدن. بندههای خدا بیشتر دلواپس شما بودن. از اونجا که خونهی امن هم لو رفته، منتقل میشید به یه خونهی دیگه. خ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 297
-پشیمونی اعتبار و آبروی رفتهی پدرم رو برمیگردونه؟ بابای من تو شهرمون سکهی یک پول شد وقتی فیلم و عکسهای این آقا دراومد. به نظرتون اون آبرویی که از من تو آزادشهر رفت هم برمیگرده؟ بداخم نگاه به زیر کشید. با ریشخند از او رو برگرداندم و پلک بستم. اگر سرگرد سرلک میفهمید من امیرعلی چه ها دیدهام،...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 298
سپس مردد زیپِ کاپشنش را گشود و دستش را داخل برد و بعد با کمی تعلل، دو برگِ کاغذِ تاخورده را بیرون آورد و همزمان نجوا کرد: -اینا رو وکیلت آقای صمدی به من داد. گفت باید تو و امیرعلی امضا کنید. برای... طلاقت. محتاطانه سخن میگفت. مثلاً میترسید در این شرایط این خبر حالِ من را بد کند! خبر نداشت تم...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 299
آرتمیس سرکشم وادارم میکرد تا بگویم سلام و درد! بعد هم با ضرب و شتم وادارش کنم برگهها را امضا کند. اما راهش این نبود. من حتی نمیخواستم آخرین تصویری که امیرعلی از من به یاد میآورد، خشن باشد. شاید بهتر بود در این دیدار یک روزه به او میفهماندم که چه گوهر گرانبهایی در دستانش بوده و قدر ندانسته ا...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 300
پیشانیاش تا روی شقیقه رگ کشید و عرق روی شقیقهاش دانه زد. حالش خراب بود؛ چنان رنگ میداد و رنگ میگرفت و وحشت زده من را مینگریست که ترسیدم هر آنی سکته کند و وسط اتاق از هوش برود. فکرش را نمیکرد گیلدای بیچاره تا این حد از پستفطرتیهایش خبر داشته باشد. به خیالش زنی ساده و چشم و گوش بسته واحدِ ...
بروزرسانی در : ۶۶۴ روز پیش
