لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 161
دقایقی بعد مهمانها یکی پس از دیگری برایمان آرزوی خوشبختی کردند و بالاخره سالن پذیرایی خانه که حسابی بزرگ و دلباز بود، خلوت شد. فقط مامان و مریم باقی ماندند همراهِ مادرامیرعلی و یکی از خواهرهایش که اسمش سودابه بود. گونش که همان آخر عروسی با من خداحافظی کرد و رفت و دیگر برای بساط عروسکشان و این...
بروزرسانی در : ۷۹۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 162
بیپروا بودنش حسابی کفرم را درآورده بود. شرم نمیکرد اینطور راحت راجعبه این مسائل حرف میزد؟ حریص بازویم را از دستش بیرون کشیدم و غرولند کردم: -خودم بلدم چیکار کنم، تو نمیخواد یادم بدی. سپس رخ در رخش ایستادم و لب زدم: -من الان خستهم، خوابم میاد. ما امشب قرار نیست کاری کنیم. خودت زحمت بکش...
بروزرسانی در : ۷۹۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 163
سنگینی نگاهم را حس کرد و بدونِ آنکه سر بالا دهد، با دستش به سمت راست اشاره زد و گفت: -حموم اونجاست؛ اگه میخوای دوش بگیری! من را حتی لایقِ این نمیدانست که نگاهش را حوالهام کند و برای آنکه شرم زودتر از سرش کنده شود، حمام را نشانم میداد. من احمق را بگو که بهخاطر رسم و رسوماتِ خانوادگی آن...
بروزرسانی در : ۷۹۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 164
فهمیدم رفتهرفته دارم خودداریام را از دست میدهم. قدمی عقب گذاشتم و دستم روی بینیام نشست تا کمتر بوی خون را حس کنم. ولی مشامهام چنان قوی بود که هیچجوره نمیتوانستم خودم را کنترل کنم. امیرعلی فارغ از حالِ خرابی که من داشتم، دستمال را روی زخم پایش گذاشت و همزمان زبانش به غر زدن چرخید: -به خی...
بروزرسانی در : ۷۹۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 165
کلافه چنگی میانِ موهایم زدم و داخلِ حمام چشم چرخاندم که چشمم به حولهی استخری آویزان به جالباسی حمام خورد؛ از هیچی بهتر بود. حداقل مواردِ سانسوری را پوشش میداد! ابتدا با حوله موهای بلندم را خشک کردم، سپس آن را دور تنم پیچیدم و در حمام را گشودم؛ فارغ از همه جا دمر روی تخت خوابیده بود. کت و شلوار...
بروزرسانی در : ۷۹۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 166
روی "من" چنان تأکیدی داشت که بیشتر حرصم را درآورد. سر بالا دادم و حق به جانب گفتم: -تو هم همینطور. زدی ضربتی، ضربتی نوش کن! میخوای حرف بارت نکنم، تو هم رو اعصابم نرو. هروقت غرورم رو له کنی، منم اختیار زبونم رو از دست میدم! از گوشهی چشم نظری حوالهام کرد. نگاهش تهدیدآمیز بود. مثلاً میگفت ب...
بروزرسانی در : ۷۹۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 167
پیراهنم را سر جالباسی پشت در اتاقش آویزان کردم و او که متوجهی خروج من از حمام شده بود، همانطور که چمدان بزرگ و سنگینش را از داخل کمد بیرون میکشید، با تحکم گفت: -زود بپوش که راه بیفتیم. حوصلهی ترافیک رو ندارم. حتی نمیخواست منتظر بماند پدر و مادرش از خواب بیدار شوند و با آنها هم خداحافظی کن...
بروزرسانی در : ۷۹۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 168
آخ که اگر پایم به تهران میرسید، میدانستم چطور تلافیِ این تحقیرها و توهینها را سرش پیاده کنم. سروقتِ چمدانم رفتم و آن را از روی زمین برداشتم. سپس از خانه بیرون زدم. تمام مسیر آزادشهر تا تهران نه او حرفی زد و نه من کلامی بر لبم جاری شد. از طرفی چون شب قبل نخوابیده بودم، چشمهایم از غم خواب کم ...
بروزرسانی در : ۷۹۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 169
باز شدن درهای آسانسور باعث شد پلک بگشایم؛ تمام امیدم به این بود که بعد از هجده سالگی قرار است شبیه دختر اهورا شوم. امیدوارم آرتمیس خانوم برخلاف دخترهای آن زمان، لاغر اندام باشد و لاغریاش نصیبِ من هم شود. کلید را در قفل در واحد نُه چرخاندم و پا به خانه گذاشتم. در بدو ورود راهروی باریکی قرار داشت...
بروزرسانی در : ۷۹۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 170
داخلِ لیوانِ دستهداری کمی از قوریِ صورتیِ جهازم چای ریخت. سپس آبجوش کتری را روی نیمهی خالی لیوان، خالی کرد و همزمان پرسید: -واسه چی؟ بیانِ رسم و رسوماتِ مزخرفِ خاندانِ امیرعلی فقط باعث خجالتم میشد. پس آن بخش از صحبتهایم را سانسور کردم و گفتم: -دستش رو برید. تا بوی خون تو اتاق پیچید، از خ...
بروزرسانی در : ۷۸۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 171
نمکی خندید و اینبار او دستهایش را به نشانهی تسلیم بالا برد: -باشه بابا شوخی کردم. چشمغرهای به او رفتم ولی او بیخیال ادامه داد: -برو بخواب تا نخوردی منو. منم واسهت یه ناهار خوشمزه درست میکنم که ریدمانهای امیرعلی رو بشوره و ببره. لیوانِ نیمهخوردهی چای را روی کانتر گذاشتم و خواستم سمت...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 172
-چی داره دیر میشه بابا؟ چی میگی واسه خودت؟ عصبی بود، عصبی! این عصبانیت هم جزوِ لاینفکِ این نفرین محسوب میشد. رفتهرفته نزدیک شدن به باربد یعنی بازی با جانش! باید از پسرش دوری میکرد. بودن کنارِ او مِنبعد خطرناک بود! روی زمین زانو زد و نالهوار گفت: -هرشب که تبدیل بشی، یک قدم از انسانیت دور...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 173
-آره، تبرئه میشی! باربد متحیر چشم گرد کرد و پدرش خونسرد ادامه داد: -ستایش رو تو نکشتی، این مرد کشته! دست در جیبِ کتش فرو برد و عکسی بیرون آورد و سمت باربد گرفت: -این! باربد نگاهِ دقیقی به عکس انداخت و بعد مبهوت لب زد: -این... این که اهوراست. یکی از مظنونین پروندهی گیلدا مطیع. عکس را عقب ...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 174
آرزوی او هم بود که به زندگی سابقش برگردد، ولی مگر بدونِ ستایش میشد؟! طاها دمی گرفت و از جا برخاست. اول و آخر نقشهاش همین بود. به هر شکلی که میشد باربد را راضی میکرد. ولی فعلاً نباید روی این موضوع پافشاری میکرد تا احساس خشم و عذابوجدان باربد دوچندان نشود و دمار از روزگار جفتشان در نیاورد. ...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 175
-پس من کییم؟ دوباره لای پلکش را گشود و نگاهی از گوشهی پلک حوالهی من کرد: -عمهی من! موهایم که از دو طرف روی گونهام افتاده بود را با انگشتانم پشتِ لالهی گوشم هدایت کردم. -نه، منظورم اینه که اگه گیلدا تو دوازده سالگی مرده و آرتمیس قراره تو هجده سالگی من ظهور کنه، پس من که الان تو این بدنم،...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 176
اهورا به حدی شوخطبع بود و گاهاً جوری من را میخنداند که صدای قهقههام کل خانه را برمیداشت، که نمیتوانستم او را به چشم پدر ببینم. او نهایتاً برای من مثل برادرم بود. حتی تصمیم گرفته بودم به دوستانی که شناختی از خانوادهی من ندارند، اهورا را به عنوان برادرم معرفی کنم و وقتی این موضوع را با او درم...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 177
ندای خودتخریبگر ذهنیام به صدا درآمد: -شایدم خجالت میکشیده به کسی تو رو معرفی کنه و بگه زن شی! حقارت تمام وجودم را دربر گرفت و باز هم آن بغض خانمانسوز در گلویم جا خوش کرد. ولی من قرار نبود پیش چشم این مرد اشک در دیدگانم حلقه زند و به او بفهماند که در تخریب کردنم موفق بوده است. کیوان به خانه...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 178
در نهایت هم همین رفتارهای ضد و نقیضش را بهانه میکردم و جدا میشدم و به شهر خودم برمیگشتم. از اول هم برنامه همین بود. تا آن زمان شرِ کسانی که قصد کشتنم را داشتند، از سرم کم میشد و چهرهام نیز تغییر میکرد و این تغییرات را طبق همان نقشهی از پیش تعیین شده ربط میدادم به عملهای جراحی متعدد. همه...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 179
ولی اگر این شنوایی قوی بهخاطر تبدیل شدنم بود، پس شنوایی اهورا از این هم قویتر بود و بعید نبود حتی صدای ضربانِ قلب امیرعلی و دوستش را هم بشنود. زیر کتری را روشن کردم تا چای دم کنم. اهورا که اهل غذا خوردن نبود ولی برای سرگرم کردن خودم چند تکه سینهی مرغ از فریزر بیرون آوردم تا سرخ کنم. درحالیک...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 180
فردای آن روز رأس ساعت پنج از خواب بیدار شدم. آنقدر امیرعلی روی آنتایم بودنم تأکید داشت که ترسیدم حتی یک دقیقه دیر کنم و آقا تهدیدش را عملی کند. لوازمم را شب قبل جمع کردم و به اهورا هم جریان سفر را گفتم. او هم در کمال خونسردی فقط گفت: -مواظب باش خیلی رفت رو اعصابت نخوریش! من دیگه حوصلهی عذاب...
بروزرسانی در : ۷۶۰ روز پیش
