لیست کلیه پارتهای رمان گیلدا : پارت های 241 تا 260
تعداد کل پارت های منتشر شده : 354
-
رمان گیلدا - پارت 241
سرلک دوباره سری تکان داد: -چی بگم؟ تنها دلیل قانع کنندهای که میتونست برای ناپدید شدن مافوقش بیاورد، همین بود که او را به دلیلی دزدیده باشند و دلیلی که پدر باربد به زبان میآورد، تا حدودی منطقی بود. طاها مجدد دستی به صورتش کشید و از سرلک پرسید: -میشه دوباره با این دختره صحبت کنید؟ شاید این...
بروزرسانی در : ۷۴۱ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 242
میدانست تایمش محدود است. پس بهتر بود وقتش را صرف پیدا کردن اهورا که حتی پلیس نتوانسته بود ردی از او پیدا کند، صرف نکند. استارت زد و ماشین را به حرکت درآورد. همه چیز را به تیمش سپرده بود و قرار بود همان شب کار را تمام کنند. خط تلفنش را از گوشیِ ساده و دکمیاش بیرون آورد و آن را شکست. اجازه نمی...
بروزرسانی در : ۷۴۰ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 243
ستار بزاق دهانش را فرو خورد: -تو سینک دستشویی آثار از استفراغ بوده. پزشکی قانونی اونم بررسی کرده. استفراغ تازه بوده یعنی مالِ نهایتاً یکی دو ساعت قبل از وقوعِ حادثه. اونجا هم یه تار مو پیدا شده که متعلق به باربده. این احتمال که باربد ساعت قتل اونجا بوده، زیاده. طاها پر غیظ اخمهایش را درهم کش...
بروزرسانی در : ۷۳۹ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 244
گوشی دکمهایاش را برداشت و برای عضو اصلی تیمش نوشت: -گرگینه میپرسه چه خبر؟ این رمزش بود تا سرگروه تیم بفهمد این خط متعلق به اوست و باید اطلاعات را بدهد. طولی نکشید که برایش پیامی ارسال شد: -تو کوچهی خونهی امن مستقریم. تعقیب و گریز یکم سخت بود، ولی به مقصد رسیدیم. خونه به شدت تحت محافظت پل...
بروزرسانی در : ۷۳۸ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 245
یک ساعتی در سکوت سر روی میز گذاشته بود. پلکهای سنگینش رفتهرفته گرم میشد و چیزی نمانده بود در عالم بیخبری فرو رود که ناگهان گوشی موبایلش که زیر دستش بود، لرزید. سریع سر بلند کرد و به گوشی چشم دوخت؛ شمارهی سرگروه بود. بیمعطلی تماس را وصل کرد: -الو. سر و صدای وحشتناکی آنسویِ خط به گوش میرس...
بروزرسانی در : ۷۳۷ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 246
-دیگه بدتر. اَه، اینم که آنتن نمیده. قطع برق و از کار افتادن شبکهی تلفنِ همراه، اینها همه هنرهای اهورا بود. ولی چرا؟ برای چه آمده بود؟ سریع از روی تخت پایین آمدم و سمت پنجره رفتم. حفاظهای نردهای و کلفت پنجره اجازه نمیداد دیدِ درستی به بیرون داشته باشم. همانطور که به سختی از لابهلای حفا...
بروزرسانی در : ۷۳۶ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 247
رشتهی افکارم با باز شدنِ ناگهانی در، از هم پاشید. مردی در آستانهی در ایستاد و با اسلحهاش مستقیم پیشانیام را نشانه رفت: -بلند شو. ناخوداگاه دستهایم را تسلیموار بالای سرم بردم. من در این خانه تنها نبودم که بتوانم آسودهخاطر به این مردها حمله کنم و با دندانهایم گوشت تنشان را بدرم. پلیس در ...
بروزرسانی در : ۷۳۵ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 248
مرد غرولند کرد: -چه زوری داره. بیاین بندازیدش تو صندوق. همگی یکباره سمتم هجوم آورند. فریادهایم بلندتر از قبل به هوا برخاست و در آن هیایو صدای رئیسشان که با تلفن صحبت میکرد را شنیدم: -دختره تو دستمونه، کجا بیاریمش؟... بله. الانم تو خیابونیم. بگو کجا بیاریمش؟ نه، نمیشد اجازه دهم دوباره من ر...
بروزرسانی در : ۷۳۴ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 249
ماشین به شکل وحشتناکی تکان میخورد. مدام تن و بدنم با بدنهی ماشین اثابت میکرد. چندباری هم که ماشین روی دستانداز رفت، سرم محکم با در صندوق برخورد کرد و من را برای لحظهای گیج کرد. فضای صندوق برایم زیادی کوچک و تنگ بود. با این حساب پر تقلا مشغول شدم تا طنابی که به دور دستهایم پیچیده شده بود را...
بروزرسانی در : ۷۳۳ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 250
مرد پوزخندی زد: -جدی میفرمایید؟ تویی که هر دقیقه سیمکارتت رو عوض میکنی تا ما ردی ازت نداشته باشیم، از کجا مطمئن باشم پول تا نیمساعت دیگه تو حسابمه؟ اگه زد و در رفتی، من جوابِ بچهها رو چی بدم؟ اگر تا یک ساعت قبل احتمال میدادم این مرد آدمِ حیدری باشد، الان فهمیدم سخت در اشتباه بودهام. پس ...
بروزرسانی در : ۷۳۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 251
واردِ حیاطِ خانهای ویلایی شدیم. در حیاط را بست و کلید را در قفلش چرخاند. یعنی فکر میکرد با آن کلتی که روی سرم گذاشته، جرئت فرار دارم؟ با آن کینهای که از من دتشت، قطعاً اگر قدمی کج برمیداشتم، قلبم را به رگبار میبست. داخلِ حیاط به دری زیرزمینی اشاره کرد: -بازش کن. شک نداشتم که باربد را آن...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 252
صدای اهورا بود. ناباور عقبگرد کردم و با دیدنِ او روی بام خانه، کم مانده بود از فرط حیرت چشمهایم از کاسهی سرم بیرون بزند. از روی بام پایین پرید. متعجب صدایش زدم: -اهورا. کمر صاف کرد و خواست سمتم قدمی بردارد که ناگهان دستی مردانه دور گلویم پیچید و پدرِ باربد کلتش را روی پیشانیام گذاشت: -قدم...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 253
همان موقعِ ضرباتِ محکمی به درِ انبار خورد. انگار یک حیوانِ تنومند با پنجههایش روی در را میخراشد. پدر باربد با ریشخند گفت: -بوی خون دخترت پسرم رو وحشی کرده. فقط لازمه دستگیرهی در رو بکشم و شاهد تیکهتیکه شدنِ جفتتون باشم. و دستش روی دستگیرهی در نشست. بازویم را چسبید و رو به پدر باربد داد...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 254
درب بطری را بستم و داخلِ داشبورد برگرداندم. بعد از مصرف خون، دقایقی در خلسهای عجیب فرو میرفتم. درست مثلِ نعشگیِ بعد از مصرف مواد. دیگر نه دردی را حس میکردم، نه رنج و نه غمی. انگار واردِ جهانی میشدم که در آن بیخیالی تنها احساس بود که حس میشد. نگاهِ تبدارم را به زخم پایم دوختم؛ شلوارم خونی ب...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 255
کم مانده بود از فرط وحشت چشمهایم از کاسهی سرم بیرون بزند. پس از دقایقی که به سرعت عقب میرفتیم، اهورا دستی را کشید و ماشین نیمدور دور خودش چرخید. دستگیرهی بالای در را در چنگ گرفتم و دوباره جیغی زدم. درست لحظهای که باربد از جا جهید تا روی ماشین خیمه بزند، اهورا دنده را جا زد و دوباره پدال ...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 256
مگر میشد چنین چیزی آخر؟ خیره به روبهرو، دستش را عقب برد و جعبهای را برداشت و روی پایم گذاشت: -بخور. بذار حواست رو پرت کنه. نگاهم روی تکه کیک و نوشیدنیِ داخلِ جمعه بود. پوزخندِ پر تمسخری زدم و نالیدم: -میخوای با ودکا و کیک گل نعشهم کنی که هیچی نفهمم؟ سری به طرفین گرداند: -میخوام سپهر ا...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 257
دوباره تک خندهی کوتاهی زدم و دستی به چشمم کشیدم: -از نظر من بابا یه مرد سن و سالداره با موهای جوگندمی که دیالوگشم فقط چهارتا جملهست؛ بشین، نکن، نرو، زشته این کارا و... تبسم محویی روی لبش شکل گرفت: -بازم دیالوگ دارن؛ هشت شب خونه باش، اون پسره کیه داره نگات میکنه؟ موتو بکن تو شالت. این لباس...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 258
کلافه نفسش را به بیرون فوت و در ماشین را باز کرد: -زبون نفهمی دیگه. میگم جای دیگهای نبود که قایم شیم. پیاده شد، ماشین را دور زد و درِ سمتِ من را باز کرد. یک دستش زیر زانوهایم حلقه شد و دست دیگرش از زیر بازوهایم لغزید و کتفم را دربر گرفت. سپس مانند پر کاهی من را از روی صندلی کند. سکسکهای کرد...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 259
میدانستیم آهنگ و رقص پای ثابت دورهمی در بیشهزار است. میدانستیم حتی اگر در افسردهترین حالت ممکن پا در این ویلا بگذاریم، قرار است بعدش با نشاط و سرخوشی از آن خارج شویم. اصلاً روزی که در این ویلا سپری میکردیم، از عمرمان محسوب نمیشد. ولی حالا این ویلا تبدیل به کلبهی احزانی شده که انگار دور ت...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
-
رمان گیلدا - پارت 260
آب دهانش را فرو خورد. حالت نگاهش عصبی بود، اما میتوانستم ترحم نقش بسته در ته نگاهش را بخوانم. شاید بهخاطر همان ترحم بود که بازی را ادامه داد: -سهیل. -فامیل سلیمانی. تو چی سپهر؟ بازی ادامه پیدا کرد. همه به زور جواب میدادند. اهورا تمام مدت دستش را مشت کرده و پر غیظ روی ران پایش میکوبید. سپهر...
بروزرسانی در : ۷۲۲ روز پیش
