پارت سوم :

اشک‌هایش را پاک کرد و سری تکان داد.
- اره برمیگردم، تهش چیه مگه؟
انگار با خودش زمزمه می‌کرد که حتی حضور من را هم فراموش کرده بود.
- نمیخوای بگی تو عمارت چی شده؟
سرش را منفی تکان داد.
- بریم.
به طور عجیبی مریم در لاک خودش فرو رفت و دیگر حرف نزد. من هم بی‌حرف دسته سبد را گرفتم و با هم به سمت چشمه رفتیم و قید انارها را زدیم.
آبشار از بالای کوه سرچشمه می‌گرفت. تا انتهای روستای ما آمده بود و مردم بالای رودخانه‌اش پلی زده بودند و زیر آن ظرف‌ها را می‌شستند.
کمی جلوتر رودخانه به چشمه تبدیل و انتهای آبشار محسوب میشد. زن‌ها در آنجا جمع شده و لباس هایشان را می‌شستند و مردها هم اسب هایشان را.
کنار مریم روی تخته سنگی نشستم. کمی پاچه‌های شلوار زیر دامنم را بالا فرستاده و دامنم را جمع کردم. سبد را کمی آن طرف‌تر گذاشتم و پاهایم را به خنکی آب چشمه سپردم.
چشم‌هایم ناخودآگاه از سرمای آب بسته شد. نفس عمیقی کشیدم و بوی خاک‌های نم خورده را به مشام کشیدم.
صدای خنده‌های شخصی باعث شد تا چشمانم را باز کرده و دنبال صدا بگردم.
کمی با فاصله از محل رخت شستن زن‌ها دختر بلند قدی با موهای طلایی کنار اسب سفیدی ایستاده بود و به یال‌هایش دست می‌کشید و می‌خندید و اسب مشغول آب خوردن بود.
نیاز به فکر کردن نبود! چنین دختری با این لباس‌های فاخر، موهای زیبا و کمری باریک که به خوبی قاب مانتو تنش بود کسی جز مارال نمی‌توانست باشد.
پشت به من ایستاده بود و چکمه‌های مشکی براقی به پا داشت. زن جوانی با لبخندی مصلحتی به سمتش رفت و او را به خوردن نان‌های محلی‌اش دعوت کرد اما مارال مغرورانه آن‌ها را پس زد.
- کجایی تو؟ میگم صابون رو بده.
بالاخره حرف زده بود! چشم از آن طناز مو طلایی گرفتم و با خنده آرام گفتم:
- چه عجب! روزه سکوت گرفته بودی؟
تلخ خندید که باعث شد من هم لبخندم جمع شود.
مارال کلافه پا در رکاب اسبش گذاشت و بر آن سوار شد و رفت. با رفتنش جمع نفسی عمیقی کشید و سر و صدا‌ها دوباره برخواست. نگاه خیره‌ام را از او گرفته و به مریم دوختم.
- مریم! میخوای برگردیم؟
سرش را منفی تکان داد و به صابون اشاره کرد.
- نه، بده بشورم تا حواسم پرت بشه.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    عالی و بسیار خوب است

    ۱ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    عزیزم🤍

    ۱ سال پیش
  • Fafa

    0

    این پارت حسی خوب و لطیفی داشت آبشار و چشمه خنک بوی خاک...کاش این حس خوب حال مریم رو خوب کنه

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    حالا بیشتر با مریم آشنا میشی😅💔

    ۲ سال پیش
  • طاها

    0

    عالی هستش

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🦋🫀

    ۲ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    😅💗

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️