پارت شانزده :


غم و شکستگی درون چشم‌هایش موج می زد اما هنوز هم کمی امید حس می شد. بلافاصله کاسه چشمش پر شد ولی با اطمینان سری تکان داد و گفت:

- صد تا چوب خط کافیه؟ برمی‌گردید تا اون موقع؟

سوگند لبخند ریزی زد و سری تکان داد.

- من میگم تو فسقله‌ای! میگی نه!

سروگل همان‌طور که از کنارش بلند میشد به من چشم‌ غره‌ای رفت و زبانش را بیرون فرستاد که باعث لبخند هر دو نفرمان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    ❤️

    ۳ سال پیش
کپی شد!