ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت شانزده :
غم و شکستگی درون چشمهایش موج می زد اما هنوز هم کمی امید حس می شد. بلافاصله کاسه چشمش پر شد ولی با اطمینان سری تکان داد و گفت:
- صد تا چوب خط کافیه؟ برمیگردید تا اون موقع؟
سوگند لبخند ریزی زد و سری تکان داد.
- من میگم تو فسقلهای! میگی نه!
سروگل همانطور که از کنارش بلند میشد به من چشم غرهای رفت و زبانش را بیرون فرستاد که باعث لبخند هر دو نفرمان
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۷۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

اسرا
1عالیه