ققنوس در بند به قلم محدثه کمالی
پارت یک :
مقدمه:
من یک زنم...
من مبدأم...
من مقصدم...
من زندگیام...
و تو زندگی را در من محدود کردی. من خواستار آزادی بودم و تو از قانونها قفس ساختی؛ قفسی از جنس کلیشههای پوسیده و کهنه! تمام ما مخالفیم. مخالفانی که مهر سکوت بر لبانشان خورده و حکم ابد بر پیشانیشان!
اما من ققنوسی شدم که پابهپای قانونهای ناعادلانهات سوختم، پابهپای سکوت ممتدم خاکستر شدم اما یکروز، از میان خاکسترها سر بلند کرده و آتش میزنم به آنچه آتشم زد. یکروز باز میگردم و انتقام میگریم از قوانینی که سنگ شد و پایم را چسبید!
برمیگردم تا بفهمی مردن من، پایانم نیست. شعله میگیرم و هرم آتش، تنم را در بر خواهد گرفت.
و من از دل اتش، خاکستر میشوم، میسوزم و ققنوس خواهم شد!
و بعد...
پرواز میکنم اری، ققنوسها رسمشان سوختن و پرواز است و من شیدای یک چیز شدم؛
ققنوسی در بند!
--------
«فصل اول»
کلید را درون قفل چرخاندم و در با صدای تیکی باز شد.
پایم را روی اولین موزائیک نصف نیمه گذاشته و میخ شدم.
میخ هرآنچه که روزی لحظههایم را می ساخت.
این خانه یک زمانی لحظاتی برایم به ارمغان آورده بود که اکنون از آنها فقط خاطره باقی مانده است.
جایی در واپسین روزهای سخت با خود عهد کرده بودم، برگردم و خاطرات را از سر بگیرم.
خاطراتی که در پس کوچه باغهای شمرون تداعی شده بودند و همچنین نوای پدر و مادرِ مهربان و رنج کشیدهام را سر میدادند.
نگاهم که به حوض وسط حیاط خورد، بغض سر باز کرده و دانههای درشت اشک از تصور نگاه خیره و عاشق مادر به جای خالی پدرم روی گونههایم غلتیدند.
چقدر دلم هوای آن رستم دستانم را کرده بود. هوای پدرم را.
باید زمانم را با تداعی آن روزها پر میکردم؛ همه چیز را بیرون میکشیدم تا ذهنم خالی شود و نوشتن تمامِ آنها دردناک بود.
با تمام درسهایی از زندگی که به من آموخته بود و آن مدلی که با عشق نگاهم میکرد، به حرفهایش گوش سپرده بودم و چقدر خوشحالم که حرفهایش را با جان و دل پذیرا بودم؛ باعث شده بود جذب آن حال آشفته شوم و زندگیام را بسازم.
زندگیای که گاهی هیچکس نتوانست آن را دستخوش تغییرات کند...!
وقتی میگویم هیچکس، یعنی دقیقا هیچکس!
روزای زیادی باید بگذرد تا آدمی قانع شود فقط خودش هست و خودش.
تا باورش شود از بقیه بهجز یک اسم و چند عدد خاطره کوچیک چیزی برایش نمیماند.
بیست سال! چهل سال! شصت سال زندگی، فقط تلمبار کردن اسم روی اسم برای من بود. برای جایگزین کردن خاطره جای خاطره اما حاصل جمع همه انها صفر شد.
حالا جز مشتی خاطره از افرادی که در زندگی من آمدند و رفتند، وجود ندارد.
مادرم راست میگفت...
یک روز مینشینی عمرت را ورق میزنی
سیر تا پیازش را برای خودت تعریف میکنی.
آنجا است که میفهمی، چقدر برای موارد مختلف نگران شدی.
چقدر برای بعضی لحظه ها غصه خوردی.
چقدر برای یک افرادی دلتنگ شدی.
چقدر برای آشنا هایت دعا کردی.
چقدر با تمام وجود برای افرادی که دوستشان داشتی، بودی.
یه روز به خودت میای و به اطرافت نگاه میکنی...
خیلی ها نیستند...
به راستی که خیلی ها رفتند...
ما آسیب دیده بودیم؛ خیلی وقت پیش آسیب دیده بودیم و من نیاز داشتم برای مرحم گذاشتن روی آن دردها، آنها را یادداشت کنم.
***
حلبی آهن را با دست فشردم و غمگین نگاهش کردم.
- یک لحظه صبر کن تا اجازه بگیرم.
سرم را به طرف ننه که در جوش و خروش تدارک مهمانی بود، برگرداندم و فریاد کشیدم:
- ننه... میشه با مریم برم پرچین باغ انار؟
ننه نگاهی به آفتاب که هنوز به وسط آسمان هم نرسیده بود، انداخت و گفت:
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

محدثه کمالی | نویسنده رمان
❤️🔥✨️
۲ سال پیشظهرابی
0براوو
۲ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
🙈❤️
۲ سال پیشFafa
0سلام عزیزم با مسابقه با رمانت آشنا شدم و شروع کردم به خوندنش پارت اول که خاطره بود و گذشته و مقدمه رمانت جذبم کرد
۲ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
عزیزم🥰 نوش نگاهت
۲ سال پیشایدا
0خب باید بذارید بیشتر بخونیم تا بتونیم نظر بدیم اخه ولی بهتر بود ک ب جای کتابی حرف زدن ب زبون ساده حرف میزد
۲ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
بخون جانم ولی رمان ها یا محاوره اند یا کتابی و افرادی که مونولوگ رو کتابی می نویسن، دیالوگ رو محاوره می نویسن
۲ سال پیشسارا
0حمایت میکنم نویسنده های نازنین رو ان شاءالله موفق باشند 🙏
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
😂😐❤️🔥🥹
۳ سال پیشانا
0👌
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
🩵
۳ سال پیشمنم
1خیلی خوبه
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
❤️🔥❣️
۳ سال پیشفرگُل
0عزیزم رمان وقلمت واقعا قشنگه، ومنو یاد رمان قبلی خودم میندازه،
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
فدات بشم من فرگل جان❤️🔥🌺
۳ سال پیشگلناز حسنی
0خوب بود
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
💞
۳ سال پیشسحر
0نظرم و نوشتم نمیدونم چیشد باید گ.شادیم و کنار بزارم دوباره بنویسم ،از اسم رمان خوشماومد اومدم ازنظرات بقیه ببینم چتور رمانیه که با دیدن نویسنده که تقریبا جواب همه رومیده خوشم اومد شروکردم به خوندن🥹💛
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
😅❤️
۳ سال پیشم
0عالی
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
💜❤️
۳ سال پیشمبینا
0خیلی عالی
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
مرسی قشنگم💗💓
۳ سال پیشلیلا
0تازه شروع کردم
۳ سال پیشخوبه فعلا
0خوووب
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
💞
۳ سال پیشدخترتنها
0عالی ومهربانو
۳ سال پیش
محدثه کمالی | نویسنده رمان
نوش نگاهت عزیزم🥰❤️🔥
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

رادوین
0عالیییییییییی