پارت دوم :

- برو جانم. تا قبل ظهر بیای‌ها. عموت این‌ها میان اینجا.
سری تکان داده و کلافه زیر لب گفتم:
- خدایا. من اصلا حوصله سودا و الماس رو ندارم.
لب‌هایم را با زبان خیس کرده و خواستم بروم که با عجله لب زد:
- سروناز تو که داری میری بیا تا لب چشمه هم برو. لباس‌ها رو بشورید با بچه‌ها.
کلافه پایم را به زمین کوبیدم اما زبان به دندان گرفتم تا حرف نا به جایی نزده و اجازه رفتن به پرچین را ندهد.
- خیلی خب، باشه.
نگاهی به چارقد گل دارم که روی تخته چوب بود، انداختم و به سمتش رفتم، آن را که تا زیر سینه‌ام بود را پوشیدم و بعد از برداشتن سبد رخت چرک‌ها و صابون، لب زدم:
- پس من رفتم ننه.
- میخوای سروگل هم باهات بیاد؟ دست تنها نباشی.
سرم را منفی تکان دادم و گفتم:
- نه مادر من، بذار درسش رو بخونه. همون چهار کلاسی رو هم که میتونه بخونه رو میخوای ازش بگیری؟ بذار کیفش رو بکنه.
ننه شانه‌ای بابا انداخت و زیر لب "خیلی خب"ای زمزمه کرد.
- پس به سلامت مادر.
- در را آرام پیش کردم تا در راه برگشت زیاد انتظار باز کردن در را از جانب آنها نکشم.
- من اومدم بیا بریم.
مریم لبخند کوتاهی زد و آن طرف من ایستاد و دسته دیگر سبد را گرفت.
بلافاصله سبکی سبد را احساس کردم، نگاهی به چهره ناراحتش انداختم.
- خب، نمیخوای بگی چی شده؟
چند لحظه با قیافه غمزده و ناراحتی نگاهم کرد و گفت:
- امروز بلوا شد خونمون سروناز. بابام همچنین مامانم رو زد که دستش حسابی ورم کرده.
اندوهگین لحظه‌ای از حرکت ایستادم.
- خدای من! باز دیگه چرا؟
پوزخندی زد و گفت:
- بخاطر شفته شدن برنج!
نفس کشیدن فراموشم شد! باز دم‌هایم یکی‌درمیان و سنگین بود. بزاق دهانم را قورت دادم و گفتم:
- متاسفم واقعا. حالا تو چرا اومدی بیرون؟ کاش میموندی پیش خاله.
تقریبا به پرچین انار رسیده بودیم و کسی اطرافمان نبود.
بغضش ترکید و دسته سبد را رها کرد. همان طور ایستاده با صدای خشداری لب زد:
- به زور فرستادم بیرون. گفت جلوی دست و پاش باشم من رو هم میزنه.
سبد را رها کردم که افتاد و تعدادی از لباس‌هایش چپه شد. مریم را درون آغوشم گرفتم که سکسکه‌ای کرد و ادامه داد:
- به خدا خورشتش خیلی هم جا افتاده بود اما با کمربند افتاد به جون دست‌های مامانم.
دلم گرفت. اعصابم متشنج شده بود و حتی نمی‌دانستم برای دلداری چه بگویم. با آن اعصاب خرابی که پدرش داشت، چیز بیشتری از او انتظار نمی‌رفت.
ناخودآگاه یاد روزهایی افتادم که ننه غذایش شفته میشد و آقاجان با خنده آنها را می‌خورد و به شوخی میگفت «این هم از زن گرفتن ما» سپس چشمکی به ننه میزد و شیرین بانو هم فارغ از دنیا می‌خندید.
قطره اشکم چکید، به چشم‌های خسته، غمگین و اشکی مریم نگاه کرده و زمزمه کردم:
- آروم باش دختر. تو الان باید دست با کمک خاله باشی. اون الان دلش به تو خوشه. میگذره این روزها هم.
دروغ چرا! امیدم واهی بود. من از این زندگی‌ها میترسیدم. الهی که نصیب و قسمت گرگ بیابان هم نشود.
- چه غلطی کردم از عمارت مرخصی گرفتم. اونجا حداقل آزار و اذیت هاش برای خودمه فقط اما اینجا دلم میترکه سروناز از ازار و اذیت شدن مامانم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • عاطفه

    0

    🤩⭐

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰🫀✨️

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خیلی خوبه

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    🥰💕

    ۲ سال پیش
  • Fafa

    1

    از دست این مردها که مرد بودنشون رو توی زورشون نشون میدن کاش همه مثل بابای سروناز بودن

    ۲ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    متاسفانه 😔💔

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    0

    خیلی خوب

    ۳ سال پیش
  • خوبه

    0

    خوبه

    ۳ سال پیش
  • محدثه کمالی | نویسنده رمان

    💖

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️