پارت صد و شصت و هفتم :



سر تکان دادم.

- باشه، ولی خدا کنه دیگه مجبور نشیم جدا شیم. هم نگران خودت بودم هم دلشوره داشتم که اگه نیومدی شب باید کجا بمونم.

با جدیت سر تکان داد.

- من برنامه‌هایی داشتم که تا شب یه جای امن داشته باشیم اما جریان خونه‌ی کاشانی همه رو به هم زد. الان باید امشب رو یه جا بگذرونیم، فردا بریم سر کارهامون.

- کجا بریم؟ دیگه هیچ‌جا رو نداریم.

بلند Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    واووو..وارد فاز جدید شد..بریم تو دل هیجان

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️