پارت صد و شصت و هشتم :


چشم‌هایش جمع شد و همان‌طور که به روبه‌رو خیره بود چند قدم در سکوت راه رفتیم.

- کارهای دیگه چی؟ حتی موقت هم باشه خوبه. کی به حیاطشون می‌رسه؟

- همون رعیت خودشون، مثل خونه‌ی ما که حشمت باغچه رو آب می‌داد و... آهان، یه چیزی! گاهی کارهای حیاط زیاد بود مثلاً قرار بود آب‌انبار رو خالی کنن و تمیز کنن یا مثلاً درخت‌ها رو هرس کنن. این‌جور وقت‌ها از بیرون کارگر می‌آوردن چون

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️