پارت صد و هفتاد و سوم :



علی سطلی را که در دست داشت روی زمین گذاشت، دست‌هایش را زیر شیر کنار باغچه شست و بلند شد.

یک شلوار گشاد به تن داشت و پیراهنی چروک و بلند، یک جفت دمپایی پلاستیکی چرک هم به پا کرده بود. موهایش را ماشین کرده بود و چند میلی‌متر بیشتر روی سرش مو نبود. ریش‌هایش که حسابی بلند شده بود کمی تاب برداشته و بیشتر صورتش را پوشانده بود.

جهانگیر که روی بالکن ایستاده بود صدا زد:

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ☺️☺️☺️☺️☺️☺️

    2

    میزان باحال بودن این رمان به قدریه که دوست دارم سریع برم پارت بعدی و یادم میره کامنت بذارمم🥰✨❤️ 🔥

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    3

    علی واقعا محشره 😍😅خیلی باحاله خوشم میاد از شخصیتش

    ۲ سال پیش
  • سحر

    1

    وای اصلا این رمان با روح و روان من بازی میکنه،چقدر همه چی زنده است صبر کردن برای پارت بعد خیلی سخته😫😫😫😫😫

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ای جونم به این همه احساسات🥰🥰

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    دم علی گرم 👌🏻 بزودی کاش یکی بخوابونی تو دهن جهانگیر دلم خنک شه 😂

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    وقایع جذابی در پیش داریم🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️