پارت صد و هفتاد و چهارم :



قطار با سروصدا وارد ایستگاه شد و سرعتش را کم کرد، با صدای جیغ چرخ‌های فلزی‌اش روی ریل‌ها متوقف شد.

عده‌ی زیادی از مسافران پیاده شدند و شمس هم میان آن‌ها بود. بین جمعیت چشم چرخاند و پدرش را دید که کنار سکو ایستاده بود و جستجوگر مسافران را نگاه می‌کرد.

چند قدم برداشت و جمال هم او را دید. با حداکثر سرعتی که جسم پیرش اجازه می‌داد، به طرف او دوید.

به هم رسی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    این دیگه خیلی پرروه خودش مادرش رو فرستاده خواستگاری حالا تازه میگه با احساساتش بازی نکنم

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    0

    خدا کنه بتونه تابان رو پیدا کنه ،من از شمس ناامید شده بودم بخاطر طلاق دادن تابان ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    این زمان آینده بود،؟ 🤔

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️