پارت صد و هفتاد و هفتم :



هوا تاریک شده بود. توی هال کوچک خانه نشسته بودم و با ریشه‌های کهنه‌ی فرش بازی می‌کردم. در این فکر بودم که علی معمولاً زودتر به خانه می‌آمد.

این مدت حسابی حوصله‌ام سر رفته بود. کارهای خانه زود تمام می‌شد و علی بیشتر وقت‌ها خانه نبود، دنبال راهی برای پیدا کردن ردی از مامان یا شمس می‌گشت، بیرون می‌رفت و با دوستان قابل‌اعتمادش تماس می‌گرفت، چند روز هم برای کارهای باغ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    ❤️❤️❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️