لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 81
ایرج لحاف را کنار زد. - دکتر بیچاره سه روزه میگه این همه نپوشونیدش ولی حریف خانمجان نشده! ملافهای را از پایین پایم برداشت و رویم کشید. دستم را گرفت و نگاه مهربانش را دوخت به صورتم. - حالت رو میفهمم تابان، ولی باید سرپا بشی. زندگی همیشه مطابق میل ما نمیچرخه. بغضم را فروداد...
بروزرسانی در : ۸۷۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 82
کنار ستون مغازه ایستادم و بیتاب منتظر ماندم تا مشتری آقا جمال برود. هر چند لحظه سرک میکشیدم و مردی را که با حوصله داشت سرچپقها را تماشا و قیمت میکرد میدیدم و دعا میکردم زودتر برود. بالاخره مرد یکی را پسندید و آقا جمال آن را توی یک تکه کاغذ کاهی قهوهایرنگ پیچید و با نخ بست و به د...
بروزرسانی در : ۸۷۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 83
بهادر روی کاناپهی نهچندان تروتمیزی لم داده و خیره به دیوار مقابلش بود. با صدای زنگ بلند شد و کمی بعد درِ خانهی کوچک دوطبقه را که در هر طبقه فقط یک اتاق و یک راهرو داشت باز کرد. مرد میانسال لاغری پشت در بود. - سلام آقا، احوال شما؟ بهادر با اخمهای درهم گفت: - سلام. نگاه...
بروزرسانی در : ۸۷۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 84
بهادر ابروهایش را درهم کشید. - مگه چقدر سفتهست؟ طمع نکن، مطمئنم بیشتر دادم. بقیهش مال خودت. مرد چند برگ سفته را از جیب داخل کتش بیرون کشید. - خودتون ببینید آقا. دختره قشنگ و جوونه، زیاد ازش سفته گرفتن. بهادر سفتهها را گرفت و توی جیبش چپاند، یک اسکناس دیگر به دست مرد داد. ...
بروزرسانی در : ۸۷۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 85
فریدون که داشت وسط هال راه میرفت، ایستاد و عصبی چرخید رو به من، داد زد: - یعنی تو حالیت نیست با این کارهات داری آبروی یه خونواده رو میبری؟ بلندتر از او فریاد کشیدم: - تو خودت رو بکش کنار آبروت نره ولی من دنبال چیزی هستم که حقمه. من باید بدونم چرا شمس طلاقم داده. - حقت چیه؟ اینکه...
بروزرسانی در : ۸۷۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 86
ایرج کمی بازوهایش را دور بدنم شل کرد اما چهارچشمی مراقب بود که اگر لازم شد باز دخالت کند. با صورت خیس و چشمانی که مطمئن بودم سرخ شده است، ستیزهجو زل زده بودم به صورت فریدون. این مدت آنقدر بلاهای مختلف سرم آمده بود که هیچ هراسی از کسی نداشتم. فریدون انگشت اشارهاش را تهدیدآمیز جلوی ص...
بروزرسانی در : ۸۷۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 87
**فصل سیزدهم** لای کپهی بزرگ کاههای گندم بیحرکت مانده بودم و حتی جرأت نفس کشیدن نداشتم. صدای قدمهای مأمورها هرلحظه نزدیکتر میشد. شک نداشتم که دیگر محال است بروند. عطسهام بدجوری کار دستمان داده بود. لابد همهجا را میگشتند و تا پیدایمان نمیکردند، دست برنمیداشتند. صدای م...
بروزرسانی در : ۸۶۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 88
صدای خرچ گاز زدن سیب آمد و مأمور دوم گفت: - آره، این جغلههای دزد خوب بلدن کدوم درخت میوهش رسیده. صاف میرن سراغ همون. - حالا نفری چهارتا سیب رو چطوری بخوریم؟ کاش نصفش رو داده بودی برده بود. - روش زیاد میشد جلو چشم خودمون دزدی کنه و چیزی نگیم. نترس، اینا دوباره برمیگردن. همچین که...
بروزرسانی در : ۸۶۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 89
شمس آب دهانش را فروداد اما تصمیم گرفت یک بار دیگر شانسش را امتحان کند. - دو روز هم باشه میشه. فرمانده به او چشمغره رفت. شمس با نگرانی گفت: - خواهش میکنم اجازه بدید قربان. من اینجا خیلی حالم بده. بذارید برم بیرون، وقتی برگشتم جبران میکنم. حاضرم تمام شبهای این ماه رو کشیک وای...
بروزرسانی در : ۸۶۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 90
نفسنفسزنان یک سربالایی را رد کرد و ایستاد. صورتش از گرما و فعالیت سرخ شده بود. بار قبل این مسیر را شبانه دویده بود و هوا اینقدر داغ نبود اما الان وسط گرمای روز بود و درجه حرارت بالای چهل درجه. خم شد و دستهایش را روی زانوهایش گذاشت. چند بار نفس عمیق کشید تا حالش کمی جا آمد بعد دوبا...
بروزرسانی در : ۸۶۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 91
نگاهی به پای یارعلی انداختم که لنگیدنش بهتر شده بود. - الان دیگه خوبی؟ اخم ملایمی کرد. - از وقتی از مطب دکتر دراومدیم بیست بار این رو پرسیدی. سهتا از بخیهها پاره شده بود که دوباره زد دیگه. لبخند زدم. - آخه انگار یهو راه رفتنت خیلی بهتر شده. اخمش باز شد. - خوب می...
بروزرسانی در : ۸۶۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 92
یکدفعه چیزی به فکرم رسید. - راستی اینجا من کیام؟ دخترعموت؟ به صاحبخونه قراره چی بگیم؟ - کسی خونه نیست. صاحبخونه الان سر کاره. قبل از اینکه برگرده رفتیم. با تعجب پرسیدم: - کلید داری؟ فرصت نشد جواب بدهد؛ پسرک پنجششسالهای که از جمع بچهها جدا شده بود و داشت به سرعت به طرف...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 93
فرصت نشد چیز دیگری بپرسم؛ درِ حیاط باز و زنی جوان در قاب در آشکار شد. یک پیراهن چیت گلدار تنش بود و چادرنمازی روی شانهاش. با دیدن علی چشمهایش گرد شد و درخششی از شادی در آن نشست. - سلام، معلومه تو کجایی؟ علی لبخند زد. - سلام، چطوری؟ - به خوبی شما! گفتم دیگه یادت رفته بیا...
بروزرسانی در : ۸۶۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 94
قانع نشده بودم اما مجال نداد، اخم کرد و گفت: - زودتر برو تو. خوشم نمیآد دروهمسایه اینجا ببیننت. در را باز و با چشم به حیاط اشاره کرد. لبهایم را روی هم فشار دادم. با شناختی که در این چند روز از او پیدا کرده بودم میدانستم وقتی نخواهد حرف بزند، اصرار فایدهای ندارد. وارد شدم و ا...
بروزرسانی در : ۸۶۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 95
بیرون رفت و کمی بعد صدای عصبانیاش را شنیدم. - پدرسگ مگه نگفتم نرو بیرون؟ الان بابات بیاد باز تو کوچه ببیندت میخواد غرش رو سر من بزنه. هوشنگ گفت: - گشنهم نیست. تو رو خدا، یه ذره دیگه بازی کنم میآم. - غلط کردی. امروز دیگه کوچه رفتن خبری نیست. ناهارت رو میخوری مثل بچهی آدم کپهی ...
بروزرسانی در : ۸۶۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 96
علی جلوی یک تاکسی خالی را گرفت و وقتی سوار شدیم راننده پرسید: - کجا؟ - پارک شهر. راننده تاکسیمتر را روشن کرد و علی گفت: - دربست حساب کنید آقا. راننده سری تکان داد. وقتی کمی سرعت گرفتیم با احساس آرامشی که سراغم آمده بود و بخشی از آن به خاطر زود آمدن علی بود که مجبور نشده ب...
بروزرسانی در : ۸۶۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 97
ابروهایش بیشتر گره خورد. - غیر از بابل کجا رو داریم که رفته باشی؟ - خونهی یکی از دوستهای مامان بودم، تو شاهی. - کدوم دوستش؟ چطور تا حالا چیزی از این دوست بینامونشون نشنیده بودیم؟ - لابد مامان نخواسته بود بشنوی. - اسمش رو بگو. دیگه هیچیت رو باور ندارم. باید تحقیق کنم مطمئن ...
بروزرسانی در : ۸۵۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 98
**فصل چهاردهم** بیستم مرداد بود و کشور ده روز را در اوج آشوب سپری کرده بود. مجلس و دولت در مورد بسیاری از چیزها اختلاف نظر داشتند، احزاب دو دسته شده بودند، عدهای به طرفداری از مصدق و دولتش بیانیه میدادند و دستهای دیگر به طرفداری از مجلس. گاهی تظاهرات برپا میشد و بین طرفداران دو...
بروزرسانی در : ۸۵۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 99
بعد از اینکه کمی حرفهای متفرقه زدیم گفتم: - راستی... خانمجان گفتن صحبتی در مورد خواستگاری بهادر شده. میخواستم بگم خودت زحمت بکش محترمانه به عمو جواب رد بده، جوری که ناراحت نشن. فریدون اخم ملایمی کرد. - چرا جواب رد بدم؟ - چون من فعلاً خیال ازدواج ندارم، داشته باشم هم بهادر رو ...
بروزرسانی در : ۸۵۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 100
خودم از حرفی که زدم طوری خجالت کشیدم که صورتم داشت از داغی میسوخت. مطمئن بودم تا بناگوش سرخ شدهام. ایرج نفس صداداری بیرون داد و حس کردم صورتش آرام شد، انگار باری از روی دوشش برداشته باشند. - پس چرا حرف از عُده زدی؟ - پارسال خانمجان سفره داشت، اون خانمه که سخنرانی میکرد گفت زن ...
بروزرسانی در : ۸۵۶ روز پیش
