پارت صد و شصت و دوم :



با نگرانی پرسیدم:
- چی شده؟ لو رفتیم؟ نکنه... مامانم... یا شمس... سالمن؟

- بلایی سر کسی نیومده، هنوز نفهمیدن ماشین ارتش کجاست، ولی شمس حسابی زیر نظره.

چشم‌هایم گرد شد.

- یعنی چی؟

- من هم تو همین موندم. نمی‌فهمم یعنی چی. وقتی نفهمیدن ماشین ارتشی کدوم طرف رفته، نفهمیدن دزدیدنش کار ما بوده، یعنی خبر ندارن ما از تهران زدیم بیرون. چرا باید شمس رو این‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️