پارت صد و هشتاد :



از سرشب سردرد را بهانه کرده و به رختخواب رفته بودم.

علی فقط پرسیده بود چرا شام نمی‌خورم و وقتی گفته بودم اشتها ندارم دیگر اصرار نکرده بود.

حالا خانه در سکوت و خاموشی فرورفته بود و من همچنان در سکوت اشک می‌ریختم. حس می‌کردم قلبم درد می‌کند. حالم آن‌قدر بد بود که در عمرم تجربه نکرده بودم.

چشم‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و گذاشتم قطرات اشک از کنارش بیر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    3

    الهی علی تابان رو میگفت🥺 بیچاره علی بیچاره تابان کاشکی این دو تا باهم باشن ❤️

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    اخی علی داشت تابان رو میگفت

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    احتمالا… ولی تابان کلا جای دیگه بود❤️😂

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    فکر میکنم منظورش به تابان بود ولی تابان متوجه نشد از بس تو فکر شمس هست ،ممنونم نویسنده جان

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون مریم گلی عزیز🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️