لیست کلیه پارتهای رمان قرار ما پشت شالیزار : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 418
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 101
حالا بیستم مرداد بود، و من در این ده روز با تمام تلاشم نتوانسته بودم کسی را قانع کنم که این ازدواج را نمیخواهم. تنها امیدم این بود که امشب خودم رک حرفم را به بهادر بزنم بلکه او وقتی بفهمد هیچ علاقهای در بین نیست، پا پس بکشد. خانمجان در اتاقم را باز کرد و نگاهی به من انداخت که روی تختم ...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 102
صدای خانمجان رفت بالا. - این اداها رو ننهی... جملهاش را با نفس صداداری تمام کرد و ادامه داد: - دختر جان، اینجا اروپا نیست. فکرهای مامانت تموم شد و با خودش رفت. یه عمر بهادر رو دیدی و میشناسی. دیگه حرف زدن لازم نیست. فریدون گفت: - بذارید راحت باشه. رو به من ادامه داد: ...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 103
وضعیت کشور پرآشوبتر شده بود اما حال من بدتر بود، طوری که برایم هیچ اهمیتی نداشت در مملکت چه میگذرد. فردای مراسم خواستگاری از خانمجان شنیده بودم که در غیابم توافق کردهاند از مراسم بلهبران صرفنظر کنند و همان شب حرفها را زده و قرار عقد را برای پنجم شهریور گذاشته بودند. احتمالاً چهره...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 104
**فصل پانزدهم** وقتی از تاکسی پیاده شدیم، نگاهی به کوچهی خلوت انداختم. ایرج از جیبش دستهکلیدی درآورد و درِ سبزرنگ کوچکی را که مقابلش بودیم باز کرد. کنار رفت و اشاره کرد داخل بروم. وارد یک حیاط سرسبز شدم و پرسیدم: - اینجا خونهی کیه؟ از بس گریه کرده بودم صدایم هنوز گرفته بود، ...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 105
- مامان منو اینطوری ول نمیکرد بره. - ترتیب عقد تو رو داد که خیالش راحت شه و بره. فکر نمیکرده شمس توزرد از آب دربیاد. عصبی گفتم: - شمس توزرد نبود. من مطمئنم یه چیزی شده، یه ماجرایی که ما نمیدونیم. لبهایش را روی هم فشار داد. - قبول کن که این اتفاق افتاده، حالا دلیلش هرچی ...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 106
نگاهش را از من دزدید. - گفته بود... مادرتون فاحشه و فاسده، شمس نمیخواد با همچین خونوادهای وصلت کنه. تهدید کرده بود که جلوی تو رو بگیرن و نذارن دوروبرشون بری وگرنه آبرومون رو میبره. دستهایم از حرص مشت شد. ایرج گفت: - واسه همین فریدون اونقدر عصبانی اومد سراغت و گفت دیگه حق ند...
بروزرسانی در : ۸۱۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 107
اخم ملایمی کرد و انگشت اشارهاش را مقابلم تکان داد. - این هم بار آخرت باشه که واسه خودت همچین تصمیم احمقانهای گرفتی. هرچی هم شد، به من نگفته جایی نمیری. فهمیدی؟ با دلخوری سر تکان دادم. دوباره لبخند زد و خداحافظی کرد، با وعدهی اینکه یک ساعت بعد برمیگردد. وقتی رفت، به پشتی م...
بروزرسانی در : ۸۱۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 108
سر چهارراه به یک تاکسی اشاره کرد و وقتی تاکسی ایستاد، چند کلمه را راننده حرف زد، بعد اشاره کرد بروم. سوار که شدیم آهسته گفت: - چرا چادر رو گرفتی دستت؟ - چیکارش باید میکردم؟ نفسش را پوف کرد. - گاهی زیادی حالیته، گاهی هم عین یه بچه میمونی. فکر نکردی واسه چی گفتم چادر بیاری؟ خ...
بروزرسانی در : ۸۱۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 109
لعبت نگاهی به صورتم انداخت و همانطور که اخمش درهم بود پرسید: - چی شد برگشتی؟ فکر کردم دیگه رفتی. چند دقیقه قبل یارعلی مرا جلوی خانه از تاکسی پیاده کرده و رفته بود و از همان موقع با رفتار ناخوشایند لعبت روبهرو شده بودم، حتی تعارف نکرده بود بروم توی خانه و بالاخره خودم از ایستادن در حیا...
بروزرسانی در : ۸۱۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 110
ذهنم کشیده شد به شمس؛ بیشتر از هر لحظهای نیاز داشتم که برگردم به همان روزهای خوبی که کنارم بود و از من حمایت میکرد. دلم گرفت. چرا آن عشق دیرپا به اینجا رسیده بود؟ چرا الان باید در خانهی زنی میبودم که به من تهمت میزد و تصور میکرد آمدهام شوهرش را از چنگش دربیاورم؟ لعبت به سمت ص...
بروزرسانی در : ۸۱۴ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 111
زیر سایهی درختها در گوشهای از میدان توپخانه نشسته بودیم. ساختمان پستخانه مقابلمان بود. علی کنارم بود و دوستش مراد که کمی قبل از راه رسیده بود، جلویمان. نگاهی به دوروبرم انداختم و با نگرانی پرسیدم: - چرا اینجا موندیم؟ پر سرباز و مأموره. مراد لبخند زد. - علی مغزش خوب کار می...
بروزرسانی در : ۸۱۳ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 112
با تعجب نگاهش کردم. من در مورد این چیزها حرفی به او نزده بودم و عجیب بود که عین ماجراها را میدانست. لبخند کمرنگی زد. - گاهی میشه یه سری اطلاعات پخشوپلا رو چسبوند به هم و از توش واقعیت رو درآورد، هرچند... هنوز بعضی جاهای این پازل برام روشن نشده. مراد پرسید: - از مادرتون عکسی...
بروزرسانی در : ۸۱۲ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 113
با گفتن این حرف بیشتر خجالت کشیدم و گونههایم گُر گرفت. لبخندش عمیقتر شد. - هوشنگ پسر منه ولی از خون من نیست. مبهوت نگاهش کردم. گفت: - راه بیفت بریم جوجه، دیر میشه میخوریم به حکومت نظامی. یاد دیشب بیفت. دوست داری مجبور شیم دست به اسلحه بشیم که از چنگ مأمورها دربریم؟ از ...
بروزرسانی در : ۸۱۱ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 114
وارد شدم و به بهشتی که پا به آن گذاشته بودیم خیره شدم. واقعاً زیبا بود، یک باغ سرسبز که خوب به آن رسیدگی کرده بودند. هنوز روی بعضی از درختها میوه وجود داشت. جلوتر از من راه افتاد و به سمت ساختمانی آجری رفت که میان درختان دیده میشد. کوچک بود اما دوستداشتنی. بالکنی در جلو داشت که مرا به ...
بروزرسانی در : ۸۱۰ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 115
- عیب نداره، راحت باش. خودم هم خیلی خسته بودم اما رویم نمیشد جلوی او دراز بکشم. به یکی از بالشها تکیه دادم. - راستی پات چطوره؟ زخمت... - خوبه، امروز دیگه شکر خدا لازم نشده از درودیوار بالا بریم که بخیههاش باز شه. - ولی از دیوار باغ رفتی بالا. - کوتاه بود. چیزیم نشد....
بروزرسانی در : ۸۰۹ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 116
نفس عمیقی کشیدم و ساکت ماندم. چند لحظه همانطور اخمآلود به صورتم خیره ماند بعد پرسید: - میدونی قلعه کجاست؟ همون شهر نو. - نه. پوزخندی زد. - شهرت رو نمیشناسی، فقط جاهای خوبش رو دیدی. خبر نداری گوشهکنار همین شهرِ ظاهراً قشنگ چه آدمهایی دارن تو آتیش زندگی میکنن. مکثی ...
بروزرسانی در : ۸۰۸ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 117
با بهتی دردآلود پرسیدم: - یعنی... یعنی زنی رو که باردار بوده... نگه داشتن اونجا و داشته باز هم براشون کار میکرده؟ لبهایش را روی هم فشار داد. - مردهای آشغالی هستن که خواستههای عجیبغریب دارن. زنها سعی میکنن بادار نشن چون میدونن جز مصیبت و بدبختی بیشتر چیزی نیست، ولی یه وقتهای...
بروزرسانی در : ۸۰۷ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 118
- آره، به اسم خودم براش شناسنامه گرفتم که محکمکاری کنم و لعبت فکر زیرآبی رفتن به سرش نزنه. بعدش هم محبت اون بچه افتاد به دلم. طفلک اسم هم نداشت، خودم اسمش رو گذاشتم امیرهوشنگ. اولش فکر میکردم یه مدت کمک میکنم تا لعبت خودش رو پیدا کنه ولی وقتی هوشنگ افتاد به حرف زدن و بابا صدام زد، دیگه نتو...
بروزرسانی در : ۸۰۶ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 119
- مامان بابات سنشون زیاده؟ - آره، پونزده سال بچهدار نشدن. مامانبزرگم همش تو گوش بابام میخونده که براش یه زن دیگه بگیره ولی زیر بار نرفته. عاشق مامانمه، براش جون میده، حاضر نیست خار به پاش بره چه برسه که سرش هوو بیاره. بعد مامانم سی سال رو رد کرده بوده که یهو حامله شده، بعدش هم خدا دیگ...
بروزرسانی در : ۸۰۵ روز پیش
-
رمان قرار ما پشت شالیزار - پارت 120
خیره شد به چشمانم. - قرار نبود من از ژنرال آمریکایی حرف بشنوم. قرار نبود فرماندههام جلوی یه اجنبی که دوست ملت ما نیست پا بکوبن و احترام بذارن. من با چند تا از دوستهام از اول این آشوبها همپیمان شده بودیم کاری بکنیم که میدونیم به نفع ملته. مکثی کرد و با غیظ ادامه داد: - دو روز آخ...
بروزرسانی در : ۸۰۴ روز پیش
