پارت چهارده :

با این کارم چشمان سعید تا آخرین حد ممکن باز شد و بعد آرام به زیر دستم زد و دستم را از روی پیشانی اش برداشت و در خودش جمع شد.
ـ داری چیکار می کنی؟!
ـ باید می فهمیدم تب داری یا نه، تا بهت قرص بدم... داری تو تب می سوزی ولی خودت خبر نداری.
خوشبختانه در وسایلم مسکن و تب بر وجود داشت، قرص ها را با یک لیوان آب به سعید دادم.
ـ اینارو بخور بعد هم دراز بکش تا حالت بهتر بشه.
بالشت و پتویم Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    بنظرم سعید واقعامردخوبیه کاش بشه باهم ازدواج کنن خداکنه حمیدزندگیشونوبهم نزنه

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون نگار جان

    ۲ سال پیش
  • حلما

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ایدا

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    نظری ندارم

    ۲ سال پیش
  • عالی?

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • عالی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • عالی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اهورا

    2

    خیلی داره جالبترمیشه یه عشق باحال وخاص که داره شکل میگیره

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️