پارت چهارده :

با این کارم چشمان سعید تا آخرین حد ممکن باز شد و بعد آرام به زیر دستم زد و دستم را از روی پیشانی اش برداشت و در خودش جمع شد.
ـ داری چیکار می کنی؟!
ـ باید می فهمیدم تب داری یا نه، تا بهت قرص بدم... داری تو تب می سوزی ولی خودت خبر نداری.
خوشبختانه در وسایلم مسکن و تب بر وجود داشت، قرص ها را با یک لیوان آب به سعید دادم.
ـ اینارو بخور بعد هم دراز بکش تا حالت بهتر بشه.
بالشت و پتویم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • آنیا

    0

    بنظرم سعید واقعامردخوبیه کاش بشه باهم ازدواج کنن خداکنه حمیدزندگیشونوبهم نزنه

    ۱ سال پیش
  • نگار

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون نگار جان

    ۲ سال پیش
  • حلما

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • ایدا

    1

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    نظری ندارم

    ۲ سال پیش
  • عالی?

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • عالی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • عالی

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اهورا

    2

    خیلی داره جالبترمیشه یه عشق باحال وخاص که داره شکل میگیره

    ۲ سال پیش
کپی شد!