پارت دوازده :

دیگر باید نبود حمید را باور کنم؛ با سرعت بیشتری فرش می بافم تا به خیال حمید فرصت سرکشی ندهم .
اما انگار بی فایده است، خیالش جلوی هر گره می نشیند و من می بینم و گره میزنم!!
خوشبختانه بازی به نفع تیم مورد علاقه مردهای این خانه و مرد غایبی که در ذهنم ماندگار است تمام شد.
وحید به همراه رسول برای خواب به اتاقشان رفتند اما سعید کنارم نشست و با لبخندی مشغول بافتن قالی شد، آنقدر تند تند Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه

    0

    کار سعید خیلی بده با صحرا

    ۱ سال پیش
  • دنیا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • نگار

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    1

    خوب

    ۲ سال پیش
  • اکرم مستی

    1

    بسیار عالی

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️