اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت دوازده :
دیگر باید نبود حمید را باور کنم؛ با سرعت بیشتری فرش می بافم تا به خیال حمید فرصت سرکشی ندهم .
اما انگار بی فایده است، خیالش جلوی هر گره می نشیند و من می بینم و گره میزنم!!
خوشبختانه بازی به نفع تیم مورد علاقه مردهای این خانه و مرد غایبی که در ذهنم ماندگار است تمام شد.
وحید به همراه رسول برای خواب به اتاقشان رفتند اما سعید کنارم نشست و با لبخندی مشغول بافتن قالی شد، آنقدر تند تند
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0کار سعید خیلی بده با صحرا