اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت دوم :
مرد پوزخندی می زند و آرام اما طوری که من بشنوم می گوید:
ـ بفرما سرویس دادن به خانم شروع شد؛ میدونم وبال گردن میشه دست آخر.
زن که معلوم است مادر پسر است با اخم به پسر نگاه می کند و معترضانه می گوید:
ـ ســـعــــیـــد!!!
ـ چیه مگه دروغ میگم مادر من؟! این اگه خانواده دار بود که الان اینجا نبود!
از تلخی حرفش قلبم به درد آمد.... من بی خانواده نبودم اتفاقاً پدرم بزرگ یک خانواده و محل بود و همه برایش احترام قائل بودند؛ من خودم هم اهل برنامه ای نبودم فقط بعد بیست و پنج سال برای اولین بار هوایی شدم... دلم خواست اولین پسری که با او دو سال چت می کردم را ببینم.
ولی من ساده خبر از دو رو بودن آدم ها نداشتم.
مرد که حالا می دانم نامش سعید است همچنان در حال چسباندن وصله های ناجور به من و خانواده ام است.
ـ خیالتون راحت وبال گردنتون نمیشم؛ الان زنگ میزنم تا بابام بیاد دنبالم.
گوشی را برمی دارم؛ سعی می کنم خونسردی خودم را حفظ کنم ولی در حال سکته هستم.
یک بوق، دو بوق، سه بوق..... قلبم به شدت می کوبد.
جواب می دهد، قلبم از تپیدن باز می ایستد.
ـ بابا
ـ دیگه به من نگو بابا!!!
تمام تنم یخ میزند... مادر و پسر چشمشان به من است؛ برمی خیزم و پشت به آنها و رو به روی پنجره می ایستم تا از حالت صورتم به حال درونی ام پی نبرند.
ـ بابا جون.... من ــــــــ
ـ گفتم دیگه حق نداری به من بگی بابا.
ـ آخه چرا؟..... من ـــــــــ
ـ دروغ نگو.
قلبم تیر می کشد؛ چرا حس می کنم پدر از همه چیز باخبر است؟! می خواهم به دروغ بگویم که تصادف کرده ام و حالا می خواهم به خانه برگردم ولی چرا پدر نمی گذارد حرف بزنم؟!
ـ یاسمین همه چیزو بهم گفت!
ای خدااااا باورم نمیشد یاسمین این کار را کرده باشد.
ـ بابا من فقط ـــــــ
صدای فریادش پاهایم را می لرزاند.
ـ گفتم دیگه به من نگو بابا، دختره ی بی چشم و رو من برات چی کم گذاشتم که برای گدایی کردن محبت یه پسر شهرستانی پاشدی تا شهرشون رفتی هان؟!
حرفی برای گفتن نداشتم و لال شدم.
ـ بقیه عمرت رو همون جایی بمون که دیشب موندی! من دیگه دختری به اسم صحرا ندارم.
ـ آخه.... من.
ـ اون موقع که شب رو بیرون از خونه موندی باید فکر اینجاشم می کردی؟ حتی به سرت نزنه که برگردی و منو ببینی، خونت رو می ریزم دختره ی هرزه!
با شنیدن این کلمه دیگر رمقی برایم باقی نماند و دوباره مثل دیروز دنیا جلوی چشمانم سیاه می شود و فقط صدایی می شنوم که می گوید:
ـ می دونستم خانواده اش دیگه قبولش نمی کنند؛ وبال گردنمـــــــــــــ
با سر درد و بی حالی شدیدی از خواب بیدار می شوم؛ این بار دیگر می دانم کجا هستم و گیج نمی شوم.
من طرد شده ام؟!!!
خوب می دانم که پدر از حرفش برنمی گردد؛ اگر فقط یاسمین طبق همیشه استرس نمی گرفت و تمام حقیقت را نمی گفت حالا این گرفتاری برایم به وجود نمی آمد.
مانتویم را مرتب می کنم و شالم را روی سرم می کشم، نمی خواهم از اتاق بیرون بروم اما گرسنگی امانم را بریده.
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0چرا صحرا دوباره موند خونه پسره
۱۱ ماه پیشحنانه
0با ۲۵ سال سن این کارا چیه😑
۱ سال پیشهدی
0رمان خیلی قشنگیه
۱ سال پیشیاسی
0اصلا قشمگ نیست
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
شما که این رمانو دوست نداری میتونی باقی آثارمنو بخونی عزیزجان
۲ سال پیشمهتاب
0رمان خوبی است
۲ سال پیشمهتاب
2رمان خوبی است ولی مگر می شود خیلی راحت در خانه ی یک غریبه زندگی کرد ؟
۲ سال پیشمهتاب
0نظری ندارم
۲ سال پیشخوشمل
0عالی
۲ سال پیشفاطمه صابری
0خوبه
۲ سال پیشدنیا
0عالی
۲ سال پیشماهان
0هنوز نخوندن م
۲ سال پیشیسرا
0عالا
۲ سال پیشهانیه
0عالی بود
۲ سال پیشدلربا
0عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

لیلی
0لینظیره توصیه میکنم منتظر بخش دومش هستم