پارت سوم :

آنقدر اتفاق پشت سر هم برایم رقم خورده که فرصت عزاداری برای رفتن و از دست دادن حمید را هم ندارم.... با به یاد آوردن خاطراتمان قلبم می سوزد اما آیا باید برای مردی که مرا وابسته کرد و بعد خودش با عشق اولش رفت پی زندگیش باید زانوی غم بغل بگیرم؟!
آرام از اتاق خارج می شوم؛ اتاقی که در آن بودم مستقیم وارد پذیرایی نمی شود، وارد ایوان خانه شدم و بعد وارد اتاق کناری ام شدم با دیدن اهل خانه که دور یک سفره نشسته بودند، سلام آرامی گفتم و همان طور خجالت زده ایستاده بودم که مادرش به دادم رسید.
ـ بیا بشین سر سفره.
با دیدن غذا دل ضعفه ام بیشتر شد.
ـ شروع کن، از دیروز چیزی نخوردی.
لقمه ی اول که وارد معده ام شد کمتر احساس ضعف کردم... بعد زیر چشمی به افراد سر سفره نگاهی کردم.
گفته بود یک برادر بزرگتر و یک برادر کوچکتر از خودش دارد.
وحید به همان با نمکی بود که می گفت ولی سعید از آن چیزی که می گفت وحشتناک تر بود؛ وقتی متوجه نگاهم شد چنان با خشم به چشمانم خیره شدکه لقمه در گلویم گیر کرد و به سرفه افتادم.
مردی که می دانستم پدرش است با دستهای لرزان یک لیوان آب برایم ریخت.
ـ ولش کن بابا شکر خدا که فلج نیست خودش می تونه کارهاشو انجام بده
ـ ســعــیــــــد!!!
پدرش فقط همین یک کلمه را گفتو سعید دیگر حرفی نزد... لیوان آب را از دستهای لرزانش گرفتم و خجالت زده گفتم:
ـ ممنونم.
حمید گفته بود پدرش سکته کرده و حال جسمانیش زیاد خوب نیست؛ گفته بود بعد از اینکه کارخانه شان ورشکست شد و بدهی بالا آوردن و طلب کارها هر روز به در خانه شان آمدند، پدرش سکته کرد.
در این دو سالی که با هم بودیم از تمام مشکلات و گرفتاری هایش برایم گفته بود؛ از ترانه ای که وقتی فهمید دیگرپولی در بساط ندارد رهایش کرد و با پسر دیگری که پولدارتر بود ازدواج کرد.
هر بار که برایم عکس می فرستاد آنقدر به جزئیات و مکانش توجه می کردم و با اشتیاق در مورد جا و مکانش از او سئوال می کردم که حالا با اینکه برای اولین بار در کنار این جمع نشسته ام ولی با تمام روحیات و اخلاقشان آشنایم، می دانم این قسمت از خانه دو اتاق دارد و آن اتاقی که من شب را در آنجا ماندم اتاق وحید است.
حالا که گرسنگی ام برطرف شده بود فکر و خیال به ذهنم هجوم آورده بود.
ـ یعنی واقعاً دیگر پدر قبولم نمی کرد؟!
ـ بقیه ی عمرم را کجا باید سپری کنم؟!
ـ دیگرآینده ای ندارم و حق ازدواج با یک فرد مناسب را هم ندارم؟
اگر پدر مرا قبول نکند و نگذارد به خانه برگردم مطمئناً دیگر آینده ای ندارم؟!
در میان افکارم غوطه ور بودم که متوجه شدم آمنه مادر حمید در حال جمع کردن سفره است؛ حال و روز خوبی نداشتم اما ادب حکم می کرد به کمکش بروم.
آشپزخانه حداقل امکانات را داشت؛ حمید گفته بود برای پرداخت یک سری از بدهی ها مجبور شده اند خانه ی ویلایی شان را در بالای شهر بفروشند و به این خانه نقل مکان کنند.
نمی دانم چرا با این بدبختی و گرفتاری خودم و اینکه بی کس و غریب در یک شهر دیگر تنها مانده ام هنوز هم دارم به مسبب بدبختی ام فکر می کنم!
سفره را که جمع کردم، پدرش صدایم کرد تا به اتاقش بروم.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • هدی

    0

    خیلی خوبه رمانش

    ۲ سال پیش
  • مهتاب

    0

    خیلی خوب است

    ۲ سال پیش
  • مهتب

    0

    نظری ندارم

    ۲ سال پیش
  • طاهره

    2

    صحرا اشتباه کرد که به خاطر حمید خونش و ترک کرد

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    برای همین اسم رمان اشتباه صحراست

    ۲ سال پیش
  • یسرا

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • دلربا

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • بیتا

    0

    عالیییی❤❤❤

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    ممنون بیتای عزیز

    ۲ سال پیش
  • مریم

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    س

    ۲ سال پیش
  • رها

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • ????

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ..

    0

    نم

    ۲ سال پیش
  • ..

    0

    نم

    ۲ سال پیش
  • شهلا کرمی

    0

    فعلا اول رمان است ولی به نظرم سعید عاشق صحرا میشه

    ۲ سال پیش
  • نرگس

    0

    بنظرم دختر ه عاشق سعید میشه

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    😍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️