اشتباه صحرا به قلم سعیده براز
پارت پانزده :
کمر درد آمنه بهتر شده بود و باز هم هوس فرش بافتن به سرش زده بود... آمنه اصرار می کرد دار قالی جدیدی بگذارند اما سعید گوش نمی کرد.
ـ خدا رو شکر که بدهی هامون تموم شدن من که سرکار میرم پس دیگه نیازی به پول فرش بافی نداریم.
ـ می دونم پسرم، خدا رو شکر که قرضامون تموم شده ولی من حوصله ام سر میره، به فرش بافتن عادت کرده بودم.
ـ تازه دردتون بهتر شده، میخواین دوباره تو جا بیفتین؟
ـ من ب
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
1رمان قشنگی
۲ سال پیشهلنا
3نهههههه نهههههه حمید برو خونتون مننننننن نیا اینجااااثننسمیمیممث
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
😅
۲ سال پیششهلا کرمی
1رمان به جاهای حساس میرسه وبه نظرم قشنگتر میشه
۲ سال پیشآمنه
2نویسنده جان رمانت عالیه عالی امیدوارم اینبار انتخاب درستی بگیره سعید مرد روزهای سخت وپناهگاهی محکم وامنی براش می تواند باشه
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون آمنه
۲ سال پیشماعده
1خوبه
۲ سال پیشماعده
1خوبه
۲ سال پیشنرگسی
1خوب بود
۲ سال پیشنرگسی
1عالی بود
۲ سال پیشمهدیا
1عالی
۲ سال پیش
سعیده براز | نویسنده رمان
ممنون
۲ سال پیشحسین
1خوب
۲ سال پیشالیزا
1عالی
۲ سال پیشعالی
1بسیار عالی
۲ سال پیشعالی
1بسیار عالی
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آنیا
0یاخدا حمیداینجاچی میخاد البته میدونم خونه مامان باباشه ولی کاش نمیومدش