پارت سیزده :

سعید تمام بدهی هایش را پرداخت کرد... دیگر مثل قبل ساکت و عصبانی نبود گاهی با وحید شوخی می کرد و بیشتر حرف میزد و من که از خانواده ام طرد شده بودم دلخوشی های این خانواده که به من پناه داده بودند برایم بسیار مهم شده بود.
بدون اینکه به کسی بگویم برای وحید یک گوشی خریدم، می دیدم چقدر حسرت داشتن گوشی را دارد و چقدر برایش عذاب آور است که گوشی ندارد.
قرار شد این یک راز میان خودمان باقی بماند

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ریحانه

    2

    تب داره حالا؟ دستشو گذاشت

    ۱ سال پیش
  • نازی

    1

    داره جذاب میشه

    ۲ سال پیش
  • هلنا

    4

    به نظرم خوبی داستان این هست دختره از لحاظ مالی خوب هست برخلاف بقیه داستان ها که پسرا فقیرن به نظرم داستان خیلی جذاب و کشش داری هست و به واقعیت نزدیک هست نه این که پسره خوشتیپ پولدار همه چی تموم باش

    ۲ سال پیش
  • مهسا

    2

    خوب

    ۲ سال پیش
  • خوب

    1

    قشنگ

    ۲ سال پیش
  • سارا

    1

    عالی

    ۲ سال پیش
  • اهورا

    3

    تااینجاکه خیلی باحال بود جالب چون ادمو وادارمیکنه به دنبال کردن داستان ببینی بقیه اش به کجامیره

    ۲ سال پیش
  • سعیده براز | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوست دارین

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️