پارت بیست و نهم :

فرهاد چیزی نگفت. همچنان همان‌جا ایستاده بود و آنقدر در آن چهره‌ای که در نظرش پری گونه می‌آمد غرق شده بود که چیز زیادی از حرف‌های گلشن دستگیرش نشده بود!
به ناگاه به یاد تمام آن چرت و پرت هایی افتاد که آن روز در آن کافه تحویل گلشن داده بود! گمان نمی‌کرد آن بدجنسی که آن روزها در پوستش جهیده بود حالا کار دست خودش بدهد و او را به سمت یک سیاه چاله به نام عشق سوق دهد. عشق با تمام رنگ‌های زیب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • حدیث

    0

    آخه افکار اعتقادات انقدر قدیمی😑

    ۷ ماه پیش
  • Hoda

    0

    عالیه😍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی😍

    ۲ سال پیش
  • منا

    0

    بسیار بسیار عالی

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی عزیزم💚

    ۲ سال پیش
  • غیاثی

    0

    قلمش قوی عالیه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    مرسی خوش اومدی به دژاوو😍💚

    ۲ سال پیش
  • کیمیا

    0

    محشره بینظیره مرسی نویسنده

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها از رمان لذت ببری😍💚

    ۲ سال پیش
  • E

    1

    سلام اول میخوام تشکر کنم از رمان بسیااار زیباتون واقعا من لذت میبرم از خوندن این رمان ❤❤ بعد اینکه من واقعا دلم برای مرتضی میسوزه درسته اعتیاد داره اما بازم نگران خواهرشه

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    سلام خیلی خیلی ممنونم😍😍خیلی خوشحال شدم از اینکه رمان رو دوست داری. باعث افتخاره واقعا😍

    ۲ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    درمورد مرتضی دقیقا همین‌طوره! نگران خواهرشه ولی متاسفانه چون درگیر اعتیاد هستش کاراکتر‌های قصه جدی نمی‌‌گیرنش💔

    ۲ سال پیش
  • ایمان

    0

    خیلی قشنگه

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    ممنون😍💚

    ۳ سال پیش
  • ثنا بانو

    1

    حالا نمیشه صاعقه بیاد پیمان نیست و نابود بشه عیب نداره کسی هم ناراحت نمیشه😈😈😈اذی جون خیلی تمیز انجامش بده که پات گیر نباشه🙃🙃🙃

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    آخه پیمان چرا تموم نمی‌شی؟؟؟ چرا نمی‌میری؟؟ چرا گورتو گم نمی‌کنی؟؟؟ تا بلکه خیال ثنا جونم راحت شه🥲

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    1

    آزاده جونم از مانترس ماترسناک که نیستیم 😁🤣مثل همیشه عالییی بود مرسی❤️❤️

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    خواهش می‌کنم💚 نه نه وقتی می‌گید اگه فرهاد و گلشن از هم جدا بشن دیگه نمی‌خونید ترسناک می‌شید🥲 حالا ممکنه جدا بشن یعنی؟🤔

    ۳ سال پیش
  • Zarnaz

    0

    خدا کنه نشن این گلشنم عاشق فرهاد جونم بشه نه پیمان و فراموش کنه 😁😎

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    وای به حال گلشن😁

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    0

    منکه میدونم ی کارایی میخایی بکنی ....من میدونم😭😭

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    وای من چرا با نظر تو یاد گلام افتادم تو سفرهای گالیور؟؟😂😂 همون که می‌گفت: من می‌دونم کارمون تمومه من می‌دونم!

    ۳ سال پیش
  • آرامش

    2

    گلشن دنبال پیمان نباش به نظرم،اینجا همه باهاش مشکل دارن😂فرهاد بچم چقدر متواضعه چقدر مهربونه🥺🤩آزاده جون تا وقتی کاری نکردی لازم نیست بترسی😂سوال جدید مطرح کن در پارت بعدی 😂😂

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    حالا که این همه تهدید زیاده برم یه دویست صفحه پاک کنم از اول بنویسم پس!🥸 . . کرم ریختم بابا وگرنه من خودم طرفدار فرهادم🥺❤️

    ۳ سال پیش
  • سارای

    3

    سلام ازاده جونم ازالان بهت بگم بخوای این پیمان رو جلو بکشی من خودم شخصا باهات حسابی کاردارم،گناه داره بچم فرهاد، الهی مادربزرگت بمیره مادر،این گلشنم هی پیمان پیمان نکنه مااعصاب نداریم ها😘😘

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    واقعا الهی مادربزرگش بمیره😂

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    طرف فرهادکجایی؟

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    اینجام... اینجام...

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    2

    فرهاد گناه داره ملوس ازجهت بهم ریخته است هیچکی بهش نمیگه من هستم برو جلوغمت نباشه

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    دقیقا همینه🥲 هیچ‌کس کنارش نیست اما کنار گلشنه🙄 حالا کجاشو دیدی... هههعععیییی

    ۳ سال پیش
  • پرنیا

    2

    😂😂😂عزیرم چرا ازمون میترسی؟؟؟؟ نکنه میخای فرهاد و گلشن و از هم جدا کنی🤨🤨🤨🤨

    ۳ سال پیش
  • آزاده دریکوندی | نویسنده رمان

    می‌ترسم چون تهدیدم می‌کنید همه تون😂😂😂 مطمئن باشید با فرهاد کاری ندارم

    ۳ سال پیش
کپی شد!