پارت شصت و دوم :



در حال چفت کردن گوشواره‌‌ی بلندش، از اتاق بیرون آمد. امیرطاها را مقابل آینه دید. همچنان داشت موهایش را سمت بالا برس می‌کشید. جلو رفت و برس را از دستش گرفت. سمتش که برگشت زُل شد توی نگاهش. سرش را توی صورت شیدانه برد و تکان داد. نگاه آرامش را مقابل چشمان وحشی او:
-چیه؟ چرا عین اسبی که نعل‌شو کشیدن زُل زدی به من؟
-می‌خوای یه کف دست کتیرا بدم بمال رو سرت، موهات مث چوب سیخ شه او

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    1

    جذاب

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزدلم

    ۲ سال پیش
کپی شد!