بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت هفتاد و نهم :
-دلمم برات شکست. ندیدی؟
-دیدم که زخمشو خوردم و برگشتم امیرقلبم.
دو نفر در دو زمان حساس امیر صدایش میزدند. شیدانه وقتی میخواست بگوید بیشتر از او عاشقش است و مادرش وقتی دلش خیلی میگرفت. بیآنکه دستش سمت گل دراز شود، پرسید:
-پشیمون نشدی؟
-مگه تو بشی.
-من چرا؟
-چون جز تو کسی منو تحمل نمیکنه. همینم باعث شد دور همهی آدما خط بکشم و دنبال تو بیفتم.
لطفا صبر کنید...
