پارت هفتاد و سوم :






سال آخر دبیرستان، همون وقتایی که مدام بهم می‌گفتی حواست پرت شده از من، سر و گوشت داره می‌جُنبه، حق داشتی! درست متوجه شده بودی.
دست امیرطاها را فشاری داد و افزود:
-با اینکه می‌دونستم هیچکس برای من تو نمی‌شه، اما مدتی افسار پاره کردم.
نفسی گرفت و به یاد ۶ سال پیش، پلکش را به‌هم فشرد:
-علی‌رضا با در باغ سبز نشون دادنش، حواس‌مو ازت پرت کرده بود. رفت و آ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    به قول خودش،این چیزا فقط ویترین شیکی دارن از دور قشنگن وگرنه از درون پوشالی و بی محتوان

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!