پارت هفتاد و هفتم :





می دانست زمان می برد تا امیرطاها برگردد. به قول خاله فاطمه باید زهرمار چهارم و پنجم را هم توی ریه‌هایش خالی می‌کرد تا آرام بگیرد‌.
گوشی‌اش را درآورد و شماره‌ی رادمهر را گرفت. کمی طول کشید تا جوابش را داد‌. معلوم بود هنوز خانه‌شان شلوغ است:
-بفرمائید!
بدون هیچ کلام اضافه‌ای گفت:
-همون وقتی که گفتی الو، فهمیدم پدر و مادر بیچاره‌ات پای چه خزره‌ای کود ری

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    ای خفه شی بچه پررو که یه منت کشی درست وحسابیم نمی کنی 🌷

    ۱۱ ماه پیش
کپی شد!