پارت شصت و هشتم :




حواسش کاملا به شیدانه بود که دختری توی سینه‌اش آمد و باعث شد عقب بکشد:
-آرومتر خانم. حواستون کجاست؟
دخترک عمیق نگاهش کرد و مانند یک لیلا که سرگشته‌ی مجنون است، گفت:
-خیلی وقته نگاهتون می‌کنم. دیدم تنها نشستید. می‌شه با من برقصید؟
زوم شد! شاید هم گنگ. به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد. همیشه فکرش پیش شیدانه بود و بس. بهتش با دیدن لوندی او ریخت:
-آزاده هستم.
شیط

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • نسترن

    0

    خیلی قشنگه. ولی اگه رایگان بود قشنگ ترم میشد😊

    ۲ سال پیش
  • الهه محمدی | نویسنده رمان

    ممنونم از محبتتون. حق عضویت واقعا پایینه. ما دوست داریم همه بتونن استفاده کنن عزیزجان

    ۲ سال پیش
کپی شد!