پارت هفتاد و ششم :





اما نپرسید! نپرسید چه زخمی زدم به دلت که خونش پاشید به چشمات. اون نگاهت بهم می‌گفت خیلی ازم دلخور شدی. دلتو بدجور شکسته بودم. مطمئن بودم نفرینم نکردی که تونستم از اون خونه فرار کنم. تو نمی‌تونستی مثل من بی‌صفت شی. لازم نبود حرف بزنی! من با رفتارم نابودت کرده بودم. اما سایه‌ی تو در بدترین حال ممکن مراقبم بود که نجاتم داد. اون‌روز و بعدها.
وقتی دوباره سروکله‌اش پیدا ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!