لیست کلیه پارتهای رمان آفاب : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 186
-
رمان آفاب - پارت 81
فصل هشت اسفند 1398 چکاوک، سینی بزرگ چای را روی زمین گذاشت و بیآنکه به کسی تعارفش کند، کنار سروین نشست. خانهی شیرینی خاتون، جای تعارف کردن نبود. هر کسی هر چه میخواست، خودش برمیداشت. عزیز از تعارف کردن بیزار بود. همیشه میگفت: «کسی که با شکم خودش، اونم توی خونه مادرش تعارف داشته باشه، کلاهش ...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 82
دایی صابر تکهای خیار به طرف بهارک گرفت و همزمان رو به عزیز گفت: _ چرا؟! از اون شب نیومده بهت سر بزنه؟! عزیز در حال بلند شدن از روی زمین، با نیم نگاهی به صورت سروین جواب داد: _ خواست بیاد، من نذاشتم! بعد هم بدون اینکه منتظر حرف دیگری از کسی باشد، وارد آشپزخانه شد. سودابه نگاه چپچپی حوالهی سروین...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 83
همان یک هفتهی اول، اوضاع روحیاش به حدی به هم ریخته شد که کارش به بیمارستان و سرم رسید. هیچکس نمیفهمید چرا این بچه تا این حد آشفته شده. پدر و مادرش به تصور این که جدایی از سامان برای او سخت بوده، هر دو را در مدرسهای دیگر ثبت نام کردند. مدرسهای در یکی از روستاهای نزدیک به شهر که دختر و پسر با...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 84
سپهر با نگاه خیره و غمگین سروین، به خودش جرئت داد و قدم جلو گذاشت. کلافگی و درد از چشمانش شُرِه میکرد. چکاوک با اضطراب ناشی از جو پیش آمده، دستش را روی شانهی سروین فشرد و او، با نفسی عمیق، چشم از نگاه خیس سپهر گرفت. سپهر اما انگار با خودش عهد کرده بود که به هر قیمتی، دل او را به دست بیاورد. جل...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 85
همه به هول و ولا افتادند و با سر و صدا به سپهر خوشآمد گفتند. این سکوت سروین، نشانهی کوتاه آمدنش بود و لبخند سپهر از اینکه بالاخره بعد از شش سال، توانسته اندکی از غم او کم کند، از صورتش کنده نمیشد. شرمندگی همچنان جزء لاینفک وجودش بود اما حالا آرامش بیشتری داشت. امید به بخشیده شدنش توسط سروین، ...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 86
این بار هر دو ابروی فراز از تعجب بالا پرید و نوع نگاهش عوض شد. دیگر آن شیطنت در چشمانش دیده نمیشد و در عوض نگاهش، جستجوگرانه جمع سه نفرهی آنها را کاوید. روی سروین مکث کرد و در کمال شگفتی، ردپای شرمندگی در چشمانش از نگاه هیچکدام دور نماند. سر پایین انداخت و بدون کوچکترین حرفی از در کوتاه چوب...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 87
روی رختخوابی که کنار تخت پهن شده بود نشست و نگاهش، موهای سیم تلفنی چکاوک را که روی بالشت پخش شده و نیمی از صورتش را هم پوشانده بود، هدف قرار داد. دستش را لبهی تخت گذاشت و نگاهش همچنان موهای دخترک را نوازش میداد. چکاوک روی تخت خوابیده و سروین روی زمین، کنارش نشسته بود و خیره خیره نگاهش میکرد. م...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 88
با شنیدن این جمله، لبخند رضایت روی صورت سروین نقش بست و دکتر ادامه داد: _ کمکم صدات تغییر میکنه و فرم مردونهتری به خودش میگیره. البته نه اونقدری که کاملا عوض بشه! میتونی با انجام یسری تمرینا به مردونهتر شدن صدات کمک کنی. طرز انتشار چربی هم توی بدنت تغییر میکنه. یعنی میتونی با ورزش و بدنسا...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 89
بیتوجه به اعتراض او، دستش را به نشانهی خداحافظی تکان داد و بدون نگاه کردن به پشت سرش، مسیر خانه را در پیش گرفت. کوله پشتیاش را با دو دست لباس پر کرد و خواست از خانه خارج شود که سودابه سد راهش شد. نگاه موشکافانهش سرتاپای سروین را میکاوید و لحنش وقتی سوال میپرسید، کاملا مشکوک بود. _ کجا بودی...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 90
عزیز مشغول شد و در همان حال جواب داد: _ چای تازه دمه. یکم کماچ بپزم باهاش بخوریم. سروین به لبهی پنجره تکیه زد و با اشاره به فرش لوله شدهی آشپزخانه گفت: _ اینو میخوای بشوری؟ عزیز نیم نگاهی به فرش انداخت و جواب داد: _ آره مادر. بده سال نویی کثیفی تو خونه باشه. بعد هم در حالی که مواد آماده شده...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 91
عزیز لحظهای با چشمان گرد شده به صورت سروین خیره شده و ناگهان با صدای بلند به خنده افتاد. سروین هم که با خندههای عزیز، خیالش کمی از بابت کوتاه آمدن او راحت شده بود، هم صدای شیرین خاتون شروع به خندیدن کرد. عزیز میان خندههایش به حرف آمد و گفت: _ کی تا حالا تو اندی قشنگ گیلکی گب زنی؟ سروین ابروی...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 92
عزیز تمام وسایل هفت سین را روی کابینت گذاشته و چینش آن را به سروین واگذار کرده بود. خودش هم، بساط شیرینی پزیاش به راه بود و عطر شیرینی برنجیهای مغز دارش، مانع بیرون رفتن سروین از آشپزخانه میشد. سینی تازهای از خمیر شیرینی پر کرد و داخل تنور کوچک گوشهی آشپزخانه قرار داد و همانطور که در ظرف آر...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 93
بهارک، پدرش را مقابل تنگ ماهیها به حرف گرفته بود که سروین دست چکاوک را کشید و وارد اتاق شدند. از داخل کوله پشتیاش، لباسها را بیرون آورد و سمت چکاوک گرفت و گفت: _ بیا اینا رو بپوش. چکاوک لباسها را به دقت بررسی کرد و هیجانزده گفت: _ چقدر قشنگن اینا! سروین با خنده جواب داد: _ سلیقهی خالته! بع...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 94
دو ماهی از عید گذشته بود. بهار از تک و تا افتاده و گرمای تابستان، کمکم رخ نمایی میکرد. سودابه درگیر جابهجایی سالن شده و قرار بود به جای بزرگتری نقل مکان کند. سروین هم بیشتر روزهای اخیر خود را در روستا گذرانده و حالا، بعد از مدتی طولانی، همراه چکاوک به خانه برگشته بود. سودابه کیف بزرگش را در ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 95
چکاوک ترسیده بود و از عاقبت این همه خشونت و عصبانیت به خود میلرزید. با نفس حبس شده و بغض سنگینی که گلویش را میفشرد، عقب گرد کرد و موبایلش را از کیفش بیرون کشید. پیامکی برای فربد فرستاد و آن را داخل کیفش برگرداند. در این بَلبَشو، تنها راهی که به ذهنش میرسید همین بود که از فربد بخواهد خودش را به...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 96
چکاوک به سرعت دست سروین را که دیگر توان ایستادن نداشت، کشید و وارد اتاق شدند. در را پشت سرشان بست و روی تخت کنار سروین نشست. دست یخ زدهش را میان دستان خود گرفت و سکوت کرد. میدانست در این مواقع، سروین سکوت را به هر چیزی ترجیح میدهد. داخل پذیرایی، سودابه و شهریار روی مبل دو نفرهای، کنار هم جای ...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 97
چند ثانیهای طول کشید تا فربد توانست خودش را کمی جمع و جور کند. نگاهی به صورت درهم و آشفتهی شهریار انداخت و سعی کرد این بار بیپرده صحبت کند تا شاید سودابه قانع شود. _ سروین ترنسه! دقیقترش میشه «AFAB »، خلاصه شدهی عبارت «متولد شده با جسم منتسب به زنان!» یعنی سروین فقط جسمش زنونهست. روحش مَرده...
بروزرسانی در : ۱۳۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 98
_ یه روز چکاوک یه سری خبر و مقاله برام فرستاد که در مورد ترنسا بود... صدایش لرزید و قطره اشکی از گوشهی چشم شهریار سر خورد. _ از خوندنشون تنم لرزید. اولش با چکاوک بحث کردم. خودمم نمیتونستم قبول کنم! قرص و محکم انکارش میکردم. تلاش کرد لرزش شدید صدایش را با چند نفس کوتاه و پی در پی کنترل کند. ...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 99
گلدان حسن یوسف کوچکی که به تازهگی روی میزش گذاشته بود، با نوک انگشت لمس کرد و ادامه داد: _ حالا که انتخابتو کردی، هدفت مشخصه و با خانواده هم صحبت کردی، وقتشه زندگی جدیدتو شروع کنی. نگاه سروین ناخودآگاه سمت چکاوک رفت که در سکوت نشسته و با دقت به حرفهایی که میان آن دو رد و بدل میشد گوش سپرده بود...
بروزرسانی در : ۱۳۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 100
سروین را داخل اتاق هُل داد و عجولانه گفت: _ لباس قبلیا رو جمع کن با همین بیا بیرون. عوضشون نکنیا! بعد هم بیتوجه به چهرهی متعجب سروین، بار دیگر مشغول زیر و رو کردن رگال پیراهنها و تیشرتها شد. در نهایت وقتی از آن بوتیک بزرگ بیرون آمدند که سروین لباسهای جدیدی بر تن داشت. ساک لباسهای قبلیاش ...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
