لیست کلیه پارتهای رمان آفاب : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 186
-
رمان آفاب - پارت 41
سروین بدون گفتن کلامی، سرش را به نشانهی مثبت تکان داد و با چانه، قفسهی سینهش را لمس کرد. بی دلیل عذاب وجدان داشت و احساس گناه میکرد. دقایق در سکوت و اضطراب میگذشت که سروین به حرف آمد: _ نگین من کاملا درک میکنم اگه الان نخوای... یعنی... اگه بگی برو، میرم. حتی اگه بخوای دوستیمونو بهم بزنی هم...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 42
سروین در سکوت سر تکان داد و نگین پر بغضتر از قبل گفت: _ خیلی راحت بهم گفت بریده! گفت نمی دونه باید چیکار کنه! گفت شاید ازدواج ما از اول اشتباه بوده! سروین که گیج شده بود با تردید گفت: _ مطمئنی خودش بود؟! نگین پوزخندی زد و جواب داد: _ دیوونه شدی؟ به نظرت امکان داره من بعد از سه سال ارسلان رو ن...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 43
نگین کمی هول شد و به سرعت گفت: _ نه، نه بابا این چه حرفیه؟ فقط نگران شدم! _ نگران نباش، یهو با عجله برگشتم، کلید خونه رو جا گذاشتم. یعنی کلاً ساک وسایلمو نیاوردم. کسی هم خونه نبود در رو باز کنه. نگین با تردید به او نگاه میکرد. مشخص بود قانع نشده. سروین هم بیحرف و سوالی به او خیره شد تا بالاخر...
بروزرسانی در : ۵۲۰ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 44
ساعتی از ظهر گذشته بود که وارد حیاط خانهی عزیز شد. حس میکرد گرد غم به فضای خانه پاشیدهاند. شیرین خاتون، مغموم و گرفته، کنج اتاق نشسته و تکیه زده به پشتی مخملی قرمز رنگ، با رادیوی سیاه قدیمیاش کلنجار میرفت تا صدای واضحی از آن به گوش برسد. چکاوک هم روبهروی تلویزیون روشن به خواب رفته بود. سروی...
بروزرسانی در : ۵۱۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 45
هنوز کاملاً حالش جا نیامده بود که بازهم ماشین پدرش و فربد، پشت سر هم وارد حیاط شدند. عزیز با نگاه از او میخواست که آرام بماند و چکاوک زیر گوشش زمزمه میکرد: _ خودتو کنترل کن سروین. کوتاه بیا بذار شر این ماجرا کنده بشه. با نفس عمیقی از جا بلند شد و پشت سر شیرین خاتون برای استقبال به ایوان رفت. ه...
بروزرسانی در : ۵۱۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 46
شهریار که تا آن لحظه ساکت بود، با دیدن گریههای شیرین خاتون و دو دخترش، با لحن آرامشبخشی گفت: _ سرو بابا، یه بار باهاش حرف بزن، بذار دل مادرت و عزیزم آروم بگیره. سروین با بغضی که صدایش را به لرزه انداخته بود گفت: _ دست از سرم بردارین، من الان ظرفیتم پره، نمیتونم یه دغدغهی جدید و تحمل کنم. این...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 47
فربد اندکی فکر کرد و در حالی که بالای ابرویش چپش را با نوک انگشت اشاره لمس میکرد، خیره به موهای کوتاه بیرون افتاده از کلاه سروین گفت: _ هیچ وقت نگفتی چرا یهو موهاتو زدی! پوزخند پررنگی روی صورت سروین نشست و آرام جواب داد: _ چون حالم ازشون بهم میخورد! فربد با چشمان گرد شده، کوتاه پرسید: _ یهو؟!...
بروزرسانی در : ۵۱۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 48
فربد سر به زیر شد و زیر لب گفت: _ معذرت میخوام عمو، ولی داره دروغ میگه، میخواد اعصاب منو به هم بریزه. میدونه نقطه ضعف من خودشه، داره بازی میکنه باهام. در میان آن جمع گیج و گنگ، چکاوک تنها کسی بود که معنای این بحث عجیب را میفهمید. خودش هم قدمی جلوتر رفت و گفت: _ دروغ نمیگه فربد. بهتره چشماتو...
بروزرسانی در : ۵۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 49
سروین که حرفش را جدی نگرفته بود، توجهی نکرد و غرق در دنیای خیالی خود بود که با صدای افتادن چیزی در آب و کمتر از چند صدم ثانیه بعد از آن، پاشیدن چند قطره به صورت و دستهایش از جا پرید و هراسان به حوض فیروزهای نگاه کرد. با دیدن چکاوک که جفت پا داخل حوض پریده و حالا خندان خیره به او بود، خیالش آرا...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 50
برخلاف شبهای قبل که تا دیر وقت روی ایوان مینشست و خیره به ستارههای کمجان آسمان، فکر میکرد. ساعت به ده نرسیده بود که رختخوابها را پهن کرده و روی تشک دراز کشید. چکاوک با پارچ آب و دو لیوان خالی وارد اتاق شد، آنها را بالای سرشان کنار دیوار گذاشت و با خنده گفت: _ امروز یه جوری پدرتو درآوردم که...
بروزرسانی در : ۵۱۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 51
فصل پنج بهار 1404 کنار دستگاه ایستاده بود بیحواس تکه چوبی که در دست داشت را سنباده میزد. رد سرخ روی صورت او از مقابل چشمهایش کنار نمیرفت. عصبی پلک روی هم گذاشت بلکه آن تصویر دردناک از سرش بیرون برود اما با سوزش بد دستش، به سرعت چشم باز کرد و خودش را عقب کشید. بی-حواسی کار دستش داده بود. پوست...
بروزرسانی در : ۵۱۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 52
_ واسه کمک کردن بهش چی؟ واسه اونم حق ندارم؟ قلب مرد به پای بغض گیر کرده در صدای پسرش لرزید اما آرام و با اطمینان شانهی او را فشرد. _ اگه خودش ازت کمک بخواد! اونم بدون فکر کردن به همهی لحظههایی که گذشته... تو مرد بودنو خوب بلدی پسر، حتی بیشتر از من و امثال من! یه کاری نکن سرم بیاد پایین و شرمند...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 53
تمام شب گذشته را با فکر به عاقبت کاری که شروع کرده بودند و نتیجهی پیگیری فربد گذرانده و لحظهای پلک روی هم نگذاشته بود. ساعتها به ارتباط احتمالی بیماری خواهر مهدی و مرگ سامان فکر کرده و به هیچ نتیجهای نرسیده بود. نمیدانست چه خبری در انتظارش است اما بارقههای نور خورشید که از درز باز ماندهی پ...
بروزرسانی در : ۵۰۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 54
صدای سلام گفتن بیحال فراز توجه دو نفر دیگر را هم سمت او جلب کرد. این لحن بیحوصله و عاری از شیطنت و چهرهی گرفتهی فراز نشان میداد که ساعات خوبی را پشت سر نگذاشته است. انگار تنشی در این خانه بوده که او از آن بیخبر است. با این که فربد گفته بود چکاوک آنجا نیست، اما بیاراده نگاهش به دنبال او م...
بروزرسانی در : ۵۰۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 55
سر بلند کرد و عزیز را میان درگاه ورودی خانه دید. ضعفش کاملا واضح بود. حتی برای ایستادن هم جانی در تنش نبود و با تکیه به چهارچوب در، وزنش را تحمل میکرد. سپهر کلافه چشم از حال بد آرمین گرفت و دست راستش، پشت گردنش چنگ شد. _ رسوندمش اما هرکاری کردم نذاشت پیشش بمونم! کله شقه دیگه! اصلا انگار یه آدم د...
بروزرسانی در : ۵۰۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 56
دست بیجانش جلوتر رفت و بازوی نگین را سمت خودش کشید و با همین حرکت ساده، نگین که از حضور ناگهانی او ترسیده بود، قدمی عقب رفت و صورت رنگ پریدهی چکاوک در تیررس نگاهش قرار گرفت. خیلی زود نگاه از چشمهای خیس او که حالا به صورتش دوخته شده بود گرفت و با وجود نگرانی عمیقی که به جانش چنگ میزد، رو به نگ...
بروزرسانی در : ۵۰۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 57
نگین دستهایش را به نشانهی دعوت به آرامش بالا گرفت و گفت: _ آروم بابا! منظوری نداشتم! میگم یعنی خب... بالاخره شاید یه شانس دوباره باشه واسه... چشمهایش گرد شد و با بهت جواب داد: _ نگین کدوم بیشرفی تو همچین شرایطی میتونه به چنین چیزی فکر کنه؟ بعد این همه سال رفاقت، چی از من دیدی که فکر کردی مم...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 58
فصل شش پاییز 1398 سر ظهر که چکاوک به خواب رفت، شال و کلاه کرد و از خانهی عزیز بیرون زد. قرار بود بعد از جلسهی مشاوره، باز هم به همانجا برگردد. دخترک این روزها لحظهای او را به حال خود نمیگذاشت. بودنش هم درد بود و هم درمان. دردی که شیرین بود و با تمام سختی نزدیک بودنش، دلش به فاصله گرفتن از ا...
بروزرسانی در : ۵۰۳ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 59
گوشهایش از شنیدن جفنگیات فربد داغ کرده و خون با تمام سرعت به سمت صورتش هجوم آورده بود. هردو دستش را محکم تخت سینهی او کوبید و قدمی به عقب هولش داد. دیگر حتی متوجه موقعیتشان هم نبود. صدایش را بالا برد و بر سر مرد مقابلش فریاد کشید. _ خفه شو عوضی! منو تهدید نکن! مرده شور ببره اون دانشگاهی رو که ب...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 60
آن روز خیلی زود به روستا برگشته بود. چند روزی میشد که از فربد خبری نداشت. هرکاری هم که کرده بود، دکتر نوروزی هیچ چیزی از حرفهایی که آن روز میانشان رد و بدل شد، بروز نداده بود. بعد از حدود یک هفته، همراه چکاوک راهی شهر شدند. مقابل آپارتمان پنج طبقهای که خانوادهی چکاوک ساکن طبقهی اول آن بودند...
بروزرسانی در : ۵۰۲ روز پیش
