آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت هشتاد و یک :
فصل هشت
اسفند 1398
چکاوک، سینی بزرگ چای را روی زمین گذاشت و بیآنکه به کسی تعارفش کند، کنار سروین نشست. خانهی شیرینی خاتون، جای تعارف کردن نبود. هر کسی هر چه میخواست، خودش برمیداشت. عزیز از تعارف کردن بیزار بود. همیشه میگفت:
«کسی که با شکم خودش، اونم توی خونه مادرش تعارف داشته باشه، کلاهش پس معرکهست»
همه هم به این اصل پایبند بودند و اصلاً برای همین بود که آنجا
لطفا صبر کنید...
