لیست کلیه پارتهای رمان آفاب : پارت های 141 تا 160
تعداد کل پارت های منتشر شده : 186
-
رمان آفاب - پارت 141
فصل یازده تابستان 1404 نگاهش به پیامی بود که روی صفحهی موبایلش خودنمایی میکرد. چند ماه اخیر، به حدی درگیر پروندهی سامان شده بود که به کل گروه پروانههای رنگی را از یاد برده بود. گروهی که درست بعد از عملش، کاملا اتفاقی و داخل مطب دکتر نوروزی با یکی از اعضای آن برخورد کرده و از آن به بعد، عضو ...
بروزرسانی در : ۱۲۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 142
چند نفری با سر و صدا سمتش رفتند اما او هم حالا توجهش به سمت آرمین جلب شده بود و خندهش برای ثانیهای جمع شد. بعد هم پررنگتر از قبل روی صورتش پهن شد. _ بعد صد قرن بالاخره آقای زمانی چشمش ما رو دید! حق اینه امروز همه رو یه شیرینی مهمون کنم! محسن با صدای بلند خندید و سمت نگاه متعجب آرمین چرخید. _ چ...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 143
صبح زود راهی روستا شد تا گرد دلخوری را از قلب مهربان شیرین خاتون پاک کند. خوب میدانست که او سرسختترین حامیاش در میان جمع خانوادهست و داشتن حمایتش، برگ برنده محسوب میشود. سر راه چند گلدان بزرگ شمعدانی هم خرید تا خودش را کمی بیشتر برای مادربزرگش لوس کرده باشد. نقطه ضعف عزیز، شمعدانیهای رنگارن...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 144
عقب عقب رفت و روی لبهی سیمانی حوض نشست. سرش را پایین انداخت. صدای گریه قطع شده بود اما نفس هنوز هم در سینهش سنگینی میکرد. دلش داخل رفتن و دیدن آنها را میخواست و نمیخواست. خودش هم نمیدانست چه میخواهد. هربار با فکر کردن به این که آن نوزاد، حاصل شبی عاشقانه میان چکاوک و آن مرد بوده، خون در ر...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 145
از مطب دکتر بیرون آمد و هوای پاک و شرجی را به عمق ریههایش کشید. بعد از چند جلسه صحبت با دکتر نوروزی، احساس سبکی عجیبی داشت. خوب میدانست هنوز هم برای رسیدن به چیزی که دکتر وعدهش را داده بود، راه درازی در پیش دارد اما همین که حالش بهتر شده و از شر آن همه دوگانگی در وجودش خلاص شده بود، نشان میدا...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 146
آمده بود تا با عزیز حرف بزند و از او مشورت بگیرد اما بازهم همان جلوی در غافلگیر شده بود. این بار راه فراری هم نداشت. در عمل انجام شده قرار گرفته و چارهای جز همراهی با آنها پیدا نکرده بود. با دلش که تعارف نداشت، عطر حضور این دختر دیوانهش میکرد. او را برای خودش میخواست و بعد از این همه انتظار ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 147
نفس عمیقی کشید و ریههایش پر شد از بوی تند الکل و دارو. سرش را آرام و بیاراده تکان داد و سمت اتاقی که صدای گریهی نوزاد هنوز هم از آنجا شنیده میشد، راه افتاد. نفسش تنگ شده بود. قلبش از سنگ هم اگر بود، با شنیدن صدای گریههای دردناک نوزادی پنج، شش ماهه، نفسش بند میآمد. حالا که نه قلبش سنگی بود ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 148
دقایق برایش به کندی میگذشت. یک دلش داخل اتاق و پیش بچه و نگرانی چکاوک بود و یک دلش مدام به پاهایش نهیب میزد که دلیلی برای آنجا ماندن ندارد. چشم از در باز اتاق گرفت و سمت خروجی بیمارستان راه افتاد. تازه وارد حیاط شده بود که با صدای سپهر، همانجا متوقف شد. _ کجا آرمین؟ به عقب چرخید و نگاه مستأصل...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 149
چرخید تا برود که آرمین آخرین تلاشش را هم کرد. _ تو این وضعیت چه حرفی بزنم باهاش آخه عزیز؟ شیرین خاتون بار دیگر روی پنجهی پا چرخید و با حرص گفت: _ حرف نزن! پیشش که میتونی بمونی! پشتش که میتونی وایسی! شوهر بیلیاقتش عرضه نداشت پشت زن و بچهش باشه، تو داری؟ با یادآوری مهرداد، حس کردی سیخ داغی داخ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 150
صدای هقهق چکاوک بلندتر شد و آرمین بیاراده دست دور شانههای او انداخت و دخترک لرزان را سمت خودش کشید. سرش را به سینه گرفت و روی موهای بیرون ریخته از شالش را بوسید. یک دستش را دورانی میان دو کتفش حرکت میداد و زمزمههایش کنار گوش او، خیلی زود آرامش کرد. _ هیشش... چیزی نیست عزیزم. آروم باش... پرست...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 151
لحظهای در سکوت به چشمهای او خیره ماند. خودش هم به خوبی نمیدانست از ترسهایش گذشته یا نه؟ نمیدانست با درد پس زده شدنش از سمت او، کنار آمده یا نه؟ اما یک چیز را خیلی خوب میدانست و آن هم این بود که نمیخواهد یک بار دیگر او را از دست بدهد. با اطمینان پلک روی هم گذاشت و با لحن محکمی زمزمه کرد: _ ...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 152
لمس گونههای نرم نیلا شوق را به وجودش سرازیر کرده و او از این احساس عجیب، ترسیده بود. چکاوک که نامش را با نگرانی به زبان آورد، به خودش آمد. سمتش چرخید و لبخندش را روی صورتش حفظ کرد. جلوتر رفت و خیره در نگاه پر از دلشورهی او، یک دستش را پشت شانهش گذاشت و سمت صندلی تختخواب شو گوشهی اتاق هدایتش...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 153
چکاوک به خنده افتاد. زیر لب «دیوانه»ای نثار او کرد و سمت کبابها رفت. آرمین با خنده پشت سرش ایستاد. _ گشنهت نبود که! چکاوک در ظرف آلومینیومی را باز کرد و بیحواس جواب داد: _ شیر که میخوره ضعف میکنم. با سکوت آرمین، انگار تازه متوجه حرفی که زده بود شد. برای لحظهای انگار سروین را مقابلش دیده بو...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 154
«اون شب... وقتی هرچقدر صبر کردم و پیامم بهت نرسید، بهت زنگ زدم... وقتی فهمیدم بلاک شدم انگار تازه دنیا رو سرم خراب شد. تو همون آدمی بودی که من همهی عمر مطمئن بودم هیچوقت قرار نیست نداشته باشمت اما... تازه فهمیدم چقدر ترسو بودن من تاوان سنگینی داشت. جیغ زدم، گریه کردم، به مامانم التماس کردم... ا...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 155
روی همان نیمکت دراز کشیده و ساعدش را روی چشمهایش گذاشته بود که اولین نشانههای طلوع خورشید نمایان شد. تمام شب را همانجا مانده و حتی دلش نیامده بود برای استراحت کردن، داخل ماشینش برود. نگاهی به صفحهی موبایلش انداخت. از آخرین پیام رد و بدل شده میانشان حدود دو ساعت گذشته بود. نگران حالشان شد اما ...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 156
سمانه اما بیتوجه به چکاوکی که غرق خواب بود و کودکی که ممکن بود بترسد، صدایش را بالا برد. _ پس واسه همین من از دیروز بیخبرم از حال این بچه! تو باز فیلت یاد هندستون کرده و به دختر من یاد دادی پنهون کاری کنه! چکاوک گیج و منگ سر جایش نشست. شال دور گردنش پیچیده و موهای سیم تلفنیاش آشفته شده بود. در...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 157
عزیز که از رفتار سمانه با خبر شد، چنان جنجالی به راه انداخت که دخترش جرات نکرد بار دیگر حوالی بیمارستان آفتابی شود. تنها چند باری با چکاوک تماس گرفت و هربار تمام تلاشش را کرد تا چکاوک را ناراحت نکند. عزیز تهدیدش کرده بود و انگار واقعا تنها کسی که میتواند ترمز در رفتهی او را بکشد، مادرش بود. روز...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 158
چند روزی به شدت درگیر پروژهی نیمه کارهش بود و وقتی بالاخره آن را به انتها رساند و تحویل داد، با تمام قلبش به سمت روستا پرواز کرد. حالا علاوه بر چکاوک، دلتنگی برای نیلا هم به حال و روزش اضافه شده و بیتابترش کرده بود. سر راه هرچیزی که به ذهنش میرسید، خرید. از مرغ و گوشت و جگر گرفته تا پوشک و ش...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 159
بالاخره عزیز وارد اتاقش شد و او را با همان خندهی پهن شده روی صورتش تنها گذاشت. برعکس تمام تلاشی که طی این مدت برای نزدیک شدن این دو نفر کرده بود، به محض تاریک شدن هوا به کل تغییر رویه داده و حواسش جمع تنها نماندنشان با هم بود. حتی با سپهر هم تماس گرفته و از او خواسته بود شب را به آنجا بیاید اما...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 160
چشمهای چکاوک به آنی پر شد. او خوب میدانست وقتی آرمین از نداشتههایش حرف میزند، چقدر معیارش بزرگ و پر از حسرت است. جملهش جوری بود که خوب میدانست ادامهش نمیتواند به زیبایی شروعش باشد. _ جملهت اما داره... آرمین سری تکان داد و صدایش خش برداشت. _ مشکلات بینمون خیلی زیاده... شایدم درستترش اینه...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
