لیست کلیه پارتهای رمان آفاب : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 186
-
رمان آفاب - پارت 101
هرچه به خانه نزدیکتر میشدند، اضطراب مواجهه با سودابه بیشتر و بیشتر تمام وجودش را به لرزه در میآورد. کمکم لرزش خفیفی، دستهایش را درگیر کرده و نفسش تنگ شده بود. چکاوک مثل همیشه همراهش بود. لرزش نامحسوس بدنش را احساس کرد و دستش را فشرد. نگاه کوتاهی به صورت چکاوک انداخت و لبخند نیم بندی تحویلش ...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 102
صدای خندهی محجوبانهش بلند شد و چکاوک با هیجان گفت: _ اسمشو خودم انتخاب کردم عزیز؛ قراره از این به بعد آرمین صداش بزنیم. شیرین خاتون لحظهای فکر کرد و بعد با تردید گفت: _ بعد یه عمر سروین گفتن، زبون من پیرزن نمیچرخه یهو بهت بگم آرمین که! هر دو به خنده افتادند. صورت چروکیدهی شیرین خاتون را عمی...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 103
دقیقهای از این تنهایی نگذشته بود که در شیشهای تراس باز شد و فراز بیرون آمد. روحیهش قویتر شده و از کنایهها و تمسخرها دلگیر نمیشد، اما هیچ حوصلهی لودگیهای فراز را نداشت. چهرهی فراز اما جدی بود و اثری از شیطنت همیشگی در آن دیده نمیشد. جلوتر رفت و کنار آرمین ایستاد. با دست به نردههای فلزی...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 104
فصل نه بهار 1404 گفته بود نیازی به آمدنش نیست اما دلش راضی به نرفتن نمیشد. از کارگاه بیرون زد و قدمزنان سمت جایی که شب قبل ماشین پروانه را رها کرده بودند، راه افتاد. در همان حین، پیامی برای پروانه فرستاد و از او خواست خودش را برساند. خیلی طول نکشید که به ماشین پارک شده کنار خیابان رسید. نگاهش ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 105
_ هماهنگ کردم یکی از بچهها مغازهش همین دور و بره، گفت دو سه دقیقهای میرسونه بهمون. آرمین یکی از دستهایش را داخل جیب شلوارش مشت کرد و پرسید: _ به نظرت احتمال نداره تصادفی افتاده باشه؟ محسن با اطمینان سر بالا انداخت. _ نه داداش همچین چیزی تصادفی نیست. رو هوا نیست که بری تو دست-انداز و فیوزت ب...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 106
ابروهای آرمین بالا پرید و پروانه با نیش باز مشغول احوال پرسی با عرشیا شد. مغزش حسابی درگیر شده بود. باورش نمیشد هرکسی که امروز آن دو را با هم دیده، پروانه را شناخته و خودش هنوز نتوانسته بفهمد این دختر از کجا این همه به آدمهای اطرافش نزدیک است. نتوانست جلوی کنجکاویاش را بگیرد و همانطور که دست...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 107
نزدیک خانه بود که تلفنش زنگ خورد. گوشی را از جیب شلوار جینش بیرون کشید و با دیدن اسم ارسلان، تماس را وصل کرد. بعد از رد و بدل شدن تعارفات معمول، زمانی که برای فهمیدن نتیجهی تلاش ارسلان بیطاقت شده بود، بالاخره او سراغ اصل مطلب رفت. _ این اسمی که دادی تو بانک ما حساب نداشت اما یه بانک دیگه رو هم ...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 108
صدای شهریار بالاتر رفت. _ آره میگم شکایت نمیکنیم! بعد از دوازده سال، شکایت ما چی رو عوض میکنه؟ سامان برمیگرده یا قلبشو از سینهی اون دختر در میارن؟ نه بچه جون! تنها اتفاقی که این وسط میوفته اینه که جون ما هر روز در میاد تا تو سالم برسی خونه! اینو بفهم که تو تنها دارایی من و مادرت تو این دنیای...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 109
نفهمید دختر از پشت آیفون چه توضیحی داد اما باز شدن ناگهانی و به ضرب در، باعث شد پلکهای روی هم افتادهش را به زحمت باز کند. صدای «یا امام حسین» گفتن سودابه و «آرمین» گفتن شهریار، همزمان شد. مرد توضیحات کوتاهی در مورد اتفاقی که افتاده بود، داد و آرمین را به پدرش سپرد. خودش هم خیلی سریع داخل رفت و ...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 110
سرباز با اخمهای درهم چیزهایی روی کاغذی که در دست داشت یادداشت کرد و غر زد. _ خب بابا چه خبرته؟ با این همه شکایتی که شما ردیف کردی همون باید بیای پاسگاه! صدای قدمهای محکمی که از انتهای راهرو نزدیک میشد، سر هردو را به همان سمت چرخاند. مردی میانسال، با لباس نظامی و موهای جوگندمی، محکم و خشن جلو م...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 111
کلافه بود، عصبی بود اما قرص و محکم پای حرفش ایستاد و شکایتش را پیگیری کرد. بالاخره پزشک هم کوتاه آمد و گواهی میزان جراحت را برای او صادر کرد. زخم عمیق و کاری نبود اما داشتن این برگه، از نداشتنش بهتر بود. یه کپی از برگه را به دستش دادند و دوباره او را به کلانتری فرستادند. شهریار، تمام مدت همراهش ب...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 112
اتاق برای لحظهای ساکت شد. سروان سرش را آرام بالا آورد رو به عرشیا پرسید: _ همون مرگ مشکوک؟ عرشیا سرش را تکان داد. سروان دفتر دیگری از کشوی میزش بیرون آورد. _ این شکایت باید تحت یه پروندهی مجزا ثبت بشه. عرشیا به عنوان وکیل هر دو پرونده، آرام و شمرده در مورد همهچیز توضیح داد. رابطهی سامان با پ...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 113
آرمین به دیوار تکیه زد و مرد در حالی که هنوز هم دست از رجز خواندن برنداشته بود، عقبگرد کرد و سوار ماشین لوکسش شد. نگاه همسایهها رویش سنگینی میکرد. سرش را پایین انداخت اما سودابه انگار قصد کوتاه آمدن نداشت که جلوتر رفت و وسط کوچه ایستاد. رو به همسایهها کرد و گفت: _ بچهی من از خیلیا که ادعای م...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 114
خسته بود و دلش یک خواب راحت میخواست اما اصرار پروانه باعث شده بود خودش هم مشتاق این دیدار شود. بدش نمیآمد آن مردک از خدا بیخبر را ببیند و مستقیم از او بپرسد که مال دنیا، چقدر ارزش داشت که او حاضر شده به خاطرش جان عزیز یک خانواده را بگیرد و آنها را تا ابد داغدار مرگ سامان کند. سرش را به عقب ت...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 115
آرمین با اخمهای درهم به دنبالش راه افتاد و هر دو از پیچ ورودی گذشتند. همزمان مردی از انتهای سالن بزرگ و تقریبا بدون وسیله، جلو آمد و درحالی که روپوش سفیدش را میپوشید، گفت: _ چه خبره احد؟ گفتم یه ساعت میخوام بخوابم اگه صدای نکرهی تو گذاشت! پروانه جلوتر رفت. _ به! آقا ممدحسین! تو آسمونا دنبالت ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 116
حساب زمان از دستش در رفته بود. درست نمیدانست چند ماه است که چشم انتظار مانده. پشت لپتاپ نشسته و به جای کار کردن، مدام با انگشتهایش روی کیبورد ضرب میگرفت. در ذهنش مدام حرفهای عرشیا را مرور میکرد که گفته بود با تحقیقات او و پروانه و مدارکی که به دست پلیس رسانده بودند، سرعت پیشرفت کار خیلی بیش...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 117
_ شما قسم پزشکی خوردید که تمام عمرتون رو در خدمت کردن برای نجات جون انسانها بگذرونید. بگید چی شد که قسمتون رو شکستید؟ دکتر دیگر جایی برای انکار نداشت دستی روی صورت عرق کردهش کشید و آرمین نفهمید آن عرق از روی عذاب وجدان روی صورتش راه گرفته بود یا ترس به آن حال انداخته بودتش. سختترین قسمت ماج...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 118
چند ساعت بعد، پا که داخل خانه گذاشت، صدای عصبی مادرش به گوشش رسید. مشخص بود با تلفن حرف میزند. خسته و بیحوصله، سری به عنوان سلام برای او تکان داد و سمت اتاقش راه افتاد اما میانهی راه، با شنیدن جملهای از زبان سودابه، پاهایش بیاراده به زمین چسبید. _ خواهر من چرا چشمتو بستی و حال و روز اون بچه ...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 119
بار دیگر روی صندلی داخل سالن نشسته و نگاهش به چهرهی قاضی بود. مرد سالخورده، عینکش را به چشم زده و مشغول بررسی اوراق مقابلش بود. نفسش را بیرون داد و نگاهش را چرخاند. این بار چشمش به پروانه افتاد که نمیدانست چطور و با چه ترفندی توانسته بود وارد دادگاه شود. لبخند بیجانی روی لبش نشست و نگاه از ص...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 120
صدای عصبی ابراهیم رحمانی بار دیگر بلند شد. _ چرت و پرت نگو دختر! نگاه خیس مهرناز روی صورت پدرش نشست. _ تو همیشه بهترین بابای دنیا بودی برامون. همه کار واسه من و مهدی کردی اما بابا من سالهاست که یه شب نتونستم راحت بخوابم! از زور عذاب وجدان، یه لحظه آرامش نداشتم. من این اعترافو به هر سه نفرمون بد...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
