لیست کلیه پارتهای رمان آفاب : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 186
-
رمان آفاب - پارت 161
چکاوک هم به خنده افتاد. نگاه آرمین ثانیهای مات خندههای او شد و زمزمهی آرامش به گوش دخترک رسید. _ گفتم که مشکلات بینمون خیلی زیاده. _ میتونم تا صبح همینجا بشینم و به گلایههات گوش بدم... آرمین قدمی عقب رفت و باز لبهی حوض نشست. _ یه روزی تو حیاط بیمارستان بهم اطمینان دادی که قراره مال من بشی....
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 162
سرش حسابی گرم کارش بود اما حواسش مدام پی چکاوک و نیلا میچرخید که روی تشک مخملی کوچکش، کنار بخاری به خواب رفته بود. چکاوک که خواب رفتن او مطمئن شد، بیصدا از جا برخواست و وارد آشپزخانه شد. آرمین سری از روی تاسف برای خودش تکان داد و چشم از مسیر رفتن او گرفت. باید تمرکز میکرد تا بتواند هرچه زودتر ...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 163
آرمین سپرده بود همهی اعضا را در جریان قرار بدهد تا حضور چکاوک برای کسی سوال برانگیز نباشد. گرچه در این دست دورهمیها معمولا اعضا کسی را هم همراه خود به آنجا میآوردند. حضور همسر، نامزد و حتی دوستانشان در این جمع، امری عادی بود. آرمین با وسواس پتو را روی تن نیلا بالاتر کشید و آنها را سمت پلهها...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 164
لبخند تلخی روی صورت هر دو نفرشان نشست. آرمین یک دستش را دور شانههای او حلقه کرد و روی سرش را بوسید. مهدیه با لبخند ادامه داد: _ اگه دوسش داری، اگه دوستت داره، خودتو درگیر حرفای خاله زنکی نکن. میدونم شنیدنشون سختهها! خودمم هنوز بعد این همه سال تو هر جمع و مهمونی که میرم باید شمشیر از رو ببندم ک...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 165
دلتنگی امانش را بریده بود. چندباری هوس رفتن به روستا به سرش زد اما آخر هفته بود و خبر داشت که خانوادهی چکاوک به روستا رفتهاند. بهارک هم چند روزی آنجا ماندگار شده بود. بعد از برگشتن آنها از روستا هم سفارش سرویس خوابی که شهریار قبول کرده و صاحبش زیادی هم برای تحویل گرفتن آن عجله داشت، باعث شد م...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 166
چند دقیقهای تا آماده شدن سفارشها زمان داشتند و او دیگر دلش نمیخواست بیشتر از این صبوری کند. خیره به مسیر رفتن او، شروع به حرف زدن کرد. _ این مدت سعی کردم زیاد نزدیکت نباشم که راحت فکراتو بکنی. چیزایی که دیدی و شنیدی سبک سنگین کنی. امشب میخوام حرفای تو رو بشنوم. نگاهش را به چشمهای چکاوک داد....
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 167
ساعتی بعد، نیلا در آغوش چکاوک غرق خواب بود. تمام حواس آرمین به آن مادر و دختر بود که عزیزترین داراییاش در این دنیا شده بودند. آرام رانندگی میکرد تا خواب خوش دخترک نپرد و خودش هم بیشتر از عطر حضورشان لذت ببرد. نگاهش به آویز پروانهی مقابل آینه افتاد. کنار چکاوک همان پروانهای بود که بعد از پشت س...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 168
عزیز عصبانی از حرفهای دخترش میان کلام او پرید: - چیه برای خودت دهنتِ باز کردی و هر حرفی رِ نجوییده میزنی! خجالت بکش مثلا الان مادربزرگ شدی! کی قراره عاقل بشی تو؟ سمانه بیشتر از قبل کفری شد و با دست به سینه خودش کوبید. - منِ مادرِ به قول شما نادون، به خاطر شما این گیس بریده رو ول کردم که مثلا ا...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 169
چکاوک نگاهی به جمع انداخت. غم نگاه آرمین، قلبش را به درد آورد. سمانه با صورتی خشمگین آمادهی حملهی دوباره به آنها بود. میدانست که آرمین میتواند از خود دفاع کند اما به خاطر همان ترس قدیمی و خالی کردن پشتش توسط او، زبان به دهان گرفته. باید این بار ثابت میکرد که تصمیمش را گرفته و دیگر قرار نیست...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 170
مهران هم جلو آمد و سعی کرد سمانه را عقب کشیده و کنار عزیز بنشاند اما زن مانند سنگی سفت سر جایش ایستاده بود. نگاه چکاوک سمت آرمین چرخید و صدایش باز بلند شد. انگار عقدههای دلش سر باز کرده و دیگر کسی قادر به ساکت کردنش نبود. _ دیگه نمیخوام ساکت باشم. امشبم اگه حرفمو نزنم خفه میشم. اینقدر نگفتم و...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 171
کمی خم شده و آرنجهایش را به نردههای چوبی آبی رنگ تکیه داده بود. سرش را پایین گرفته و موبایل را کنار گوشش نگه داشته بود. صدای پدرش در گوشش پیچید که انگار خودش هم کلافه بود. _ اونجا موندت درست نیست آرمین. فقط آتیششو تندتر میکنه. من و مادرت رفتیم خونهشون. سپهرم بود اتفاقا. حرف زدیم. مهران منطقی...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 172
دستی به صورتش کشید و با صدایی که اثری از عجز دقایق قبل در آن نبود، محکم جواب پدرش را داد. _ درستش میکنم بابا. نمیذارم این جوری بمونه. _ میدونم که از پسش برمیای. جایی نرو من و مامانت داریم میایم خونهی عزیز. خیلی نمونده برسیم. تماس را با خداحافظی کوتاهی قطع کرد و داخل رفت. هودی سیاهش را از سرش...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 173
قطره اشکی از گونهی چکاوک چکید و آرمین را کلافهتر کرد. _ خودتو درگیر من نکن. روبهراه میشم آرمین. دلم پره الان... عزیز با نالهای از سر پا درد، از جا بلند شد و سبد سبزیهایش را به آشپزخانه برد. آرمین صدایش را تا حد امکان پایین آورد و زمزمه کرد: _ من همهی عمرم درگیر تو بودم گنجشکک. روبهراه نبا...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 174
دستی روی پای سپهر زد و با ناراحتی پرسید: _ اون که تقصیری نداشته! میخوای من باهاش حرف بزنم؟ سپهر سر بالا انداخت و نفسش را عمیق بیرون داد. _ میبرمش یه مدت دور باشه، اوضاعش روبهراه بشه، برمیگردیم. حق میدم بهش، درسته پدرش خیلی بد کرد اما هرچی باشه پدرشه. براش سخته که میبینه با دستای خودش پدرشو ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 175
از روستا که خارج شد، موبایلش را برداشت و شمارهی پدر چکاوک را گرفت. اطلاع داد که به دیدنشان میرود و ساعتی بعد، مقابل خانهی آنها از ماشینش پیاده شد. زنگ را زد و در بدون هیچ حرفی باز شد. داخل پارکینگ رفت و نگاهش را دور تا دور فضای تاریک آنجا چرخاند. سالهای کودکی، زیاد اینجا با چکاوک و سامان د...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 176
مهران قلوپی از دمنوشش خورد و با لحنی عادی گفت: _ چه خبر آرمین جان. دلمون برات تنگ شد پسر، بیمعرفت شدی! بهارک خیلی زود از مقابلش کنار رفت و آرمین صاف سر جایش نشست. _ شرمندهتونم. به هر حال شرایط یه جوری بود که رفت و آمد منم محدود شده بود... از این به بعد ایشالا هستم در خدمتتون! سمانه لیوانش را رو...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 177
صدای فین فین کردن بهارک باعث شد نیم نگاهی سمت او بیندازد. بهارک دستمال کاغذی را زیر پلکش کشید و لبهایش را به دندان گرفت تا صدای گریهش از اعترافات دردناک آرمین بلند نشود. خودش هم بغض داشت. به صورت سمانه خیره شد و با صدایی که میلرزید ادامه داد: _ خاله من همونیم که میگفتی برات فرقی با چکاوک ندار...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 178
میترسید عزیز سر برسد. عقب کشید اما نگاه خیرهش را از روی او برنداشت. گونههای چکاوک زیر نگاه خیرهی او رنگ گرفت و سرش را پایین انداخت. صدای آرام سلام گفتنش، لبخند روی صورت آرمین نشاند. هنوز هم خبری از عزیز نبود. با لبخند دست روی گونهی گل انداختهی او کشید. _ سلام... از لای در نیمه باز، سرکی به ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 179
فصل دوازده تمام عمر، تک تک لحظاتش به این دختر گره خورده و هیچوقت کسی اعتراضی به این نزدیکی نداشت. در ناخودآگاه همه، آنها دو دختر بودند که نزدیکی میانشان نمیتوانست عیب و ایرادی داشته باشد. با شروع جراحیها، سختگیریهایی هم کمکم به چشمشان میآمد. سختگیریهایی که خیلی هم علنی و واقعی نبود اما ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 180
شهریار و سودابه با چند احساس متضاد و عجیب جلو رفتند. از رسیدن آرمین به رویای چندین سالهش شاد بودند و نبود سامان بیشتر از همیشه به چشمشان میآمد. با بغض و لبخند، آندو را دست به دست دادند و از هردو نفرشان خواستند باقی زندگی را به کام خود شیرین کنند و از لحظاتشان لذت ببرند. وقتی بالاخره همه خداحاف...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
