پارت نود و هشتم :

_ یه روز چکاوک یه سری خبر و مقاله برام فرستاد که در مورد ترنسا بود‌...
صدایش لرزید و قطره اشکی از گوشه‌ی چشم شهریار سر خورد.
_ از خوندنشون تنم لرزید. اولش با چکاوک بحث کردم. خودمم نمی‌تونستم قبول کنم! قرص و محکم انکارش می‌کردم.
تلاش کرد لرزش شدید صدایش را با چند نفس کوتاه و پی در پی کنترل کند.
_ بالاخره راضیم کرد بیشتر تحقیق کنم. پارسالم واسه اولین بار با هم رفتیم پیش روانپزشک.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️