آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت نود و هشتم :
_ یه روز چکاوک یه سری خبر و مقاله برام فرستاد که در مورد ترنسا بود...
صدایش لرزید و قطره اشکی از گوشهی چشم شهریار سر خورد.
_ از خوندنشون تنم لرزید. اولش با چکاوک بحث کردم. خودمم نمیتونستم قبول کنم! قرص و محکم انکارش میکردم.
تلاش کرد لرزش شدید صدایش را با چند نفس کوتاه و پی در پی کنترل کند.
_ بالاخره راضیم کرد بیشتر تحقیق کنم. پارسالم واسه اولین بار با هم رفتیم پیش روانپزشک.
لطفا صبر کنید...
