پارت نود و نهم :

گلدان حسن یوسف کوچکی که به تازه‌گی روی میزش گذاشته بود، با نوک انگشت لمس کرد و ادامه داد:
_ حالا که انتخابتو کردی، هدفت مشخصه و با خانواده هم صحبت کردی، وقتشه زندگی جدیدتو شروع کنی.
نگاه سروین ناخودآگاه سمت چکاوک رفت که در سکوت نشسته و با دقت به حرف‌هایی که میان آن دو رد و بدل می‌شد گوش سپرده بود. لبخند کمرنگی کنج لبش نشست که از نگاه دکتر دور نماند و لبخند او را هم عمیق‌تر کرد. چکاو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️