آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت نود و نهم :
گلدان حسن یوسف کوچکی که به تازهگی روی میزش گذاشته بود، با نوک انگشت لمس کرد و ادامه داد:
_ حالا که انتخابتو کردی، هدفت مشخصه و با خانواده هم صحبت کردی، وقتشه زندگی جدیدتو شروع کنی.
نگاه سروین ناخودآگاه سمت چکاوک رفت که در سکوت نشسته و با دقت به حرفهایی که میان آن دو رد و بدل میشد گوش سپرده بود. لبخند کمرنگی کنج لبش نشست که از نگاه دکتر دور نماند و لبخند او را هم عمیقتر کرد. چکاو
لطفا صبر کنید...
