آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت نود و سوم :
بهارک، پدرش را مقابل تنگ ماهیها به حرف گرفته بود که سروین دست چکاوک را کشید و وارد اتاق شدند. از داخل کوله پشتیاش، لباسها را بیرون آورد و سمت چکاوک گرفت و گفت:
_ بیا اینا رو بپوش.
چکاوک لباسها را به دقت بررسی کرد و هیجانزده گفت:
_ چقدر قشنگن اینا!
سروین با خنده جواب داد:
_ سلیقهی خالته!
بعد هم از اتاق بیرون رفت. نفرات بعدی که به جمع پیوستند، سودابه و شهریار بودند.
لطفا صبر کنید...
