آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت نود و چهارم :
دو ماهی از عید گذشته بود. بهار از تک و تا افتاده و گرمای تابستان، کمکم رخ نمایی میکرد. سودابه درگیر جابهجایی سالن شده و قرار بود به جای بزرگتری نقل مکان کند. سروین هم بیشتر روزهای اخیر خود را در روستا گذرانده و حالا، بعد از مدتی طولانی، همراه چکاوک به خانه برگشته بود.
سودابه کیف بزرگش را در دست گرفته، سر داخل آن برده و کلافه دنبال چیزی میگشت و همزمان، با موبایلی که بین سر و شان
لطفا صبر کنید...
