آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت هشتاد و نهم :
بیتوجه به اعتراض او، دستش را به نشانهی خداحافظی تکان داد و بدون نگاه کردن به پشت سرش، مسیر خانه را در پیش گرفت.
کوله پشتیاش را با دو دست لباس پر کرد و خواست از خانه خارج شود که سودابه سد راهش شد. نگاه موشکافانهش سرتاپای سروین را میکاوید و لحنش وقتی سوال میپرسید، کاملا مشکوک بود.
_ کجا بودی از صبح؟
سروین بند کوله پشتی را روی شانهی راست انداخت و خونسرد جواب داد:
_ با
لطفا صبر کنید...
