لیست کلیه پارتهای رمان آفاب : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 186
-
رمان آفاب - پارت 21
پوزخندی روی صورتش جا خوش کرد و دست میان موهای کوتاه خود کشید. مدتها بود که حرفش را به کرسی نشانده و از شر آن موهای دست و پاگیر خلاص شده بود. حالا حمام رفتنش بیشتر از ده دقیقه طول نمیکشید و بعد از حمام، نیازی به خشک کردن موهایش نداشت. اینقدر کوتاهشان میکرد که با همان حولهی کوچک، کاملاً خشک می...
بروزرسانی در : ۵۴۴ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 22
نفس عمیقی کشید و نگاهش را به آسمان ابری و تیره بالای سرش دوخت. خاطراتش انگار روی دور تند افتاده بودند و برای هجوم آوردن به ذهن آشفتهش، از هم پیشی میگرفتند. توپ سنگین فوتبالش را در دست گرفته بود و بیحواس به زمین ضربه میزد. کنج اتاق، کنار کمد سفید و صورتی رنگی که تماماً سلیقه مادرش بود، نشسته...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 23
هیچ نمیدانست چند ساعت را روی آن تخته سنگ و غوطهور در گذشته سپری کرده. بدنش درد گرفته و سرما به جانش رخنه کرده بود. خورشید پشت ابر بزرگی پنهان شده و دیگر خبری از آن آفتاب نیمه جان هم نبود. پاهایش را روی زمین جلو کشید و کش و قوسی به استخوانهای خشک شدهش داد. معدهش از گرسنگی به سوزش افتاده بود...
بروزرسانی در : ۵۴۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 24
در افکار به هم ریختهش غرق شده و به خودش که آمد، خبری از فربد کنارش نبود. ظرف کوچک کیک شکلاتی را از داخل سینی که مادرش به سمتش گرفته بود برداشت و تشکر کرد. سر چرخاند و با دیدن چکاوک که نگاهش به او بود، لبخند زد. با سر به اشاره کرد تا کنارش برود. چکاوک که به جای فربد روی صندلی کناری نشست، با چنگال...
بروزرسانی در : ۵۴۰ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 25
از رفتار و عکسالعمل خودش ناراحت بود. چه بلایی سر سروین همیشه آرام آمده بود که این گونه از کوره در میرفت و داد و هوار راه میانداخت؟ لباسهایش را از تنش بیرون آورد و با حرص گوشهای پرتاب کرد. خودش هم روی زمین دراز کشید و خیره به ترک گوشهی سقف چوبی اتاق، پوست کنار انگشت شستش را انقدر جوید تا ز...
بروزرسانی در : ۵۳۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 26
کنار چکاوک که بغ کرده، نان سنگک را داخل کاسه ریز میکرد، چهار زانو نشست. برگ کوچکی از شاهیهای تازه داخل سبد سبزی برداشت و به دهان برد. از تندی آن زبانش به سوزش افتاد. بیتوجه به آن سوزش سطحی، بار دیگر دست به سمت سبد سبزیهای تازه چیده شده از باغچهی عزیز برد و این بار، تربچه نقلی سرخ رنگی را از...
بروزرسانی در : ۵۳۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 27
فصل سه بهار 1404 دو روز از وُیسی که برای پروانه فرستاد گذشته بود و وقتی تشکری با چند استیکر شاد از او دریافت کرد، خیال میکرد کارش تمام شده و دیگر نیازی به کنکاش گذشته نیست اما برخلاف تصورش، چیزی تمام نشده بود. با بلند شدن صدای زنگ موبایلش، دمبلها را زمین گذاشت و همزمان که بدنش را سمت گوشی روی...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 28
پروانه شوک زده عقب کشید و دستهایش را روی دهانش گذاشت. صدایش از پشت دستهایش خفه به گوش میرسید. _ خدای من! اون عکسا رو از کجا آوردین؟ _ چند وقت بعد فوت سامان، یه روز یکی فرستاد دم خونمون. نمیدونم کی! _ این مدت سعی نکردین پیداش کنین؟ _ چرا اما هیچ ردی ازش نداشتم! _ پس یعنی امیدوارین که با این مص...
بروزرسانی در : ۵۳۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 29
آرمین با مکث دست دراز کرد و با کمی فکر کردن، آدرس را روی صفحهای که مقابلش باز بود نوشت و دفترچه را که سمت او هول داد. پروانه نگاه کوتاهی به نوشتهی مقابلش انداخت و آن را توی کولهپشتیاش چپاند. _ یه فرصت به من بدین هم یکم ته و توی این ماجرا رو در بیارم، هم مصاحبه رو کامل کنم. چند روز دیگه باهاتو...
بروزرسانی در : ۵۳۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 30
پروانه عجولانه میان کلامش پرید و صدای همراه با صدایی شبیه به بسته شدن در ماشین، به گوش آرمین رسید. _ خیلی هم عالی، اصلا هرچی زودتر بهتر! من میتونم یه ساعت دیگه تو همون کافهی قبلی باشم. آرمین با صدایی مطمئن جواب داد. _ یه ساعت دیگه اونجام. تماس را که قطع کرد، از جا بلند شد. حولهش را برداشت و س...
بروزرسانی در : ۵۳۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 31
آرمین با هردو دست موهایش را محکم عقب کشید و سرش را بالا گرفت. بغض قصد خفه کردنش را داشت. صدایش هم تحت تاثیر همان بغض، گرفته و خشدار شده بود. _ سامان خیلی آروم بود. به زور باید ازش حرف میکشیدیم. سرش به کار خودش بود. هیچوقت حرفی از تهدید نزده بود... پروانه که دلش نمیخواست او بیشتر از این میان ...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 32
بهارک دستش را میان دست آرمین گذاشت و کنارش لبهی حوض نشست. _ خوبم! اینجا رو خیلی دوست دارم. از دیشب که اومدیم خیلی حالم خوبه. آخه مامان نمیذاره زیاد بیام اینجا بمونم. نمی دونم چرا ولی میگه می-ترسم تو هم مثل آرمین یهو بزنه به سرت! پوزخند جای لبخندش را گرفت و با لحنی که حالا رنگ و بوی غم داشت، ...
بروزرسانی در : ۵۳۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 33
عزیز به عادت گذشته، لیوانی شیر به همراه کلوچه فومنی مقابلش گذاشت و گرم حرف زدن شدند. دلش برای او تنگ شده بود. مدتها بود که آرمین از این خانه هم فراری شده و هیچ جا آرام و قرار نداشت. دلش برای نوههایش خون بود. هرکدام به نحوی در عذاب بودند و کاری از دست هیچکس ساخته نبود. کنار هم روی زمین نشسته و ...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 34
پروانه که انگار با همین کلمهی کوتاه، هیجانش را به یاد آورده بود، کمی سر جایش جابهجا شد و طوری نشست که بتواند صورت آرمین را ببیند. _ امروز یه پیام برام اومد. پر از تهدید برای این که پامو از این جریان کنار بکشم! اخمهای آرمین در هم شد. _ چی گفته؟ _ اونش زیاد مهم نیست. مهم اینه که بدونیم فرستندهی...
بروزرسانی در : ۵۲۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 35
آرمین با اخمی که تنها کمی از شدتش کاسته شده بود، قدم کوتاهی به سمت او برداشت. _ چرا میخواستی به من نزدیک بشی؟ پروانه هم از جا بلند شد و مقابلش ایستاد. نور خورشید، چشمهایش را روشنتر از چیزی که بود، نشان میداد. شبیه به دسته گلی رنگارنگ بود میان سرسبزی محیط. همانقدر زیبا و به همان اندازه وحشی و...
بروزرسانی در : ۵۲۸ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 36
چکاوک که لب روی هم فشرد و بدون هیچ کلامی وارد حیاط خانه شد، او هم دیگر تاب ماندن نداشت. چند نفس عمیق کشید و بعد از این که کمی آرامتر شد، سرش را از لای در داخل برد. با دیدن بهارک که کنار حوض نشسته و با ماهی گلیهای آن مشغول بود، بغضش را به زحمت قورت داد و گفت: _ بهارک، به عزیز بگو آرمین کار داشت ...
بروزرسانی در : ۵۲۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 37
اشارهش به جعبهی کادوی روی میز بود. پوزخندی روی صورت آرمین نقش بست و آرام پرسید: _ چند وقتشه؟ عزیز برای ثانیهای در سکوت به صورت او خیره ماند و بعد با ناراحتی جواب داد: _ چهار ماه! خوب نیست یه جوری به قد و هیکل زن شوهر دار زل بزنی که با اون شکم کوچیک اینقدر زود متوجه بارداریش بشی ننه! دستش را ...
بروزرسانی در : ۵۲۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 38
چکاوک پاهایش را کمی جمع کرد، آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و صورتش را میان دستهایش پنهان کرد. صدای گریهش بلندتر شده بود. عزیز با هول خودش را به درگاه اتاق رساند و آرمین کلافه از اوضاع پیش آمده، تکیه از پشتی گرفت. _ چیکار کرده اون بیشرف که به این روز افتادی؟ صدای چکاوک از پشت حصاری که با دست...
بروزرسانی در : ۵۲۴ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 39
فصل چهار پاییز 1398 هنوز ساعتی از غروب نگذشته بود که صدای بوق ماشین پدرش را شنید. از جلوی تلویزیون بلند شد و کنار پنجره ایستاد. سه ماشین، پشت هم وارد حیاط شدند. سرنشینان هر سه ماشین را با نگاه سرشماری کرد. اول پدر و مادرش، پشت سر آنها ماشین فربد که دایی صابر کنارش و فراز و زندایی شهره روی صندلی...
بروزرسانی در : ۵۲۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 40
هوا تاریک شده بود که مقابل خانه ایستاد. خم شد و در حال گشتن داخل داشبورد ماشین، بد و بیراهی زیر لب نثار خودش کرد و به یاد آورد کلیدهایش را جا گذاشته. چارهای نبود. راهی برای ورود پیدا نمیکرد. موبایلش را از داخل جیب شلوار سیاهش بیرون کشید و بیتوجه به سیل تماسهای از دست رفتهای که از سمت مادرش،...
بروزرسانی در : ۵۲۱ روز پیش
