آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت هشتاد و دوم :
دایی صابر تکهای خیار به طرف بهارک گرفت و همزمان رو به عزیز گفت:
_ چرا؟! از اون شب نیومده بهت سر بزنه؟!
عزیز در حال بلند شدن از روی زمین، با نیم نگاهی به صورت سروین جواب داد:
_ خواست بیاد، من نذاشتم!
بعد هم بدون اینکه منتظر حرف دیگری از کسی باشد، وارد آشپزخانه شد. سودابه نگاه چپچپی حوالهی سروین کرد و برای کمک، دنبال مادرش رفت. سمانه خودش را کمی روی زمین جلو کشید و گفت:
_ سرو
لطفا صبر کنید...
