پارت هشتاد و دوم :

دایی صابر تکه‌ای خیار به طرف بهارک گرفت و همزمان رو به عزیز گفت:
_ چرا؟! از اون شب نیومده بهت سر بزنه؟!
عزیز در حال بلند شدن از روی زمین، با نیم نگاهی به صورت سروین جواب داد:
_ خواست بیاد، من نذاشتم!
بعد هم بدون اینکه منتظر حرف دیگری از کسی باشد، وارد آشپزخانه شد. سودابه نگاه چپ‌چپی حواله‌ی سروین کرد و برای کمک، دنبال مادرش رفت. سمانه خودش را کمی روی زمین جلو کشید و گفت:
_ سرو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️