پارت هشتاد و سوم :

همان یک هفته‌ی اول، اوضاع روحی‌اش به حدی به هم ریخته شد که کارش به بیمارستان و سرم رسید. هیچ‌کس نمی‌فهمید چرا این بچه تا این حد آشفته شده. پدر و مادرش به تصور این که جدایی از سامان برای او سخت بوده، هر دو را در مدرسه‌ای دیگر ثبت نام کردند. مدرسه‌ای در یکی از روستاهای نزدیک به شهر که دختر و پسر با هم و در کلاسی مشترک می-نشستند. همین هم کمی حال سروین را بهتر کرد. بودن سامان قوت قلبش بود. همی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️