لیست کلیه پارتهای رمان آفاب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 186
-
رمان آفاب - پارت 1
من و تو میدانیم، که در این ظلمتِ شبگونِ همه روزهیمان، کورسوی امیدی هم اگر هست هنوز، همه از قلب من و چشم تو و راه میان آنهاست. تا که جادوی نگاهت باشد، من میان همه تاریکیها، خود نورم هر روز... فصل یک بهار 1404 خسته و با پاهایی که ذوق ذوق میکرد، از در باشگاه بیرون زد. ساکش را روی دوشش ان...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 2
کلافه رو برگرداند و دستش برای استارت زدن جلو رفت که ضربهی دیگری به شیشه خورد و عصبیترش کرد. با نگاهی برزخی به همان سمت چرخید و برای ثانیهای خیره به چشمهای میشی و خوشرنگ دختر شد. انگار قصد کوتاه آمدن نداشت که با سر و دست اشاره زد پیاده شود. نگاهش هم رنگ و بوی خواهش داشت. برای هرچه زودتر خلاص ...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 3
دخترک قدمی جلوتر آمد. صدایش حالا به وضوح رنگ خواهش داشت. _ هرچقدر که خودتون میخواین حرف بزنین. هرجاش که اذیتتون میکنه رو نگین... آرمین دستش را به گلویش گرفت و با صورتی سرخ شده از خشم و درد، تلاش کرد صدایش به فریاد تبدیل نشود. _ خانم اول تا آخر این قصه مثل یه غدهی چرکی چسبیده بیخ گلوی من! سر با...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 4
ساعتی میشد که بیحرکت روی تختش دراز کشیده و به ترک باریک روی سقف زل زده بود. دستی که زیر سرش بود، کمکم به گزگز افتاد و رد جراحی چند سال قبلش، تیر کشید. دستش را از زیر سرش بیرون کشید و مقابل صورتش گرفت. دست دیگرش را از لابهلای موهای نرم و نازک ساعدش، روی رد کمرنگ شدهی بخیه کشید و لبخند صورتش ر...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 5
قدمی جلوتر رفت و دست دور شانههای مادرش انداخت. _ خدا نکنه دورت بگردم. من اومدم شما خونه نبودی! زن نفسش را محکم بیرون داد و پرسید: _ چیزی خوردی؟ آرمین سری بالا انداخت و با صورت درهم زمزمه کرد: _ خیلی گشنمه! زن غرغرکنان عقبگرد کرد و درحالی که ظرف در دار بزرگی را از داخل یخچال بیرون میکشید، گفت:...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 6
_ مشخص که هست اما کسی باورش نداره! اونی که باعثش شده داره راحت زندگیشو میکنه و زندگی ما سیاه شده! اگه دستش رو بشه... اگه بتونم یه کاری کنم... دست لرزان و یخزدهی او که روی دستش نشست، کلامش را قطع کرد. _ من یه بار بچهمو از دست دادم. یه بار سامانمو ازم گرفتن. آرمین دیگه طاقت ندارم خار به پای تو ...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 7
پشت میز نشسته و تکانهای مداوم پاهایش، نشان از شدت اضطرابش می-داد. برای بار هزارم دستش را مقابل صورتش گرفت و به صفحهی مستطیلی شکل ساعتش خیره شد. دیر نکرده بود اما طاقت او کمتر این بود که توان انتظار کشیدن داشته باشد. نگاهش که دوباره سمت خیابان و در شیشهای کافه کشیده شد، با دیدن دخترکی که شال آ...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 8
_ خب انگار صحبتامون خیلی زود وارد مسیر اصلی شدن. اگه اجازه بدین من از همین اول... آرمین بیتوجه به برداشت اشتباه او، بازدمش را عمیق بیرون داد و زمزمه کرد: _ راحت باشین. پروانه با نیم نگاهی کوتاه به صورت درهم او، دکمهی ضبط را فشرد و دست-هایش را روی میز درهم قلاب کرد. _ خب، پس لطفا اول خودتونو معر...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 9
سینی کوچکی روی میز قرار گرفت و پروانه که صورت درهم او را دیده بود، فنجان قهوهش را مقابلش قرار داد و تلاش کرد صدایش پرانرژیتر از همیشه باشد. _ خب از بحثمون دور نشیم. در مورد سامان و نسبت بینتون برام بگید. فشار دستش دور فنجان قهوه زیاد شد و قلبش میان سینه شروع به بی-قراری کرد. با نفس عمیقی تلاش ک...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 10
پوزخندی روی صورتش نشست و کرخت از جا بلند شد. بیتوجه به دختری که همچنان برجا مانده بود، سمت صندوق رفت و بیحواس حساب میز را پرداخت کرد. هیچ چیزی جز چهرهی غرق خون سامان در سرش نبود. حتی وقتی پروانه مقابلش سبز شد و با دلخوری گفت: _ مهمون من بودین! دستی در هوا تکان داد و بدون کوچکترین حرفی، از کاف...
بروزرسانی در : ۵۵۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 11
قدمهایش همانجا ثابت ماند و پلکهایش روی هم افتاد. خشم در تار به تار وجودش پیچید و نفسش تند شد. هنوز هم بعد از گذشت این همه مدت، نتوانسته بود با این درد کنار بیاید. _ به سلامتی! دخلش به من چیه؟ _ خر نشو آرمین! بس نیست دوازده سال دوری؟ عجب کینه شتری داری تو بابا! بدن کوفتهش را روی صندلی رها کرد ...
بروزرسانی در : ۵۵۵ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 12
فصل دو پاییز 1398 شانه به شانهی هم از پلهها پایین آمدند. باد سرد پاییزی، لرز به اندامشان نشاند و گویی به ناگهان آنها را از بهت شنیدههای دردناک دقایقی پیش خارج کرد. پاهای لرزانش توان قدمی پیشتر رفتن نداشت. با سرگیجهی عجیبی که گریبانگیرش شده بود، روی پلهی سیمانی جلوی ساختمان چهار طبقه نشست...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 13
در سکوت وارد پارکینگ آپارتمانی شدند که از ده سال پیش به آنجا نقل مکان کرده بودند. همان خانهای که همراه برادرش و با ذوق فراوان در آن جاگیر شده بودند و حالا چند سالی میشد که دیوارهایش، صدای خندههای او را کم داشت. ستونها رطوبت گرفته و رنگشان به سیاهی میزد. مثل روزهای دختری که گویا سرجنگ داشت ...
بروزرسانی در : ۵۵۳ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 14
با اطمینان تکرار کرد: _ انصراف میدم. من آدم هنر و گرافیک خوندن نیستم گنجشکک. چکاوک بیخیال درس و دانشگاه شد و با حرص غر زد: _ آخه کجای چکاوک و گنجشک شبیه همه که تو با هم جابهجاشون میکنی؟! سروین با خنده نگاهی به هیکل ظریف و کودکانهی دختر خالهش انداخت و گفت: _ قد و قوارهی نخودیشون! چکاوک بادی...
بروزرسانی در : ۵۵۲ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 15
یادآوری چکاوک با آن قد و قوارهی کوچک و نخودی و موهایی که خرگوشی بسته و از ترس تفنگ ترقهای فراز، پسردایی پر از شیطنت و مردم آزارشان، پشت سروین پناه گرفته بود لبخند تلخی به صورتش نشاند. سینه سپر کرد مقابل فراز که با وجود هم سن و سال بودن، یک سر و گردن از او بلندتر بود، اما سروین نمیترسید. نترس...
بروزرسانی در : ۵۵۱ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 16
دستی به صورتش کشید، کلاه کاپشن را روی سرش عقب راند و جلوی پرچین چوبی و کوتاه خانهی سنتی و خوش حس و حال مادر بزرگ مهربانش، پا روی ترمز گذاشت. نیم نگاهی به صورت معصومانهی غرق در خواب چکاوک انداخت و کنج لبش به سمت بالا انحنا گرفت. با آرامش صدا زد: _ پاشو گنجشکک، رسیدیم. بعد هم با دیدن چشمان خمار...
بروزرسانی در : ۵۵۰ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 17
بشقاب را جلوی چکاوک که بغ کرده و به غذا خیره شده بود گذاشت و جواب داد: _ من که از وقتی اومدم دارم میخندم عزیز، کجام میزون نیست؟! عزیز سری تکان داد و گفت: _ تو پارهی تن منی بچه، مگه میشه نشناسمت؟ این یهویی اومدنت بیدلیل نیست! _ دست شما درد نکنه دیگه! من که سر و تهمو میزنن اینجام! یهویی اومدن...
بروزرسانی در : ۵۴۹ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 18
دست چکاوک را کشید و بیتوجه به غرولندهای فراز، دنبال عزیز از پلهها بالا رفتند. دست و صورت شسته جلوی تلویزیون نشستند و عزیز با دو لیوان شیر محلی و کلوچههای فومنی که دستپخت خودش بود، دعوای کودکانهی دقایقی قبل را از یادشان برد. تلویزیون را برایشان روشن کرد و خودش سراغ کارهایش رفت. لحظهای دیدن...
بروزرسانی در : ۵۴۷ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 19
با صدای صحبتهای بیوقفهی چکاوک که عزیز را مخاطب قرار داده و یک ریز و در مورد هر چیزی که به ذهنش میرسید حرف میزد، چشم باز کرد. چشمانش از بیخوابی شب قبل میسوخت و سردرد داشت. بیحوصله در رختخوابش نشست و گوشهی هر دو چشمش را با نوک دو انگشت شست و اشاره فشرد. بی فایده بود، دردش آرام نمیگرفت. ر...
بروزرسانی در : ۵۴۶ روز پیش
-
رمان آفاب - پارت 20
خیره به برگ سرخ رنگ داخل دستش اندیشید، کاش همه چیز همانگونه میماند. درست شبیه به همان روزهای کودکی. ذهنش به روزی پرواز کرد که همگی در آفتاب کم جان بهاری، زیر سایهی درخت توت بزرگ حیاط عزیز نشسته بودند. عزیز برای نوهها پسته و فندق مغز میکرد و به نوبت دستشان میداد. سودابه و سمانه، جوجههای خ...
بروزرسانی در : ۵۴۵ روز پیش
