آفاب به قلم مهتاب جهان فر
پارت هشتاد و چهارم :
سپهر با نگاه خیره و غمگین سروین، به خودش جرئت داد و قدم جلو گذاشت. کلافگی و درد از چشمانش شُرِه میکرد. چکاوک با اضطراب ناشی از جو پیش آمده، دستش را روی شانهی سروین فشرد و او، با نفسی عمیق، چشم از نگاه خیس سپهر گرفت.
سپهر اما انگار با خودش عهد کرده بود که به هر قیمتی، دل او را به دست بیاورد. جلوتر رفت و کنار حوض ایستاد. حالا نور کم سوی لامپ پرمصرف ایوان، نیمی از صورتش را روشن کرده و نی
لطفا صبر کنید...
