دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آفاب اثر مهتاب جهانفر

رمان آفاب

  • زبان فارسی
  • 104.1K 👁
  • 287 ❤️
  • 187 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سروین بعد از گذشت سال‌ها، با واقعیتی رو به رو شده که دنیاش رو تغییر داده. واقعیتی که پذیرش اون برای هرکسی می‌تونه خیلی سخت باشه اما سروین تصمیم می‌گیره قوی بمونه و برای شکستن پوسته‌ی سختی که زندگی دور وجودش ساخته، با دنیا بجنگه. شاید بتونه راهی برای رسیدن به عشق ممنوعه‌ی زندگیش بسازه...

پارت اول

من و تو می‌دانیم،
که در این ظلمتِ شبگونِ همه روزه‌یمان،
کورسوی امیدی هم اگر هست هنوز،
همه از قلب من و چشم تو و راه میان آن‌هاست.
تا که جادوی نگاهت باشد،
من میان همه تاریکی‌ها،
خود نورم هر روز...
فصل یک
بهار 1404
خسته و با پاهایی که ذوق ذوق می‌کرد، از در باشگاه بیرون زد. ساکش را روی دوشش انداخت و سوئیچ پرایدش را از جیبش بیرون کشید. چند روزی می‌شد که بالاخره توانسته بود با پولی که حاصل زحمت خودش است، ماشینی بخرد. پایین بودن مدل آن اهمیتی نداشت. همین که مال خودش بود و حاصل تلاش خودش، دنیایی می‌ارزید. یاد گرفته بود برای کوچک‌ترین خواسته‌هایش هم مدت‌ها بجنگد. راضی بود از این که به جای اتومبیل مادرش، سوار ماشینی می‌شود که بارها و بارها آرزویش را در سر پرورانده و صدای خنده‌های دلچسب دخترکی مو فرفری را به جانش نشانده بود. خنده‌هایش از سر کوچک بودن رویاهای او بود و اعتقاد داشت باید آرزوهای بزرگ در سر داشته باشی تا به آن‌ها برسی.
آرزوهای بزرگی هم در سر داشت اما آن زمان، جرات به زبان آوردنشان را در خود نمی‌دید. زمانی هم که جرات کرد و به حرف آمد، دنیا برایش خواب‌های دیگری دیده بود و او راحسرت به دلِ آرزوهایش گذاشت.
پشت فرمان نشست و نگاهش به پروانه‌ی رنگی که از آینه‌ی جلوی ماشین آویزان بود، افتاد. لبخند تلخی روی صورتش نشست. برای یادآوری آن روزها، نیازی به فکر کردن نداشت. تک به تک ثانیه‌هایش را زندگی کرده و هر روز و هر لحظه آن‌ها را مقابل چشم‌هایش می‌دید.
دخترک پروانه را سمتش گرفته بود و با لحن شیرینش گفته بود «تو آرزوی یه پراید فکستنی داری اما من اینو برات گرفتم که یه روزی وصلش کنی جلو یه بی‌ام‌دبلیو عروسک. بعدم بیای دنبالم دوتایی کل شهرو بگردیم.»
آه عمیقی از سینه‌ش خارج شد. ماشینش همان پراید فکستنی بود و پروانه‌ی اهدایی او، جلوی شیشه می‌رقصید اما دخترک دیگر جایی میان آرزوهای او نداشت. با خودش که می‌خواست صادق باشد، هنوز هم تمام رویاهای شبانه‌ش، بی‌اجازه‌ی او، دور و بر موهای سیم تلفنی زیبایش می‌چرخید اما افسوس که همه چیز تغییر کرده بود.
ساکی که تا آن لحظه روی پاهایش بود، روی صندلی کناری انداخت. قبل از این‌که دستش برای روشن کردن ماشین جلو برود، ضربه‌ای به شیشه خورد و نگاهش را به آن سمت چرخاند. نور مستقیم خورشید به چشم‌هایش زد و اخم‌هایش را در هم کرد. دختر جوانی که آن طرف شیشه به انتظارش ایستاده بود، به سرعت متوجه شد و بدنش را حایلی کرد میان خورشید و صورت درهم او.
سایه که روی صورتش افتاد، چهره‌ی دختر را دید و با همان نگاه اول او را شناخت. اخم‌های باز شده‌ش با شدت بیشتری در هم گره خورد. هر سال، به این روزها که نزدیک می‌شدند، کلافه بود و عصبی. امسال این دختر حال بدش را از همیشه بدتر کرده بود. روزی نبود که مقابلش سبز نشده و روی اعصابش پاتیناژ نرفته باشد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 286 رای
5 ★
63%
4 ★
33%
3 ★
4%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان آفاب

  • شادان

    در پارت 1860

    سلام ..خسته نباشید بابت این رمان زیبا، واقعا لذت بردم اما خب یکم اوایل رمان گیج میشدم یکم که کی به کیه ..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از زمانی که گذاشتید و خوشحالم که قصه به دلتون نشست💜

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1860

    بازم دیدن خوشبختی شون واقعا حالمو خوب کرد..ممنون بابت این پایان قشنگش .. 🥰🥰 قلمتون و سبک نوشتارتون رو به شدت دوست دارم ..بعد از توگا این دومین رمانی بود از شما خوندم و دوست داشتم. قلمتون مانا 💝💝

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1861

    ان شالله که با خوندن این داستان افراد بیشتری ذهنشون باز بشه و کمتر به این بچه ها ظلم کنن .. ولی خب قصه ی اون فرناز هم واقعا خیلی دردناک بود..من که بعید میدونم فرناز بتونه به راحتی با این عذاب وجدانش کنار بیاد..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مهرناز ناخواسته وارد بازی‌ای شد که راه برگشتی هم نداشت 💔

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1860

    مخصوصاکه آرمین رو از اول یه جور دیگه دیده بود و میشناخت و این تغییر رو به راحتی نمیتونست بپذیره..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    پذیرش این موضوع واقعا سخته اما با یکم تحقیق و مطالعه راحت تر میشه باهاش کنار اومد

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1860

    راستش من به نظرم واقعا واقعا شرایط اینجور افراد خیلی خیلی خیلی سخته و واقعا خیلی کم پیدا میشن خانواده هایی که حمایتشون کنن ..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    اگه علم داشته باشن به ماجرا و درک کنن که این بچه‌ها تقصیری توی به وجود اومدن شرایط ندارن، راحت‌تر کنار میان و حمایتشون میکنن

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1760

    واقعا دلم برای چکاوک میسوزه زندگیش به کجا رسید و چجوری میتونست باشه از اول ..حیف از سماجت این مادرش

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    چکاوک باید اون روزا رو تجربه می‌کرد تا بتونه با دل قرص کنار آرمین بمونه و بعدها با کسی مقایسه‌ش نکنه

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1720

    چقر گناه دارن واقعا ولی از حق نگذریم خیلی قبول همچین چیزی سخته ..نشدنی نیست ولی خب سختهه

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    واقعا سخته و خیلی باید عاشق باشی که بتونی باهاش کنار بیای

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1710

    خدایی بابای خوبی داره ارمین از اول همیشه حامیش بود ..

    ۳ هفته پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    حامی بودن خانواده واسه اینجور بچه‌ها بزرگترین نعمته

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1860

    راستش با تموم سنگ هایی که سمانه خانم می انداخت سر راهشون بازم به نظرم حق داره هرکسی نمیتونه با اینجور مسئله ای کنار بیاد

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1820

    اخی واقعا کاش همه از این مادربزرگای پایه و خوب داشتن..

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1790

    واای چه خوبه عزیز رو دارن .. بابا سمانه خانم ول کن دیگه ..🫣🫣

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1780

    چقد حال خوبشون دیدنیه 🤩🤩

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1770

    چقد خوشحال شدم براشون.. واقعا بعد از اینهمه سختی یکم نفس کشیدن حقشونه

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1750

    واقعا چی میخوادارمین دیگه این همه طرفدار داره

    ۳ هفته پیش
  • شادان

    در پارت 1740

    ان شالله که موفق بشه گناه دارن واقعاا

    ۳ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️