دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه آفاب اثر مهتاب جهانفر

رمان آفاب

  • زبان فارسی
  • 101.5K 👁
  • 280 ❤️
  • 160 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه آفاب

سروین بعد از گذشت سال‌ها، با واقعیتی رو به رو شده که دنیاش رو تغییر داده. واقعیتی که پذیرش اون برای هرکسی می‌تونه خیلی سخت باشه اما سروین تصمیم می‌گیره قوی بمونه و برای شکستن پوسته‌ی سختی که زندگی دور وجودش ساخته، با دنیا بجنگه. شاید بتونه راهی برای رسیدن به عشق ممنوعه‌ی زندگیش بسازه...

پارت اول

من و تو می‌دانیم،
که در این ظلمتِ شبگونِ همه روزه‌یمان،
کورسوی امیدی هم اگر هست هنوز،
همه از قلب من و چشم تو و راه میان آن‌هاست.
تا که جادوی نگاهت باشد،
من میان همه تاریکی‌ها،
خود نورم هر روز...
فصل یک
بهار 1404
خسته و با پاهایی که ذوق ذوق می‌کرد، از در باشگاه بیرون زد. ساکش را روی دوشش انداخت و سوئیچ پرایدش را از جیبش بیرون کشید. چند روزی می‌شد که بالاخره توانسته بود با پولی که حاصل زحمت خودش است، ماشینی بخرد. پایین بودن مدل آن اهمیتی نداشت. همین که مال خودش بود و حاصل تلاش خودش، دنیایی می‌ارزید. یاد گرفته بود برای کوچک‌ترین خواسته‌هایش هم مدت‌ها بجنگد. راضی بود از این که به جای اتومبیل مادرش، سوار ماشینی می‌شود که بارها و بارها آرزویش را در سر پرورانده و صدای خنده‌های دلچسب دخترکی مو فرفری را به جانش نشانده بود. خنده‌هایش از سر کوچک بودن رویاهای او بود و اعتقاد داشت باید آرزوهای بزرگ در سر داشته باشی تا به آن‌ها برسی.
آرزوهای بزرگی هم در سر داشت اما آن زمان، جرات به زبان آوردنشان را در خود نمی‌دید. زمانی هم که جرات کرد و به حرف آمد، دنیا برایش خواب‌های دیگری دیده بود و او راحسرت به دلِ آرزوهایش گذاشت.
پشت فرمان نشست و نگاهش به پروانه‌ی رنگی که از آینه‌ی جلوی ماشین آویزان بود، افتاد. لبخند تلخی روی صورتش نشست. برای یادآوری آن روزها، نیازی به فکر کردن نداشت. تک به تک ثانیه‌هایش را زندگی کرده و هر روز و هر لحظه آن‌ها را مقابل چشم‌هایش می‌دید.
دخترک پروانه را سمتش گرفته بود و با لحن شیرینش گفته بود «تو آرزوی یه پراید فکستنی داری اما من اینو برات گرفتم که یه روزی وصلش کنی جلو یه بی‌ام‌دبلیو عروسک. بعدم بیای دنبالم دوتایی کل شهرو بگردیم.»
آه عمیقی از سینه‌ش خارج شد. ماشینش همان پراید فکستنی بود و پروانه‌ی اهدایی او، جلوی شیشه می‌رقصید اما دخترک دیگر جایی میان آرزوهای او نداشت. با خودش که می‌خواست صادق باشد، هنوز هم تمام رویاهای شبانه‌ش، بی‌اجازه‌ی او، دور و بر موهای سیم تلفنی زیبایش می‌چرخید اما افسوس که همه چیز تغییر کرده بود.
ساکی که تا آن لحظه روی پاهایش بود، روی صندلی کناری انداخت. قبل از این‌که دستش برای روشن کردن ماشین جلو برود، ضربه‌ای به شیشه خورد و نگاهش را به آن سمت چرخاند. نور مستقیم خورشید به چشم‌هایش زد و اخم‌هایش را در هم کرد. دختر جوانی که آن طرف شیشه به انتظارش ایستاده بود، به سرعت متوجه شد و بدنش را حایلی کرد میان خورشید و صورت درهم او.
سایه که روی صورتش افتاد، چهره‌ی دختر را دید و با همان نگاه اول او را شناخت. اخم‌های باز شده‌ش با شدت بیشتری در هم گره خورد. هر سال، به این روزها که نزدیک می‌شدند، کلافه بود و عصبی. امسال این دختر حال بدش را از همیشه بدتر کرده بود. روزی نبود که مقابلش سبز نشده و روی اعصابش پاتیناژ نرفته باشد.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان آفاب
  • شکوه

    در پارت 1860

    سلام بانو جان مثل بقیه رمانات عالی بود ولی خداییش این یه چیز دیگه بود بی نظیر بود آفررین .یه دونه ای اونم واسه نمونه ای

    ۳ روز پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    عزیز دلی شما😍 مرسی که همراهی میکنی💜💜

    ۳ روز پیش
  • اشرف

    در پارت 1860

    سلام خیلی رمانت زیبا بود خدا قوت عزیزم

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام عزیزم، ممنونم از همراهیتون و خوشحالم که قصه به دلتون نشسته💜🦋

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    در پارت 1861

    عالی بود مهتاب جان؛ مرسی از داستان قشنگ و متفاوتی که نوشتی و صدالبته حقیقت؛عشقِ واقعی همینِ؛نقاطِ مثبتِ آدما پررنگ تر؛ضعف هاکمرنگ وهمیشه صبرو تلاش برای بهتر شدن؛زندگی روقشنگ تر میکنه_من کلی لذت بردم از خوندنِ رمان وحیف برای تموم شدنش امامنتظر داستانهای جدیدت هستیییم😍قلمت ماندگاروموفق وموید🙏💌

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی و نظر قشنگتون و خوشحالم که قصه رو دوست داشتین😍🦋 همراهی شما توی قصه‌های دیگه هم مایه افتخاره منه🥰

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    در پارت 1701

    مرسی مهتاب جون؛ امروز کلی پارتِ قشنگ برامون فرستادی؛خسته نباشی گُل؛ من که همیشه ازخوندنشون لذت میبرم😍 وخیلی هم خوشحال شدم که چکاوک بلاخره تونست ترس رو از خودش دور کنه و همراهِ آرمین برای رسیدن به خواستش بجنگه👌💪 بوس بِ صورت ماهت😘

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما قشنگم😍 خوشحالم که قصه به دلتون نشسته💜🦋

    ۲ ماه پیش
  • طیبه

    در پارت 1410

    سلام ممنون از رمان خوبتون یه سوال داشتم الان پارت چند و نوشتید من انگار جلو جلو یه پارت هایی رو خوندم

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام دوست عزیز مرسی از همراهیتون قبلا رمان رو نخونده بودید؟ چون بازنویسی شده ‌و قسمتای خیلی زیادی به داستان اضافه شده اما یه بخش‌هایی از قبل بوده

    ۲ ماه پیش
  • مرجان

    در پارت 1400

    مرسی مهتاب عزیز؛ رمان قشنگی نوشتی؛موضوع جدید و....قلمت هم عالی_بااینکه خیلی غم اگنیزه اما از اول دلم خواست تاآخرشو بخونم😍ممنون بابتِ پارتهای سرِوقت و طولانی__ موفق باشی عزیزم🖋

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما عزیز دلم🥰🦋 خوشحالم قصه رو دوست دارین💜

    ۲ ماه پیش
  • حمیده.م

    در پارت 1270

    چقدر آرمین و چکاوک شرایط سختی دارن🥺

    ۲ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    😢😢😢

    ۲ ماه پیش
  • اسما

    در پارت 41

    خوبه به نظرم

    ۳ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    امیدوارم تا انتها همراه قصه باشین و به دلتون بشینه💜🥰

    ۳ ماه پیش
  • نرجس

    در پارت 20

    رمانتون عالیه.✨️

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظر و همراهیتون🥰🦋

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب

    در پارت 300

    نسخه ی قبلی رو خونده بودم الان دارم نسخه جدید رمانو میخونم و باید بگم عالی شده 😍 هرکی نخونده بخونه حتما بی صبرانه منتظر پارتای جدیدم😍

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از نظرتون، خوشحالم به دلتون نشسته 😍🦋

    ۴ ماه پیش
  • رها

    در پارت 671

    خیلی قشنگ بود . لذت بردم . 🥰🥰🥰🥰

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهیتون عزیز دل💜🙏

    ۴ ماه پیش
  • موسوی

    در پارت 671

    زیبا بودقلمتون مانا وپایدار نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما عزیز دل💜🙏

    ۴ ماه پیش
  • Negin

    در پارت 672

    زیبا بود و متفاوت مرسی از قلم زیبات

    ۶ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما عزیزم 💜

    ۶ ماه پیش
  • روژان

    0

    دوستان برای شما هم زمینه متن رمان نوشته های تذکر هست؟با اینکه عضو رمان هستین؟

    ۶ ماه پیش
  • صبا

    1

    سلام میشه چند پارت پایانی و باز کنید🌹

    ۶ ماه پیش
  • مهتاب جهان فر | نویسنده رمان

    سلام وقت بخیر هر هفته دو پارت به صورت خودکار رایگان میشه. زودتر از اون تایم با پرداخت سکه می‌تونین پارت‌ها رو مطالعه کنین🙏

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟